close
تبلیغات در اینترنت
تاریخ امیر تیمور جهانگشا
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
موضوعات
آرشیو
لینک های روزانه
لینک های دوستان

تاریخ امیر تیمور جهانگشا

103 بازدید جمعه 12 / 02 / 1393 تاریخ,تاریخ افغانستان,تاریخ ترک,تاریخ جهان,تاریخ اسلام,
لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

 

فصل اول

دوره ای کودکی و تحصیل نزد شیخ شمس الدین

نام پدرم ( ترقائی ) بود و جزو ملاکین کم بضاعت شهر( کش ) بشمار میآمد ولی بین مردم آنشهر احترام داشت.

قبل ازینکه من متولد شوم پدرم خواب دید که مردی نیکو منظر، مثل فرشته، مقابلش نمایان شد و شمشیری بدست پدرم داد.

پدرم شمشیر را از آن مرد گرفت و از چهار سمت به حرکت درآورد و بعد ازخواب بیدار شد، ظهر روز بعد، پدرم برای ادای نماز به مسجد رفت و مثل روزهای دیگر، به ( شیخ زیدالدین ) امام مسجد محله ای ما اقتدا نمود و نماز خواند. بعد از خاتمه ای نماز خودرا به شیخ ( زیدالدین ) رسانید و خواب شب گذشته را برایش حکایت کرد. شیخ از پدرم پرسید چه موقع از شب این خواب را دیدی؟ پدرم گفت نزدیک صبح، شیخ ( زیدالدین ) اظهار کرد تعبیر خواب تو این است که خداوند به تو پسری خواهد داد که با شمشیر خود جهان را خواهد گرفت و دین اسلام را در سراسر جهان توسعه میدهد، زنهار که از تربیت آن پسر غفلت نکنی و بعد ازینکه متولد شد وادارش کن درس بخواند و خط بنویسد و قرآن را باو تعلیم بده. سال دیگر من متولد شدم و پدرم نزد امام مسجد رفت و با او راجع به اسم من مشورت کرد و امام گفت اسم پسرت را تیمور بگذار که به معنای ( آهن ) است.

پدرم میگفت روزی که من نزد امام مسجد رفتم که راجع به اسم فرزندم با او مشورت کنم وی مشغول خواندن قرآن بود و سوره ی شصت و هفتم قرآن را میخواند و باین آیه رسید( آیا نمیترسی که خدای آسمانها زمین را زیر پای تو بگشاید و بلرزه درآید ) کلمه (بلرزه درآید) در قرآن، بزبان عربی(تمور) میباشد و این کلمه در تلفظ، نزدیک است به کلمه ی (تیمور) و به همین جهت شیخ(زیدالدین) تیمور را برای اسم من انتخاب کرد. اولین چیزیکه از دوره کودکی بیاددارم صدای مادرم میباشد که روزی به پدرم گفت: این بچه چپ است و با دست چپ کار میکند.

لیکن بزودی معلوم شد که من نه چپ هستم نه راست بلکه با هردو دست کار میکردم و بعدها وقتی نزد اموزگار رفتم و شروع به درس خواندن کردم با هردو دست مینوشتم و پس از اینکه بسن رشد رسیدم با دو دست میتوانستم شمشیر بزنم و تیر بیندازم و امروز هم که هفتاد سال از عمر من میگذرد چپ و راست برایم فرقی ندارد.

وقتی مرا برای فراگرفتن سواد نزد آموزگار فرستادند، بقدری خورد سال بودم که نمیتوانستم روی لوح چوبی خود موم بمالم، درشهر ما و همچنین سایر شهرهای ماوراء النهر رسم این بود که یک گلوله از موم و یک لوح چوبی به شاگرد میدادند و باو می آموختند چگونه موم را ذوب کنند و بشکل یک ورقه ی نازک روی لوح چوبی قرار بدهد و آنگاه با قلم، روی موم بنویسد، فایده ای لوح مومی این بود که در مصرف کاغذ صرفه جویی میشد و شاگرد میتوانست بعد از هر مشق، موم را از روی لوح چوبی بردارد و دوباره ذوب کند و روی لوح قرار دهد و بنویسد و چون من نمیتوانستم این کار را بکنم مادرم لوح را درست میکرد. اولین آموزگار من مردی بود باسم(ملا علی بیگ) و مکتب خانه ای داشت واقع در مسجد محله ای ما، مکتب خانه ی او، هر روز، هنگام ظهر تعطیل میشد چون درآن موقع مومنین در مسجد میآمدند تا در نماز جماعت شرکت نمایند و ما که طفل بودیم چون نمیتوانستیم بی صدا باشیم حواس مومنین را پرت میکردیم. من چون خیلی کوچک بودم بعد از تعطیل مکتب خانه نمیتوانستم به خانه بروم مادرم و بعضی از اوقات یکی دیگر از سکنه ی خانه میآمدند و مرا به منزل میبردند.

 

 

""""

آنگاه مرا به یکی از شاگردهای بزرگ مکتب خانه، که خانه اش نزدیک خانه ی ما بود سپردند و هنگام ظهر که مکتب تعطیل میشد، آن پسر دست مرا میگرفت و از کوچه و بازار که درآن موقع پیوسته پر از الاغ و اسب و استر و شتر بود عبور میداد و به خانه میرسانید و من بعد ازینکه بزرگ شدم و به سلطنت رسیدم بآن پسر منصب دادم و اینک هم زنده است. ملا (علی بیگ) آموزگار من پیر بود و دندان نداشت و به همین جهت نمیتوانست حروف الفبا و کلمات را بدرستی تلفظ کند. در نتیجه من و شاگردانیکه در مکتب خانه ی او درس میخواندیم بعضی از حروف و کلمات را غلظ فرا گرفتیم. (ملا علی بیگ) عقیده داشت که بهترین وسیله برای باسواد کردن شاگردان چوب است و حروف الفبا و آنگاه کلمات را با چوب در ذهن شاگردان جا میداد و در دوره ای که من به مکتب خانه اش میرفتم یگانه شاگردی که چوب نخورد من بودم، چون هرچه میگفت فرا میگرفتم و بدون اشکال حروف و آنگاه کلمات را می نوشتم و تعجب میکردم چرا اطفال دیگر نمیتوانند مثل من با سهولت حروف و کلمات را بیاموزند و بنویسند. ( ملا علی بیگ ) روزی به پدرم گفت: قدر این پسر را بدان چون علاوه بر اینکه هوش و حافظه دارد، با دودست می نویسد و کسی که با دو دست بنویسد در شرق و غرب دنیا، فرمانفرما خواهد شد.

مشق نوشتن برای شاگردان مکتب خانه یک تکلیف شاق بود و نمی نوشتند مگر از روی اجبار، ولی من از نوشتن مشق لذت میبردم و موقعی که مکتب خانه تعطیل میشد و به خانه مراجعت میکردم، نیز مشق مینوشتم. در هفت سالگی من مکتب خانه ی ملا علی بیک را ترک کردم و به مکتب خانه ای دیگر رفتم که آموزگار آن مردی بود به اسم شیخ (شمس الدین)، شیخ شمس الدین در مکتب خانه ای خود به شاگردها قرآن می آموخت و بعضی از اشعار را به آنها یاد میداد و عادت داشت که تعلیم قرآن را از سوره ای شمس شروع میکرد که سوره ای نود و یکم قرآن است زیرا اسم خود او (شمس) بود. سوره ای ( شمس) در قرآن پانزده آیه است و آیه ای اول آن ( والشمس و ضحها) و آیه ای آخر سوره(ولا یخاف عقبها) میباشد و من پانزده آیه ای آن سوره را روز اول که شیخ شمس الدین بمن درس داد حفظ کردم.

شیخ پدرم را به مکتب خانه احضار کرد و گفت من در مدت عمر خود شاگردی با استعداد تر از پسر تو ندیده ام زیرا او امروز سوره ای (شمس) را حفظ کرده است. آنگاه بمن گفت که آن سوره را برای پدرم بخوانم و من خواندم و پدرم دو دست را بطرف آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! فرزند مرا از امراض دوره ای کودکی مثل آبله و سرخک حفظ کن و (تیمور) را زنده نگهدار. سپس دست در جیب کرد و یک سکه کوچک بیرون آورد و در دست شیخ شمس الدین نهاد و گفت این هم هدیه ای تو که اولین سوره ای قرآن را به پسرم آموختی. یک هفته بعد ازینکه من به مکتب خانه (شیخ شمس الدین) رفتم آموزگار ما از شاگردان پرسید، بهترین طرز نشستن، چگونه است؟ هریک از شاگردان جوابی دادند ولی من گفتم بهترین طرز نشستن این است که انسان دو زانو بنشیند. شیخ شمس الدین پرسید به چه دلیل؟ من گفتم: به دلیل اینکه در حال نماز که مردم مشغول عبادت خداوند هستند دو زانو می نشینند لذا معلوم میشود که دو زانو نشستن از انواع دیگر نشستن ها بهتر میباشد. شیخ شمس الدین سه بار با صدای بلند گفت احسنت…احسنت…احسنت.

شیخ(شمس الدین) بعد ازاینکه سوره (شمس) از سوره های قرآن را برای حفظ کردن به من توصیه کرد و متوجه شد که بخوبی از عهده ای آزمایش برآمدم سایر سوره هارا بمن می اموخت و برای اینکه خسته نشوم سوره های کوتاه قرآن را که بیشتر در مکه قبل از هجرت پیغمبر اسلام به مدینه نازل شده بود، بمن یاد میداد. هردفعه که سوره ای را برای من میخواند من فرا میگرفتم بطوریکه (شمس الدین) مجبور نمیشد مرتبه ای دیگر آن سوره را برای من بخواند.

طوری دلبستگی من به تحصیل استاد را به ذوق آورد که یک روز تصمیم گرفت (یاسین) را بمن بیاموزد و گفت: (تیمور) سوره ای (یاسین) سی و ششمین سوره ی قرآن است و دارای هشتاد و سه آیه میباشد و در مکه به پیغمبر ما نازل گردیده و من یکمرتبه این سوره را بدقت برای تو میخوانم بعد از آن سعی کن آنرا بخوانی و هر اشکال که داشتی من رفع خواهم کرد. سپس شروع به خواندن سوره کرد و گفت: « یاسین و القرآن الحکیم» و پرسید آیا میدانی معنی (یاسین) چیست؟ گفتم: معنای «یا» را میدانم که در زبان عربی یکی از الفاظ است و در مورد خطاب بکار میبرند و وقتی میخواهند یکنفر را صدا بزنند میگویند(یا زید) اما نمیدانم معنای (سین) در اینجا چه میباشد. شیخ شمس الدین گفت:( سین) یعنی ای( انسان) ولی نه هر انسان بلکه یک انسان بخصوص.

گفتم من تا امروز نشنیده ام (سین) که یکی از حروف الفبا است معنای انسان را بدهد. استاد گفت: نظریه ای تو درست است و حرف (سین) به معنای انسان نیست ولی این حرف، حرف اول کلمه ی( سره) است که در زبان عربی بمعنای گل و ریحان میباشد . خداوند بقدری پیغمبر اسلام را دوست دارد که در اینجا اورا به عنوان (گل و ریحان) طرف خطاب قرار میدهد. من درآن موقع در صرف و نحو عربی آنقدر پیش نرفته بودم که استاد بتواند هریک از کلمات سوره (یاسین) را از لحاظ صرفی و نحوی برایم تشریح کند ولی معنای آیات را میگفت.

بعد ازینکه شیخ شمس الدین یک مرتبه سوره ای ( یاسین) را برایم خواند، من قرآن خودرا بدست گرفتم و آهسته شروع به خواندن آن سوره کردم و پس از چند بار خواندن آنرا حفظ نمودم. در آن دوره برنامه ی زندگی من این بود که صبح وقت بعد از غذای بامداد به مدرسه میرفتم و تا ظهر درس میخواندم. هنگام ظهر شیخ شمس الدین بنماز میایستاد و ما که شاگردان مدرسه بودیم باو اقتداء میکردیم و بعد از نماز من دیگر در مدرسه نمیماندم و راه صحرا را پیش میگرفتم.

چون پدرم( ترقائی) میگفت ما از خانواده ای هستیم که پدرانمان، همه مردان سلحشور و نیرومند بوده اند و من باید از طفولیت با فنون سلحشوری آشنا شوم. در اطراف (کش) مراتع بزرگ وجود داشت و در آن مراتع گله های اسب و مادیان می چریدند و ما یک گله ای کوچک، اسب و مادیان داشتیم و من بعد از خروج از مدرسه به مرتع میرفتم تا سواری کنم. فقط روزهای اول من که هنوز طفل بودم یک نفر با من بمرتع می آمد و بمن میآموخت که چگونه سوار اسب های نیمه وحشی ایلخی بشوم. او بمن میآموخت نباید از عقب باسب نیمه وحشی ایلخی نزدیک شد زیرا جفتک میاندازد و نباید از پیش رو بآن نزدیک شد زیرا گاز میگیرد، بلکه باید از طرف راست و یا از طرف چپ باسب ایلخی نزدیک گردید و یک مرتبه با دست چپ یا دست راست ، یالش را گرفت. همین که یال اسب گرفته شد آن حیوان بحرکت در میآید، با حد اعلای سرعت براه می افتد تا شخصی را که قصد دارد سوارش شود بزمین بزند.

شخصی که طرز سوارشدن بر اسب نیمه وحشی را بمن میآموخت می گفت تو در حالیکه اسب به حد اعلای سرعت بحرکت در میآید باید سوارش شوی و برای اینکه بتوانی خودرا به پشت اسب برسانی نباید یالش را رها نمایی و اگر یال اسب را رها کنی بشدت بزمین خواهی خورد یا زیر پای اسب خواهی رفت، ولی همین که بر پشت اسب قرار گرفتی دو زانوی خود را بدو پهلوی حیوان فشار بده که بتوانی تعادل خود را حفظ نمایی و یال اسب را رها کن و بگذار هر قدر میخواهد بدود و اسب همین قدر که حس کرد نمیتواند تو را بزمین بزند آرام خواهد گرفت.

هر دفعه که من میخواستم سوار یک اسب نیمه وحشی ایلخی بشوم، با مقاومت شدید آن حیوان مواجه میشدم و پس ازینکه بر پشتش قرار میگرفتم آن جانور با سرعت براه میافتاد و بعد ازینکه مسافتی را می پیمود، توقف مینمود و آنگاه جفتک میانداخت که مرا بزمین بیاندازد یا اینکه روی دو پا می ایستاد و دو دست را بلند میکرد تا من از عقب سقوط کنم ولی عاقبت من غلبه میکردم و اسب آرام میشد.

کار من در مرتع فقط اسب سواری نبود، بلکه تیر اندازی هم میکردم. ابتدا بطرف نشانه های ثابت تیر اندازی مینمودم و بعد ازینکه با کمک مربی در تیر اندازی قدری مهارت پیداکردم سوار بر اسب میشدم تا اینکه در حال تاخت تیر اندازی کنم، من میتوانستم در حال تاخت بسوی هدفهایی که در جلو و عقب و راست و چپ من بود تیر اندازی نمایم ولی چون بازوی من هنوز ضعیف بود تیرهایم سرعت نداشت و برد تیر از فاصله ای محدود تجاوز نمیکرد. مربی من میگفت تو هنوز طفل هستی و بعد ازینکه بزرگ شدی نیرومند خواهی گردید و بازوانت قوی خواهد شد و مچ دست تو نیز قوت خواهد گرفت و آنوقت میتوانی تیر را بمسافت بعید پرتاب کنی. باری آنروز، مانند روز های دیگر، بعد از ظهر به صحرا رفتم و تا غروب مشغول اسب سواری و تیر اندازی بودم و غروب به منزل مراجعت کردم و بعد از ادای نماز و صرف غذای شب خوابیدم.

صبح روز بعد وقتی به مدرسه رفتم، استاد از من پرسید آیا میتوانی سوره ی (یاسین) را بخوانی یا نه؟ گفتم: من سوره ی (یاسین) را حفظ کرده ام و آنگاه تمام سوره را از آغاز تا پایان برای شیخ شمس الدین خواندم و او برای مرتبه ای دوم سه بار با صدای بلند گفت: ..احسنت….احسنت…احسنت…

طوری من در تحصیل پیشرفت کردم که بعد از سه سال که در مدرسه ی شیخ شمس الدین تحصیل مینمودم تمام قرآن را حفظ کردم و یک روز استاد من در مدرسه یک مهمانی ترتیب داد و از عده ای علماء و وجوه شهر از جمله پدرمن دعوت کرد و بعد ازینکه مدعوین حضور یافتند از علماء خواست که مرا مورد آزمایش قرار بدهند تا بدانند آیا قرآن را حفظ دارم یا نه؟ سه نفر از علما سوره هایی از قرآن را نام بردند و بمن گفتند آنهارا بخوانم و من با صدای بلند آیات قرآن را خواندم و همه تحسین کردند و احسنت گفتند. درآن مجلس عنوان حافظ القرآن را روی من گذاشتند و بعد ازینکه ضیافت خاتمه یافت و مهمانان رفتند، شیخ شمس الدین به پدرم گفت: آنچه من میدانستم به پسرت آموختم و دیگر چیزی ندارم که به او بیاموزم و تو باید به فرزندت استاد دیگر انتخاب نمایی تا اینکه حکمت بشری و الهی را بو بیاموزد و وی را با اسرار بزرگ علم آشنا کند.

پدرم به مناسبت اینکه دوره ی تحصیل من در مدرسه ی شیخ شمس الدین به پایان رسیده بود، یک اسب و یک مادیان به شیخ شمس الدین داد و چند روز بعد من به مدرسه (عبدالله قطب) منتقل گردیدم.

عبدالله قطب مردی بود عارف و دانشمند و بسیار پرهیزگار و عده ای از پسران اشراف شهر در مدرسه ی او درس میخواندند. باید بگویم که من با سرعت رشد میکردم و زیبا میشدم و هرسال که میگذشت زیبایی من افزون میگردید و در چهارده سالگی بطوریکه دیگران میگفتند من یکی از جوانان زیبای ماوراءالنهر بودم.

در بین جوانانیکه در مدرسه ی (عبدالله قطب) تحصیل میکردند یک جوان بود بنام ( یولاش) و از ترکهای شرق ماوراءالنهر بشمار میآمد. من متوجه شده بودم ترکهایی که در مشرق ماوراءالنهر زندگی میکنند و بعضی از آنها ساکن شهر ما هستند افرادی غیر عادی میباشند و بعد ازینکه (یولاش) وارد مدرسه ی (عبدالله قطب) شد، این موضوع بیشتر بر من معلوم گردید زیرا وقتی ساعات درس به پایان میرسید و ما از مدرسه خارج میشدیم آن جوان خود را بمن میرسانید و چیزهایی بمن میگفت که من شرم دارم تکرار کنم.

من میدانستم که در (یاسای) جد من (چنگیز) مجازات کسی که در صدد برآید مبادرت بکاری که (یولاش) میگفت بکند اعدام است و می باید سر از بدنش جدا کنند.

من چند بار به (یولاش) گفتم که آن اظهارات را نکند و بداند مجازات کسی که مبادرت به عمل مورد نظر او بنماید قتل است. اما طوری (یولاش) جسور بود که بعضی از محصلین که با ما در یک مدرسه درس خوانده بودند، دانستند که منظور وی چیست و بنظر تحقیر مرا مینگریستند. یک روز بعد از خروج از مدرسه (یولاش) از دیگران جدا شد و خود را بمن رسانید. وی میدانست که من برای سواری و تیر اندازی و پرتاب نیزه به صحرا میروم و چون بزرگ شده بودم مشق شمشیر بازی میکردم. کنار مرتعی که ایلخی ما درآن میچرید انباری بود که من وسایل کار خود را  در آنجا میگذاشتم و پس از اینکه به آنجا رسیدم کمان را برداشتم و ترکش را به کمر بستم و خواستم بطرف ایلخی بروم تا اینکه سوار یکی از اسب ها شوم و در حال تاخت تیر اندازی نمایم.

(یولاش) بطرف من آمد و گفت(تیمور) برای چه نسبت بمن بی اعتنایی میکنی و آیا می فهمی که من چقدر بتو علاقه مند هستم و بین تمام محصلین که در مدرسه تحصیل میکنند، فقط تو را برگزیده ام و تو باید خوشوقت باشی شخصی چون من که پدرم خان است…. من مجال ندادم که وی حرف خود را تمام کند و تیری از ترکش بیرون آوردم و بکمان بستم و بطرف او پرتاب کردم و تیر بر سینه اش نشست و بر پشت افتاد و بعد از چند دقیقه زندگی را وداع گفت. (یولاش) اولین کسی بود که بدست من کشته شد و من قدری کنار جنازه ای آن جوان ایستادم و او را نگریستم و در آن موقع نه متوحش بودم نه غمگین. من فکر میکردم قتل آن جوان از طرف من مجاز بوده او نمی باید آن اظهارات را بمن بکند تا اینکه کشته شود.

بعد ازینکه چند دقیقه کنار جسد (یولاش) ایستادم، متوجه شدم که باید پدرم را از آن واقعه مستحضر نمایم و به پدرم ( ترقائی) گفتم که (یولاش) را بقتل رسانیده ام، پدرم مضطرب گردید و گفت بد شد زیرا پدرش بخونخواهی پسر بر خواهد خواست. گفتم آیا تو راضی بودی که یک جوان از ترک های مشرق ماوراءالنهر، به پسر تو این حرف ها را بزند و پسرت گفته های او را تحمل نملید.

پدر گفت: البته نه. لیکن اگر تو بمن این موضوع را میگفتی من به پدرش اطلاع میدادم و از او میخواستم پسرش را تنبیه نماید، ولی اینک چاره ای نداریم جز اینکه خود را برای انتقام پدر (یولاش) آماده کنیم. گفتم : ای پدر چند نفر از محصلین مدرسه میدانند که (یولاش) جوانی بود وحشی و آنها همیشه مرا مورد تحقیر قرار میدادند که چرا آن پسر بی ادب را به مجازات نمیرسانم. (پدرم) گفت: اگر اینطور باشد و آنها شهادت بدهند که (یولاش) گناهکار بوده، پدرش نمیتواند از ما انتقام بگیرد.

اول کسی که راجع به قتل(یولاش) تحقیق کرد(عبدالله قطب) معلم ما بود و او مرا در اطاق خلوت فرا خواند و چگونگی قتل (یولاش) را از من پرسید. من حقیقت را برای معلم خود مان بیان کردم و گفتم که آن پسر ترک نسبت بمن سوء نیت داشت و در خواستی از من میکرد که هرکس دیگر بجای من میبود او را بقتل میرساند. معلم ما پرسید آیا کسی از نیت پلید (یولاش) اطلاع دارد؟ من اسم چند تن از شاگردان را بردم و (عبدالله قطب) از آنها تحقیق کرد و آنها شهادت دادند که (یولاش) نسبت به من سوء نیت داشته است. معلم ما فتوا داد که من در قضیه قتل (یولاش) گناهکار نیستم و آن جوان طبق یاسای چنگیزی واجب القتل بوده است. بعد از معلم ما داروغه ای شهر تحقیق کرد و او هم از شهود کسب اطلاع نمود و آنها گفتند که (یولاش) نسبت بمن سوء نیت داشته و داروغه هم بموجب(یاسا) آن پسر را واجب القتل دانست و به پدر (یولاش) گفت که وی نمیتواند خونخواهی کند.

پدر (یولاش) نا گزیر از خونخواهی صرف نظر کرد ولی تا روزی که زنده بود مرا به دیده ی خصومت می نگریست و من میدانستم که در پی فرصت است که مرا بقتل برساند ولی هرگز آن فرصت را بدست نیاورد و هر قدر از عمر من میگذشت من قوی تر و زیبا تر می شدم و حس میکردم که در من مزیتی هست که در دیگران نیست.

برچسب ها :


پست های مرتبط :


ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ورود به سایت
آمارگیر
    آمار مطالب
    کل مطالب : 581
    کل نظرات : 82
    آمار کاربران
    افراد آنلاين : 1
    تعداد اعضا : 29
    آمار بازديد
    بازديد امروز : 226
    بازديد ديروز : 218
    بازديد کننده امروز : 76
    بازديد کننده ديروز : 110
    گوگل امروز : 6
    گوگل ديروز: 6
    بازديد هفته : 1,769
    بازديد ماه : 6,551
    بازديد سال : 87,162
    بازديد کلي : 416,740
    اطلاعات شما
    آي پي : 54.162.10.211
    مرورگر :
    سيستم عامل :
مطالب جدید
  • ظـهـیرالـدیـن مـحـمـد بـابـر
  • انواع قرار های تأمین کیفری
  • افغان پسرک
  • اموزش قرار دادن لایک باکس فس بوک در وبلاک
  • توركان‌ و نظامی‌ گنجوی‌ شاعر بزرگ‌ آذربایجان‌!
  •  ظلم دولت برازیل به کارگران
مطالب پربازدید
  • داستان سريال فاطمه گل
  • بیوگرافی غزل سادات هنرمند محبوب دل ها
  • داستان سريال حرم سلطان
  • معلومات عمومی درباره  ولایت هرات
  • داستان پنج خواهر سریال ترکی جالب و دیدنی
  • زندگی نامه مختصر آریانا سعید هنرمند محبوب کشور ما افغانستان
مطالب تصادفی
  • قدیمیترین اثار زبان ترکی در زبان سرخ پوستان امریکا و احتمالا قدیمیترین نواحی ترک زبان
  • ابراز عشق حقیقی، فدا کاریست
  • عوارض مصرف زیاد ویتامین های E،B وC
  • اس ام اس جدید احساسی عاطفی روز
  • حمل و نقل در افغانستان
  • اس ام اس احساسی