close
تبلیغات در اینترنت
آغاز جوانی امیرتیمور
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
موضوعات
آرشیو
لینک های روزانه
لینک های دوستان

آغاز جوانی امیرتیمور

76 بازدید جمعه 12 / 02 / 1393 تاریخ,تاریخ افغانستان,تاریخ ترک,تاریخ جهان,تاریخ اسلام,
لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

 

فصل دوم

آغاز جوانی و فراگرفتن فنون جنگی

وقتی به سن شانزده سالگی رسیدم، هیچیک از همسالانم نمیتوانست با من مبارزه کنند و تیر هیچیک از آنها به تیر من نمیرسید. وقتی کمان را بطرف بالا میگرفتم و تیر را رها میکردم، تیر از نظر ناپدید میشد و بعد از مدتی به زمین مراجعت میکرد. بر خلاف بعضی از زورمندان که سنگین هستند، من بسیار چالاک بودم و یکی از تفریحات من این بود که سه اسب را کنار یکدیگر بتاخت وامیداشتم و در حال تاخت از پشت یک اسب به دیگر منتقل میشدم و از اسب اول برمیگشتم. اسبهای ما تا وقتی که در ایلخی بود احتیاج به نعل نداشت، ولی وقتی آنهارا از ایلخی به شهر منتقل میکردیم تا برای سواری یا بارکشی مورد استفاده قرار دهیم احتیاج به نعل داشتند و خود من بدون کمک دیگران نعل بر سم اسبها می بستم یعنی با یک دست سم اسب را میگرفتم و با دست دیگر نعل روی سم میگذاشتم و میخ میکوبیدم و اگر از سواران آزموده بپرسید می فهمید که این کاریست مشکل و کسی از عهدۀ آن بر نمی آید. دیگر از تفریحات من این بود که در موقع تاخت اسب، از زین فرود می آمدم و در طرف چپ و یا راست تنه مرکب قرار میگرفتم و بعد ها، روش مزبور خیلی بمن کمک کرد و در میدان جنگ، مرا از آسیب تیر های خصم حفظ نمود و گرچه اسبهای من کشته میشدند ولی خودم زنده میماندم. من نه فقط در سواری مهارت پیدا کردم بلکه در فن شنا نیز استاد شدم. رود خانه ای جیحون که از ماوراءالنهر عبور میکند و بسوی شمال میرود هرسال در بهار طغیان مینماید و عبور از رودخانه با شناوری مشکل و خطرناک میشود. ولی من موقعی که رودخانه ای جیحون طغیان میکرد با شنا از آن رودخانه عبور مینمودم و خود را به ساحل مقابل میرساندم بدینترتیب که بعد از ورود به رودخانه، خود را مطیع جریان آب میکردم و آب مرا میبرد و به هر نسبت که پایین میرفتم زیادتر خود را به ساحل مقابل نزدیک مینمودم تا اینکه به خشکی میرسیدم.

 

""""

 

اگر میخواستم به خط مستقیم از یک ساحل بسوی ساحل دیگر شنا کنم، غرق میشدم ولی چون از روی فن و مهارت شنا میکردم بدون خطر به ساحل دیگر میرسیدم.

دیگر از کار های برجستۀ من کمند اندازی بود و میتوانستم در ایلخی اسبهای نیمه وحشی را با کمند بگیرم. وقتی که در یک ایلخی میخواهند اسب نیمه وحشی را بگیرند تمام اسبها در مرتع میگریزند و شخصی که میخواهد اسب منظور را بگیرد باید سوار یکی از اسب های ایلخی یا اسب دیگر بشود و آن اسب را تعقیب کند و به وسیلۀ کمند بدامش بیندازد. افراد ناشی گاهی از صبح تا شام، یک اسب نیمه وحشی را در مرتع تعقیب میکنند بدون اینکه بتوانند آن را بگیرند، ولی من هر دفعه که میخواستم یک اسب نیمه وحشی را در ایلخی بگیرم بعد از چند دقیقه موفق به گرفتن اسب میشدم و طرز کار من این بود که هرگز، مستقیم، بطرف اسب منطور نمیرفتم تا اینکه بفهمد من میخواهم او را بگیرم، بلکه چنین نشان میدادم که خواهان گرفتن اسب دیگر هستم، سپس یکمرتبه کمند می انداختم و گردن اسب منظور، در حلقه کمند مقید میشد و دیگر نمیتوانست بگریزد و من دهانه بر دهانش میزدم و بطرف شهر میبردم.

بعد ازینکه به سن شانزده سال کامل رسیدم بر تمام علوم دست یافتم غیر از طب و نجوم، من به علتی که خود نمیدانم از کودکی نسبت به علوم طب و نجوم بی اعتنا بودم و امروز هم که هفتاد سال از عمرم میگذرد در این علوم دست ندارم.

درآن موقع که شانزده سال تمام از عمرم گذشته بود، پدرم مرا به مزار اجدادم برد و مسجدی را که کنار مزار ساخته بود بمن نشان داد و گفت ای (تیمور) ما از خانواده ی( جغتائی) هستیم و پدران ما، به (یافث) فرزند نوح میپوندند و اولین کسی از اجداد ما که مسلمان شد موسوم بود به(کراشرنوبان). داماد جغتای خان و چون وی داماد(جغتای خان) بود اورا (گورگان یا گورگین) میگفتند یعنی داماد.

این اسم در خانوادۀ ما باقیماند و مراهم (گورگان) میگویند و تو نیز بعد از من دارای نام گورگان خواهی شد. این ها که دراین آرامگاه اند و از اجداد ما هستند همه متدین به دین اسلام بودند و تو هم باید مثل آنها با علاقه و صمیمیت به دین اسلام بگروی و بدان که در جهان بهتر از دین محمد(ص) دینی وجود ندارد.

در بعضی از دینها به دنیا خیلی توجه شده، ولی عقبی را از نظر انداخته اند، در بعضی دیگر به عقبی خیلی توجه کرده اند بدون اینکه بدنیا توجه نمایند ول در دین محمد(ص) هم بدنیا توجه شده و هم به عقبی. من به تو توصیه میکنم که هرگز دین محمد(ص) را ترک نکن و پیوسته علمای دین را محترم بشمار و معاشرت با دانشمندان دینی را از یاد مبر و اگر میتوانی مسجد و مدرسه بساز و اموالت را وقف مسجد و مدرسه بکن.

این دنیا که می بینی کاسه ایست زرین پر از مار و عقرب. ازین کاسۀ زر، غیر از نیش مار و عقرب نصیب کسی نمیشود و خوشا آنهایی که هنگام مرگ میدانند که از خود باقیات، صالحات گذاشته اند. من آنروز به پدرم قول دادم که هرگز از دین محمد(ص) خارج نشوم و پیوسته علمای دین را محترم بشمارم و در صورت امکان مسجد و مدرسه بسازم و اموال خودرا وقف نگهداری مسجد و مدرسه کنم. بعد پدرم گفت ای تیمور تو با اینکه بیش از شانزده سال نداری مثل مردان بیست ساله جلوه میکنی و بقدری بلند شده ای که سر من از شانه ای تو تجاوز نمیکند و دارای سینه پهن و بازو های قوی میباشی و لذا موقع آن فرارسیده که زن بگیری تا بعد از من ضامن بقای خانوادۀ ما بشوی. گفتم: ای پدر! من علاقه ای به زن گرفتن ندارم. پدرم گفت: چگونه ممکن است که جوانی چون تو نیرومند، علاقه به زن گرفتن نداشته باشد. گفتم: علاقۀ من به تحصیل علم و اسب و شمشیر و نیزه و تیر و کمان بقدری است که مجال باقی نمیگذارد که من به زن علاقه مند شوم.

پدرم گفت: تحصیل علم و اسب و شمشیر و نیزه و تیر و کمان بجای خود، و زن گرفتن هم به جای خود و این دو با هم مغایرت ندارند. مرد باید در جوانی زن بگیرد تا اینکه فرزندانش از نسل جوان باشند. من از پدرم درخواست کردم که زن گرفتن مرا یکی دو سال به تاخیر بیاندازد تا اینکه من بتوانم در فنونی که مورد علاقه ام میباشد بخصوص شمشیر زدن و نیزه انداختن ورزیده تر شوم زیرا میدانستم بعد ازینکه مرد زن گرفت نیروی جسمی وی کاهش مییابد. اما بعد ها ضمن مذاکره با اسقف مسیحی (سلطانیه) فهمیدم که من اشتباه میکردم و زن گرفتن از نیروی مرد نمیکاهد.

یکی از وقایعی که بعد از رسیدن به سن شانزده سالگی برای من اتفاق افتاد، رفتن به سمرقند و ملاقات( امیر کلال) بود. (امیر کلال) بر خلاف آنچه از نامش فهمیده میشود جزو امرا نبود بلکه در زمرۀ عرفا بشمار می آمد و اورا (پیر) میدانستند و پیوسته عده ای از مریدان در محضرش بودند و از وی استفاده میکردند. قبل ازینکه به سمرقند بروم (عبدالله قطب) نامه ای نوشت و بمن داد و گفت وقتی وارد سمرقند شدی این نامه را به نظر (امیر کلال) برسان و او تورا بخوبی خواهد پذیرفت. من به سمرقند رفتم و بعد ازینکه در گرمابه، گرد راه را از خود دور نمودم وارد محضر(امیر کلال) شدم و نامۀ (عبدالله قطب) را باو دادم (امیرکلال) در آن تاریخ که اولین بار اورا دیدم، پیرمردی بود تقریبا هشتاد ساله دارای ریش بلند سفید اما چشم های درخشنده و با محبت و بعد ازینکه نامه (عبدالله قطب) را خواند، نظری دقیق بمن که در ذیل مجلس، نزدیک در اطاق نشسته بودم، انداخت و گفت ای جوان! بر خیز و کنار من بنشین تا من تو را بهتر ببینم. من از ذیل مجلس برخاستم و خود را بکنار (پیر) رسانیدم و (امیرکلال) گفت: ای (تیمور) من اسم پدرت را شنیده اما او را ندیده ام و (عبدالله قطب) میگوید که تو تمام قرآن را از حفظ داری و شعر اکثر شعرای نامدار عرب و عجم را میدانی؟ گفتم: بلی ای پیر طریقت و خداوند حافظۀ قوی بمن داده و هر شعری را که یکبار بخوانم از حفظ میکنم. (امیرکلال) گفت: آیا از اشعار(اعشی) چیزی میدانی؟

گفتم من از اشعار (اعشی) چیزی نمیدانم زیرا اشعارش را نخوانده ام. (پیر) پرسید برای چه نخوانده ای؟ گفتم برای اینکه اشعار(اعشی) غزل است و تشبیب و من از غزل و تشبیب نفرت دارم.

(امیرکلال) گفت: تو که جوان فاضل هستی نباید از غزل و تشبیب نفرت داشته باشی، چون غزل و تشبیب وسیله ایست که شعرا، بدان وسیله اسرار عرفان را بیان مینمایند و چشم و ابرو و خال و می و معشوق، اصطلاحاتی است برای بیان اسرار عرفانی بطوریکه فقط کسانیکه اهل راز هستند بفهمند و نا محرم بدان پی نبرد. بعد ( امیرکلال) یکی از غزل های اعشی را خواند و بعد از خواندن غزل گفت: تو که هر شعر عربی و فارسی را بعد از یکبار شنیدن حفظ میکنی این غزل را که من خواندم تکرار کن. (امیرکلال) ده بیت از غزل (اعشی) را خوانده بود و من بلافاصله آن ده بیت را تکرار کردم. یکی از حضار گفت : من تصور میکنم این جوان این شعر را شنیده بود، زیرا که اشعار (اعشی) معروف است و تمام کسانیکه زبان عربی را میدانند آنرا شنیده اند، لیکن من در زبان عربی شعری دارم که هنوز برای کسی نخوانده ام و کسی نمیداند که من این شعر را سروده ام و اگر این جوان بتواند شعر مرا بعد از یکبار خواندن تکرار کند میدانم که حافظه ای فوق العاده دارد. آنگاه آن مرد شروع به خواندن شعر خود که هفت بیت بود کرد و پس از اینکه بیت هفتم تمام شد، گفت ای جوان اینک بخوان. من شروع به خواندن اشعار او کردم و آن هفت بیت شعر را تکرار نمودم و بعد ازینکه بیت هفتم تمام شد سکوت بر مجلس حکمفرما گردید. (امیر کلال) دست بر سرم گذاشت و صورتم را بدقت نگریست و خطاب به دیگران گفت: من در ناصیه ای این جوان، نور بزرگی می بینم و این جوان بجایی خواهد رسید که قبل از او هیچکس بدان مقام نرسیده است، من در آن موقع زنده نخواهم بود که عظمت این جوان را ببینم ولی شما که در این مجلس حضور دارید زنده میمانید و خواهید دید و شنید که اسم(تیمور) که نام این جوان است عالمگیر خواهد شد.

پس از آن (امیرکلال) خادم خود را طلبید و کلوچه خواست، خادم رفت و بعد از چند دقیقه با یک ظرف پر از کلوچه مراجعت کرد. (امیرکلال) هفت کلوچه از ظرف برداشت و بمن داد و گفت وقتی به (کش) مراجعت کردی از هریک ازین کلوچه ها ذره ای بخور و بقیه را نگهدار و من پیش بینی میکنم که هفت اقلیم جهان مطیع فرمان تو خواهد شد. وقتی (امیرکلال) این پیش بینی را کرد، هفتصد و پنجاه و دو سال از هجرت نبوی میگذشت و من تصور نمیکردم که پیشگویی او به حقیقت بپیوندد ولی بعد از مراجعت به (کش) پدرم گفت که (امیرکلال) مردی است بزرگ و دارای کرامات، و تو بدستور او عمل کن و از هر کلوچه ذره ای بخور و بقیه را نگاه دار و من چنین کردم و امروز می فهمم که آن عارف سالخورده چیز هایی را پیش بینی میکرده و می فهمیده که من در آن موقع، قادر به استنباط آن نبودم و آنچه ( امیرکلال) گفت بحقیقت پیوست و هفت اقلیم جهان مطیع من شد.

پدرم از یک استاد شمشیر بازی باسم (سمرـ طرخان) دعوت کرد که بیاید و فن شمشیربازی عالی را بمن بیاموزد. من تا آنموقع شمشیر میزدم ولی نه آنطور که باید و شاید.

(سمرـ طرخان) در اولین روز که مبادرت به تعلیم من کرد یک طناب دراز با خود آورد و دست راست مرا بوسیلۀ طناب ببدن بست و گفت: (تیمور) اینک تو مانند کسی هستی که بیش از یکدست ندارد و آن دست چپ میباشد. بعد برایم توضیح داد که در میدان جنگ یا در موقع مبارزه ای دو نفر حریف میکوشد که دست راست خصم را که مسلح به شمشیر است از کار بیندازد. یک ضربت نیزه یا تیر برای از کار انداختن دست راست کافی است و مردی که با دست راست شمشیر میزند بعد ازینکه دست راستش مجروح شد فرقی با مرده ندارد، ولی اگر کسی با دست چپ هم شمشیر بزند مثل اینست که دو نفر است. باید بگویم که قبل از آن تاریخ من با دست چپ مینوشتم و تیر اندازی میکردم و شمشیر هم میزدم لیکن (سمرطرـ خان) مرا ارشاد کرد و بکار بردن دست چپ را بطور کامل بمن آموخت و من بعد ازینکه وارد میدان های جنگ شدم بدفعات به نسبت اینکه دست چپ را بکار انداختم جان را از مهلکه نجات دادم.

وقتی من به امارت رسیدم (سمرـ طرخان) پیر شده و دندان هایش فروریخته بود و دیگر نمیتوانست گوشت و نان خشک و خیار بخورد و دانه های انار را بجود و من خدمت گذشته ای او را فراموش نکردم و مستمری کافی برایش مقرر کردم که مادام العمر براحتی زندگی نماید. از آن گذشته من بعد از اینکه بامارت رسیدم هیچ یک از استادان و دوستان قدیم را فراموش نکردم و به همه منصب یا مستمری دادم و با اینکه در قرآن نوشته است ( السن بالسن والاذن بالاذن) یعنی بجای دندان، دندان بشکنید و بجای گوش، گوش ببرید، من از دشمنان دورۀ جوانی خود انتقام نگرفتم زیرا پس ازینکه بامارت رسیدم و فرمانروای شرق و غرب جهان شدم دشمنان دورۀ جوانی که درآن عهد در نظرم بزرگ بودند، طوری حقیر شدند که شرم میکردم آن موجودات ناتوان و زبون را مورد خشم قرار بدهم. انسان تا وقتی که کوچک و نا توان است دشمنان را بزرگ می بیند ولی بعد ازینکه بزرگ و توانا باشد، دشمنان قدیم طوری در نظرش حقیر جلوه مینماید که ننگ دارد از آنها انتقام بگیرد.

مدت یکسال، هر روز در موقع شمشیر بازی (سمرـ طرخان) دست راست مرا می بست و طوری من با دست چپ شمشیر میزدم که دست راست برایم ناشی شد. ولی ناشیگری دست راست مؤقتی بود و در اندک مدت، هردو دست من برای شمشیر بازی بکار افتاد. روزی که من بجنگ(بایزیدـ ایلدرم) پادشاه عثمانی رفتم، شصت و شش ساله بودم و قشون من نزدیک انگوریه ( که امروز باسم انکارا خوانده میشود و پایتخت ترکیه است) بقشون او بر خورد و من برای (بایزید ـ ایلدرم) پیغام فرستادم که جنگ تن به تن کنیم و هر کس که کشته شد قشون او مغلوب باشد. من در آنموقع یقین داشتم (بایزید ـ ایلدرم ) را خواهم کشت.، برای اینکه او فقط با دست راست شمشیر میزد ولی من با دو دست شمشیر میزدم و دو شمشیر بدست میگرفتم، و در حالیکه با یک شمشیر اورا که بیش از یک شمشیر نداشت مشغول میکردم و با شمشیر دیگر وی را از پا در می آوردم ولی او جرئت نکرد که با من پیکار کند.

با اینکه جوان بودم و باقتضای قدرت جوانی، اسب تاختن و نیزه پراندن و شمشیر زدن و کشتی گرفتن را دوست میداشتم، از تحصیل علم غافل نبودم. در آن موقع دو کتاب را که هردو بزبان فارسی نوشته شده است خواندم، یکی (مثنوی) تألیف جلال الدین رومی و دیگری (گلشن راز) تالیف شیخ محمود شبستری. هردو کتاب شعر است و من از خواندن کتاب مثنوی سخت متنفر شدم و بر عکس از خواندن کتاب (گلشن راز) لذت بردم، علت نفرت من از کتاب مثنوی این بود که جلاا الدین رومی سرایندۀ اشعار مثنوی عقیده به آزادی مذهب داشته و تمام مذاهب را محترم میشمرده و میگفته که هیچ مذهب بر مذهب دیگر مزیت ندارد، در صورتیکه من عقیده داشتم و دارم که مذهب اسلام بر تر از مذاهب دیگر است و این را منباب تعصب مذهبی نمیگویم بلکه از روی دلیل اظهار میکنم.

دلیل من از قوانین مذهب اسلام است و اگر این قوانین مذهب اسلام را با قوانین مذاهب موسوی و عیسوی مقایسه کنید معلوم خواهد شد که مذهب اسلام بر تر از مذاهب دیگر است. در قوانین مذهب موسی فقط بدنیا توجه شده و از آخرت ذکری بمیان نیامده است و تو گویی که زندگی بعد از مرگ هیچ وجود ندارد. در قوانین عیسی فقط به آخرت توجه شده و تمام تعالیم عیسی مربوط به آخرت است و کوچکترین توجه به امور دنیوی ننموده است و مثل اینست که برای عیسی این دنیا وجود نداشته است، ولی در قوانین تعالیم پیامبر اسلام هم بدنیا توجه دقیق شده و هم به آخرت و به مسلمین توصیه میکند که هم در فکر این دنیا باشند و هم در فکر دنیای دیگر. ولی از خواندن کتاب( گلشن راز) تألیف محمود شبستری لذت بردم و با اینکه سرایندۀ اشعار (گلشن راز) شیعۀ هفت امامی بود، اشعارش راجع به خدا و مبدأ و معاد خیلی در من اثر کرد.

من بقدری از خواندن( گلشن راز) لذت بردم که بعد ازینکه آذربایجان را به خون و آتش کشیدم از قتل عام سکنۀ (شبستر) خودداری کردم زیرا سرایندۀ (گلشن راز) شبستری بود. روزی که من به (شبستر) رسیدم، مردم از بیم جان گریخته بودند، من جارچی فرستادم که جار بزنند که سکنۀ(شبستر) مراجعت نمایند و به آنها قول داده میشود که جان، مال و ناموس شان در امان خواهد بود.

مردم که میدانستند که امیر شرق و غرب جهان وعدۀ دروغ نمیدهد، مراجعت کردند و وارد خانه های خود شدند. من دستور دادم که سکنۀ شبستر را سر شماری نمایند و معلوم کنند که چند تن از مردان و زنان عمر شان از پانزده سال بیشتر است و بعد از خاتمۀ سرشماری معلوم شد که در شبستر(۳۸۹۱) مرد و زن زندگی مینمایند که بیش از پانزده سال دارند و من دستور دادم که به هریک از آنها پنج مثقال طلا بدهند و هجده هزار و پانصد و پنج مثقال طلا بین سکنۀ (شبستر) تقسیم شد.

ملازمان من ندانستند که من چرا آن زر را بین سکنۀ(شبستر) تقسیم نمودم و من هم نیت خود را با آنها نگفتم زیرا عوام الناس استعداد ندارند که به نیت دانشمندان پی ببرند.

خود سکنۀ (شبستر) هم ندانستند که برای چه از احسان من برخوردار شدند و اولین بارف من علت آن احسان را در اینجا ذکر مینمایم. خواندن کتاب (گلشن راز) خیلی ذهن مرا روشن کرد و بعضی از مسایل غامض حکمت را برایم حل نمود. وقتی به هجده سالگی رسیدم پدرم تمام کار های خود را بمن واگذار کرد و گوشه نشینی اختیار نمود و بقیۀ عمر را بعبادت گذرانید.

گفتم که پدرم از مالکین کوچک شهر(کش) بود و ما ثروت زیاد نداشتیم و من تصمیم گرفتم که بر ثروت پدری بیفزایم زیرا از سعدی شاعر فارس پند گرفته بودم که انسان تا روزی که زنده است باید برای کسب مال و فرا گرفتن علم کوشش کند تا اینکه افراد نادان بمناسبت مال انسان را محترم بشمارند و افراد دانا به مناسبت علم و هنر احترام را واجب بدانند.

ولی من برای اینکه بتوانم بر ثروت پدر بیفزایم احتیاج به کاری داشتم که وارد خدمت یکی از امرای ماورأالنهر شوم.

برچسب ها :


پست های مرتبط :


ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ورود به سایت
آمارگیر
    آمار مطالب
    کل مطالب : 581
    کل نظرات : 82
    آمار کاربران
    افراد آنلاين : 1
    تعداد اعضا : 29
    آمار بازديد
    بازديد امروز : 225
    بازديد ديروز : 218
    بازديد کننده امروز : 76
    بازديد کننده ديروز : 110
    گوگل امروز : 6
    گوگل ديروز: 6
    بازديد هفته : 1,768
    بازديد ماه : 6,550
    بازديد سال : 87,161
    بازديد کلي : 416,739
    اطلاعات شما
    آي پي : 54.162.10.211
    مرورگر :
    سيستم عامل :
مطالب جدید
  • ظـهـیرالـدیـن مـحـمـد بـابـر
  • انواع قرار های تأمین کیفری
  • افغان پسرک
  • اموزش قرار دادن لایک باکس فس بوک در وبلاک
  • توركان‌ و نظامی‌ گنجوی‌ شاعر بزرگ‌ آذربایجان‌!
  •  ظلم دولت برازیل به کارگران
مطالب پربازدید
  • داستان سريال فاطمه گل
  • بیوگرافی غزل سادات هنرمند محبوب دل ها
  • داستان سريال حرم سلطان
  • معلومات عمومی درباره  ولایت هرات
  • داستان پنج خواهر سریال ترکی جالب و دیدنی
  • زندگی نامه مختصر آریانا سعید هنرمند محبوب کشور ما افغانستان
مطالب تصادفی
  • کمبود ویتامین K حتی در افراد سالم
  • وصیت نامۀ نا تمام
  • سحابي حلقه ماكيان
  • ویتامین K؛ ویتامین جوانی
  • قبایل اوزبیک
  • 2 آ یا می دا نستید؟؟؟؟؟