close
تبلیغات در اینترنت
ورود امیر تیمور به خدمت امیر یاخماق
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
موضوعات
آرشیو
لینک های روزانه
لینک های دوستان

ورود امیر تیمور به خدمت امیر یاخماق

91 بازدید جمعه 12 / 02 / 1393 تاریخ,تاریخ افغانستان,تاریخ ترک,تاریخ جهان,تاریخ اسلام,
لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

 

 

 

 

 

 

 

 


فصل سوم

ورود به خدمت امیریاخماق

در آنموقع در سمرقند امیری بود موسوم به (امیریاخماق) که درآن تاریخ هفتاد سال از عمرش میگذشت و دو پسر جوانش کشته شده بودند و جانشینی غیر از یک برادرزاده نداشت و میترسید که برادرزاده اش او را بقتل برساند.

(امیریاخماق) پدرم را میشناخت و من برایش پیغام فرستادم که اگر میل دارد مرا بخدمت خود بپذیرد. (امیریاخماق) موافقت کرد که من نزد او بروم، وقتی مرا دید حیرت نمود و گفت: من تصور نمیکردم که (ترقائی) دارای چنین پسر جوان و رشید باشد. آنگاه از من پرسید(تیمور) تو چه کار میتوانی بکنی؟

گفتم: من در قلم زدن و شمشیر زدن مهارت دارم و میتوانم هم، دیوان تو را اداره کنم و هم قشون تو را. (امیریاخماق) قدری مرا نگریست و بعد گفت: تو برای اداره کردن دیوان جوان هستی ولی میتوانم قشون خود را به تو واگذار کنم که اداره نمائی.

من در سمرقند شروع بکار کردم وعهده دار ادارۀ قشون امیر(یاخماق) شدم و درآنموقع نوزده سال داشتم. فرمانده قشون امیر(یاخماق) مردی باسم (قولرکمال) و خیلی فربه بود و تصور میکنم که پنجاه سال از عمرش میگذشت و وقتی شنید که (امیریاخماق) مرا مأمور ادارۀ قشون کرده، قدری مرا نگریست و سپس خندید و خطاب به سربازان خود گفت که (امیریاخماق) برای ما یک پسر مزلف فرستاده تا اینکه با او خوش بگذرانیم.

من شمشیر خود را از غلاف کشیدم و بانگ زدم اکنون بتو ثابت میکنم که من یک پسر مزلف نیستم و سزای دشنام دهنده را در کنارش بگذارم.

آآنگاه به (قولرکمال) حمله ور شدم و او که متوجه گردید که جانش در خطر است شمشیر از غلاف کشید. حرکات آن مرد آنقدر کند بود که من دانستم شکار من است و شمشیر را از طرف چپ بطرف گردنش انداختم و دم تیغ من گردن او را برید و حلقوم و شاهرگش را قطع کرد و باستخوان رسید و متوقف گردید.

 

""""

من شمشیر خود را که خونین شده بود به لباس (قولرکمال) مالیدم که پاک شود و آنرا غلاف کردم و خطاب به سربازان گفتم: من (تیمور) فرزند (ترقائی) اهل شهر (کش) هستم و از امروز فرمانده شما میباشم و شما باید از من اطاعت کنید و هرکس از من اطاعت نکند با شمشیر من بهلاکت خواهد رسید. سربازان یکدیگر را نگریستند و سکوت کردند و من دانستم که فرماندهی من مسجل گردیده است.

بعد ازمن شاید کسانی پیدا شوند و بمن ایراد بگیرند که من برای حمایت از عفت و تقوای پسران جوان و زیبا سختگیر بودم و هرکس را که نسبت به یک پسر جوان با طرز دور از عفت، توهین میکرد، بقتل میرسانیدم ولی این سختگیری ناشی ازین بود که من در دورۀ جوانی آزموده بودم که زیبایی ایکه از نعمت های خداوند است، بر اثر بد چشمی و هرزگی بعضی اشخاص، برای جوانان چون نکبت میشود و به همین جهت دستور دادم که هرکس نسبت به یک پسر جوان بطرز مخالف با تقوا رفتار کند بقتل برسد و براثر سختگیری من، جوانان زیبا دارای امنیت شدند و در قلمرو حکمرانی من، دیگر زیبایی برای یک پسر جوان نکبت نیست . همان روز که من (قولرکمال) را به قتل رسانیدم (امیریاخماق) مرا احضار کرد و به من تبریک گفت و اظهار نمود تو مرا از دست یک مرد مزاحم و پرتوقع و نالایق نجات دادی.

من باو گفتم ای امیر: سازمان قشون تو نا منظم است و اجازه بده که من برای قشون تو سازمانی جدید بوجود بیاورم. (امیریاخماق) گفت: هرچه میخواهی بکن. من هرده سرباز را در یک جوخه جمع کردم و فرماندهی جوخه را به یکنفر به اسم (یوزباشی) واگذاشتم و هر هزار سرباز را به یک نفر باسم (مین باشی) سپردم.

قبل از من در قشون (امیریاخماق) تمرین جنگی متداول نبود و سربازان که همه سوار بشمار می آمدند کاری جز خوردن و خوابیدن نداشتند، من مقرر کردم که هر روز سربازان به صحرا بروند و مبادرت به تمرین کنند و نیز دقت کردم که نماز سربازان ترک نشود.

من میدانستم که تغییر عادت سربازان برای آنها ناگوار است ولی مطمئن بودم که بعد از دو هفته عادی خواهد شد و سربازان(امیریاخماق) از آنموقع ببعد هر روز تمرین جنگی میکردند و نماز را به موقع میخواندند. یکماه بعد ازینکه وارد خدمت (امیریاخماق) شدم جمعی از رعایای او گریه کنان از صحرا به (سمرقند) آمدند و به امیر شکایت کردند که طایفۀ قره ختائی که در شمال سمرقند سکونت دارند به اغنام آنها حمله ور شدند و شش هزار گوسفند را به یغما بردند و سه نفر از چوپانان را هم کشتند.

من داوطلب شدم که بروم و سارقین را به مجازات برسانم و گوسفندان را از آنها بگیرم و بیاورم. (امیریاخماق) گفت: افراد طائفۀ قره ختائی حطرناک هستند و شماره مرد های طائفه از بیست هزار هم بیشتر است گفتم من گوسفندان را از آنها خواهم گرفت و پس خواهم آورد، مشروط بر اینکه موافقت کنی که دویست تن از سواران تو را با خود ببرم. (امیریاخماق) گفت: میخواهی با دویست سوار بجنگ بیست هزار نفر بروی؟

گفتم برای مجازات سارقین و پس گرفتن گوسفندان دویست نفر کافی است و همان روز با دویست سوار از سمرقند خارج شدم و راه شمال را پیش گرفتم.

افراد طائفۀ قره ختائی در بیست فرسنگی شمال سمرقند سکونت داشتند و همین که من وارد سرزمینی شدم که محل سکونت آن طائفه بود، چند نفر از مردان برجستۀ قبیله را احضار کردم و به آنها گفتم که من رئیس قشون (امیریاخماق) هستم و عدۀ از مردان طائفۀ شما شش هزار گوسفند امیر را به سرقت برده، سه چوپان او را کشته اند و من از شما درخواست میکنم گوسفندان را پس دهید و قاتلین را معرفی کنید. مردان قبیله گفتند طائفۀ قره ختائی یازده تیره است و ما نمیدانیم که کدام یک ازین تیره ها گوسفندان شما را برده اند.

گفتم در هر طائفه ممکن است عدۀ دزد وجود داشته باشد ولی افراد آن طائفه دزد ها را میشناسند و شما دزد ها را بمن معرفی کنید، من با شما کاری ندارم. آنها گفتند ما دزد ها را نمی شناسیم.

من متوجه شدم که نمیشود با ملایمت اسم دزدها و محل سکونت آنها را از مردان قبیله استنباط کرد و به آنها گفتم باندازۀ خواندن یک سورۀ الحمد بشما مهلت میدهم که دزد ها را معرفی کنید و گرنه یک یک شما را گردن خواهم زد.

آنها وقتی این حرف را شنیدند خندیدند و یکی از آنان که مردی بود سرخ روی و فربه و دارای سبیل خیلی بلند و کلفت گفت: پسر از دهان تو این حرف ها خیلی زود است صبر کن وقتی سبیل تو، باندازۀ سبیل من شد آنوقت از این حرفها بزن. موقعی که آن مرد این حرف را زد من با چند تن از مردان خود در پورت(یعنی خیمه) نشسته بودم و بمردان خود گفتم که آن مرد را بگیرند و از پورت خارج کنند.

او را گرفتند و از پورت بیرون بردند، من گفتم آن مرد را روی زمین بنشانند و از وی دور شوند. مردان من چنین کردند و آن مرد را نشانیدند و از وی دور گردیدند.

سایر مردان قره ختائی هنوز نمیدانستند که تصمیم من چیست و من با سرعت برق و باد و بدون آنکه مهلت کوچکترین حرکتی بدهم شمشیر خود را از غلاف خارج کردم و قبل ازینکه مرد بتواند از زمین بر خیزد مطابق فنی که از (سمرــ طرخان) معلم شمشیر بازی خود فرا گرفته بودم شمشیر را بطرف گردن آن مرد انداختم نیروی بازو ومچ دست من بود ولی( سمر ـ طرخان) بمن گفته بود باید با نیروی تمام بدن انداخت تا اینکه استخوان را نیز قطع نماید.

من در آنموقع با نیروی تمام بدن شمشیر را انداختم و شمشیر من گوشت و استخوان گردن را قطع کرد و سر آن مرد بزمین افتاد و خون از شاهرگ بریدۀ او فواره زد وقتی من فوران خون آن مرد را از شاهرگهای بریده دیدم و مشاهده کردم که مثل فوارۀ حوض بزرگ منزل (امیریاخماق) خون بطرف آسمان میرود لذتی عجیب کسب کردم.

من تا آنروز ندیده بودم که که خون گردن انسان مانند فواره بسوی آسمان جستن کند و تماشای فوران خون برای من یک چیز تازه بود.

طوری من محو تماشای فوران خون گردن بریدۀ آن مرد بودم که متوجه نشدم چهار مرد قره ختائی که در (یورت) حضور داشتند بطرف من حمله ور شدند. در آخرین لحظه من متوجه حملۀ انها گردیدم و خود را برای دفاع آماده نمودم و به یکی از سربازان گفتم شمشیرت را بمن بده با اینکه چهار نفر بعد از قتل آن مرد فربه بمن حمله کردند من از سربازان خود برای دفاع کمک نخواستم و بآنها گفتم شما کنار بروید من عهده دار دفاع خویش خواهم گردید. وقتی من با دوشمشیر که با دودست بحرکت در میآوردم بسوی آن چهار نفر حمله ور شدم از نیروی خود بوجد آمدم.

کوچکترین تفاوت در مهارت دو دست من وجود نداشت وطوری با تسلط شمشیر های خود را به حرکت در میآوردم که یک خیاط نمیتواند با آن مهارت سوزن خود را بحرکت درآورد. دو شمشیر من دو جسم بیجان نبود بلکه امتداد دست های من بشمار می آمد و هر طور که میخواستم ا ش آنهارا میچرخانیدم. هنوز بیش از یک دقیقه از پیکار من با آن چهار نفر نگذشته بود که یکی از آنها را طوری از دست راست مجروح کردم که شمشیر از دستش افتاد و بزمین نشست. در چشم سه نفر دیگر بطور وضوح علائم وحشت نمایان بود و حس کردم که از من خیلی ترسیده و یقین دارند که من آنهارا هم مقتول یا مجروح خواهم کرد. یکی از آنها بزبان ترکی از من امان خواست و من باو گفتم شمشیر خود را بزمین بیندازد و کناره بگیرد و او چنین کرد.

لحظۀ بعد دو نفر دیگر هم از آن مرد تبعیت کردند و بزبان ترکی امان خواستند و شمشیر های خود را انداختند. من به سربازان خود گفتم که شمشیر های آنان را بردارند و به آن سه نفر و مردی که مجروح شده بود و خون از دستش میریخت گفتم که وارد(یورت) شوند . بعد ازینکه وارد (یورت) شدند اجازه دادم که آن سه نفر دست مجروح را ببندند و بعد از آنکه دست آن مرد بسته شد، گفتم: اینک شما مرا شناختید و اگر نگوئی که سارقین گوسفندان( امیریاخماق) از کدام تیره بوده اند من شما را خواهم کشت. آنها گفتند که ما اسم خود سارقین را نمیدانیم ولی اطلاع داریم که آنها از تیرۀ(آق مربوج) هستند.

پرسیدم که رئیس تیرۀ (آق مربوج) چیست؟ آنها گفتند: اسم او (جودت گولتو) میباشد.

گفتم من شما چهار نفر را بعنوان گروگان با خود میبرم که اطمینان حاصل کنم بمن دروغ نگفته باشید و به شما قول میدهم بعد ازینکه به تیرۀ (آق مربوج) رسیدیم شما را ازاد خواهم کرد. من به سواران خود دستور دادم که آن چهار نفر را بر ترک اسبهای خود سوار کنند و وقتی براه افتادیم فهمیدم که احترام من نزد سربازانم زیاد تر شده و آنها دریافته اند که فرمانده قشون(امیریاخماق) گرچه جوان است اما ترسو و بی لیاقت نیست.

هنگام عصر به محلی رسیدیم که طبق گفتۀ آن چهار نفر محل تیرۀ(آق مربوج) بود. من از اولین مرد که سر راه ما پدیدار شد، پرسیدم که (جودت گولتو) کجاست؟ آن مرد با انگشت نقطۀ سفید را بمن نشان داد و گفت آن قبه که می بینی قبه ایست بالای یورت( جودت گولتو). من برای اینکه رئیس تیره را غافلگیر کنم امر کردم اسبهارا بتاخت درآورند و ما با سرعت زیاد وارد (اردو) شدیم.

مقابل (یورت) از اسب فرود آمدم و باتفاق یکی از چهار گروگان که (جودت گولتو) را میشناخت وارد یورت گردیدم، در آنجا چشمم به مردی تقریبا شصت ساله و دارای موهای سفید و سیاه افتاد که با زن و دو پسر جوانش نشسته بود و دانستم که (جودت گولتو) آن مرد میباشد. به سواران خود دستور دادم که آن مرد و دو پسرش را دستگیر کنند و قبل ازنکه اردو بخود آید و بفهمد چه اتفاقی افتاده من با سواران خود در حالیکه (جودت گولتو) و دو پسر جوانش را دستگیر کرده بودم از اردو خارج شدیم. اردوی مزبور بزرگ بود و من میدانستم هرگاه توقف کنم و بین ما و سکنۀ یورت ها جنگ در بگیرد، تمام سربازان من کشته خواهد شد و خود من نیز بقتل خواهم رسید.

من حدس میزدم که در آن اردو حد اقل سه هزار مرد هست و گرچه به دلیری خود اطمینان داشتم ولی از شجاعت سربازانم مطمئن نبودم، لذا رئیس تیره و دو پسر جوانش را از اردو خارج کردم و بعد ازینکه بقدر کافی از اردو فاصله گرفتیم دستور توقف دادم و خود را به (جودت گولتر) معرفی کردم و او از من پرسید از من چه میخواهی؟ گفتم تیرۀ تو شش هزار گوسفند (امیریاخماق) را به سرقت برده و سه نفر از چوپانهای او را کشته است و من گوسفند ها را میخواهم و نیز خواهان خونبهای آن سه چوپان هستم. ( جودت گولتو) خواست اظهار بی اطلاعی کند و من باو گفتم تو رئیس قبیلۀ (آق مربوج) هستی و محال است که قبیلۀ تو بدون اجازه و موافقت رئیس خود یعنی تو ازینجا براه بیفتد و خود را به سمرقند برسانند. اگر گوسفندان را تحویل دادی و خونبهای سه جوپان را تأدیه کردی من از خون تو و پسرانت خواهم گذشت وگرنه اول پسرانت را مقابل چشم تو خواهم کشت و بعد سر از پیکرت جدا خواهم کرد.

(جودت گولتو) سکوت کرد و من گفتم آیا میدانی برای چه پسرانت را مقابل دیدگان تو بقتل میرسانم؟ علتش اینست که حدس میزنم پسران جوانت به موافقت تو فرماندهی کسانی را که برای سرقت گوسفندان براه افتادند بر عهده داشتند و اگر تو مسلمان باشی و قرآن بخوانی میدانی که طبق حکم خدا، مجازات پسران تو قتل است. (جودت گولتو) گفت: آیا میدانی که شمارۀ مردان قبیلۀ من چند نفر است؟ گفتم: نه. وی گفت: شمارۀ مردان قبیلۀ من پنجهزار نفر میباشد و اگر من و پسرانم را بقتل برسانی، بخونخواهی بر خواهند خواست و تو و (امیریاخماق) را خواهند کشت.

گفتم: اگر شمارۀ مردان قبیلۀ تو یکصد هزار هم باشند، من تو و پسرانت را بقتل خواهم رسانید مگر اینکه گوسفندان را پس بدهی و خون بهای سه چوپان را بپردازی و چون دیدم که آن مرد تصور میکند که تهدید من بی اساس است امر دادم که سربازان من یکی از دو پسر جوان (جودت گولتو) را که پسر ارشد بود، بطناب بیندازند( یعنی طناب را گرد گردنش حلقه کنند و از دو طرف بکشند تا خفه شود ـ مترجم)

سربازان دستور مرا بموقع اجرا گذاشتند و دوسر طناب را از دو سو کشیدند و در حالیکه آن مرد جوان دست و پا میزد (جودت گولتو) بانک برآورد میدهم…. میدهم من گفتم که طناب را از گردن آن جوان بگشایند ولی بعد ازینکه طناب باز شد دیدم آن جوان جان سپرده است و معلوم گردید که فشار طناب او را خفه کرده است.

( جودت گولتو) وقتی لاشۀ پسرش را دید بگریه درآمد و من شمشیر خود را بدون اینکه از غلاف بیرون بیاورم دو سه بار بر پشت او کوبیدم و گفتم ای مرد زن صفت، تو که اینقدر زبون هستی که برای مرگ فرزندت گریه میکنی برای چه مبادرت بسرقت مینمائی و اگر میخواهی پسر دیگرت زنده بماند و خود زنده بمانی گوسفند های (امیریاخماق) را بده و خونبهای سه چوپان او را که کشته ای تادیه کن.

( جودت گولتو) پرسید خون بهای چوپانها چقدر است؟ گفتم قرآن میگوید که: اگر شخصی را از روی سهو بقتل برسانی قاتل باید یکصد شتر بدهد ولی تو چوپان ها را از روی عمد بقتل رسانیدی نه از روی سهو لذا خونبهای هریک از آنها سیصد شتر است. ( جودت گولتو) گفت من نمیتوانم نهصد شتر برای خونبهای سه چوپان بدهم زیرا اینقدر شتر ندارم  ، گفتم نهصد اسب بده  ومن میدانم که تو دارای اسبهای زیاد هستی. (جودت گولتو) گفت اسبها مال من نیست بلکه مال افراد قبیله است، گفتم اسبهای قبیله ات را بده.

(جودت گولتو) مجبور شد که تن بقضا بدهد و چون من وی را رها نمیکردم و دو پسرش را نیز آزاد نمی نمودم یکی از افراد قبیلۀ (آق مربوچ) را که از صحرا عبور میکرد نزد سران قبیله فرستاد و از آنها خواست تمام گوسفند هایی را که بسرقت برده اند پس بدهند و نهصد اسب هم برای تأدیۀ خونبهای سه چوپان با خود بیاورند وگر نه، او وپسرش کشته خواهند شد.

با اینکه گوسفندها و اسبها را آوردند باز من (جودت گولتو) وپسرش را رها نکردم برای اینکه اگر رها میشد ممکن بود مردان قبیلۀ خود را جمع آوری کند و بما بتازد.

من یکصد تن از سواران خود را مأمور نمودم که گوسفندان و اسبها را بسمرقند ببرند و با یکصد سوار دیگر آنجا ماندم و ( جودت گولتو) و پسرش را نگاه داشتم تا وقتی از سمرقند بمن خبر رسید که گوسفندها و اسبها به آنجا رسیده است آنوقت آندو را رها کردم و خود با یکصد سوار که نزد من بود راه سمرقند را به پیش گرفتم.

قبل ازینکه از سرزمین قبایل (قره ختائی) خارج شوم مقابل یک (یورت) چشمم بیک دختر جوان افتاد که به تماشای ما ایستاده بود و عبور سواران را مینگریست، همین که آن دختر جوان را دیدم حال من بطرز شگرف تغییر کرد و دل من که هرگز از وحشت نطپیده بود به طپش درآمد و بی اختیار به یاد شعر (شمس ا لدین محمد شیرازی) افتادم که میگوید: « مرا عشق سیه چشمان ز دل بیرون نخواهد شد ـ قضای آسمان است این و دیگر گون نخواهد شد».

من از مقابل (یورت) عبور کردم و رو بر گردانیدم که آن دختر مرا مینگرد. تا وقتی که میتوانستم او را ببینم و هر دفعه که رو بر میگردانیدم مشاهده میکردم که او نگران من است و وقتی آن دختر از نظرم نا پدید شد، من متوجه گردیدم که نمیتوانم فکرش را از خاطر خود دور کنم و ازین حیث منفعل بودم من خود را دلیر تر و نیرومند تر ازآن میدانستم که مشاهدۀ یک دختر جوان مرا منقلب کند و طوری از آن انقلاب پیش نفس خود شرمنده بودم که گاهی فکر میکردم شمشیر را از غلاف برون بیاورم و با دست خود آنرا در شکم خود فرو نمایم تا اینکه خود را نزد نفس خویش حقیر نبینم. من بعد از مراجعت به سمرقند نتیجۀ مأموریت خود را به اطلاع (امیریاخماق) رسانیدم و اسبها و گوسفندان را تحویل دادم. (امیریاخماق) خیلی از کار من تعجب کرد و گفت ای (تیمور) کاری که تو کردی از عهدۀ مردان کهن، ساخته نبود و یکصد اسب بمن پاداش داد.

با اینکه (امیریاخماق) از کار من بسیار راضی بود من خود احساس عدم رضایت میکردم برای اینکه نمیتوانستم خیال آن دختر را (که نمیدانستم نامش چیست از دل بدر کنم تا آنکه بفکر افتادم که بعنوان دیدار خویشاوند از (امیریاخماق) مرخصی بگیرم و بشهر خود مان یعنی شهر (کش) بروم و خدمت (عبدالله قطب) معلم دانشمند و عارف خود برسم و شرح واقعه را برایش بیان کنم و از او بپرسم که آیا مرا سزاوار توبیخ میداند یا نه. (امیریاخماق) با خرسندی بمن مرخصی داد و من راه شهر( کش) را پی گرفتم و نزد (عبدالله قطب) رفتم.

(عبدالله قطب) از دیدار من خوشوقت شد و گفت می بینم که یک مرد بر جسته شده ای. گفتم ای استاد بزرگوار این مرد برجسته، جز یک طفل ناتوان نیست و من آمده ام تا بتو بگویم که پیش نفس خود شدمنده هستم و از فرط خجلت بفکر افتادم که با شمشیر به زندگی خود خاتمه بدهم.

(عبدالله قطب) پرسید، برای چه میخواهی بزندگی خود خاتمه دهی؟ من چگونگی واقعه را برایش بیان کردم و (عبدالله قطب) گفت فرزند، این انقلاب که در تو بوجود آمده، انقلابی است که خداوند در نهاد پسران و دختران جوان بوجود می آورد تا اینکه زناشوئی کنند و بر شمار بندگان خدا بیفزایند. اگر این انقلاب که اینک تو را دگرگون کرده در پسر و دختر جوان بوجود نیاید هیچ مرد زن نمیگیرد و هیچ زن شوهر نمیکند و تو نباید نزد خود منفعل باشی، مرد، و هم زن، در دورۀ جوانی دچار این انقلاب میشوند و هیجان تو نشان میدهد موقع آنست که زن بگیری و بپدرت بگو که آن دختر را برایت عقد کند . گفتم من نمیتوانم این موضوع را به پدرم بگویم.

(عبدالله قطب) گفت راست است، من همین امروز، نزد پدرت خواهم رفت و باو خواهم گفت که آن دختر را برای تو عقد نماید و بدین ترتیب دختری که مادر جهانگیر ـ شیخ عمرـ میرانشاه ـ گردید بعقد من درآمد و وارد خانه ام شد.

بعد از عروسی من متوجه شدم که آرام گرفتم و دیگر اضطراب ندارم و میتوانم بدون دغدغه فرماندهی قشون (امیریاخماق) را بعهده بگیرم.

برچسب ها :


پست های مرتبط :


ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ورود به سایت
آمارگیر
    آمار مطالب
    کل مطالب : 580
    کل نظرات : 82
    آمار کاربران
    افراد آنلاين : 4
    تعداد اعضا : 29
    آمار بازديد
    بازديد امروز : 179
    بازديد ديروز : 318
    بازديد کننده امروز : 82
    بازديد کننده ديروز : 120
    گوگل امروز : 10
    گوگل ديروز: 12
    بازديد هفته : 497
    بازديد ماه : 4,441
    بازديد سال : 92,788
    بازديد کلي : 422,366
    اطلاعات شما
    آي پي : 54.80.137.168
    مرورگر :
    سيستم عامل :
مطالب جدید
  • ظـهـیرالـدیـن مـحـمـد بـابـر
  • افغان پسرک
  • اموزش قرار دادن لایک باکس فس بوک در وبلاک
  • توركان‌ و نظامی‌ گنجوی‌ شاعر بزرگ‌ آذربایجان‌!
  •  ظلم دولت برازیل به کارگران
  • ابونصرمحمد فارابی
مطالب پربازدید
  • داستان سريال فاطمه گل
  • بیوگرافی غزل سادات هنرمند محبوب دل ها
  • داستان سريال حرم سلطان
  • معلومات عمومی درباره  ولایت هرات
  • داستان پنج خواهر سریال ترکی جالب و دیدنی
  • زندگی نامه مختصر آریانا سعید هنرمند محبوب کشور ما افغانستان
مطالب تصادفی
  • افغان پسرک
  • قنــــــــد تـلخ…
  • معلومات عمومی درباره ولایت فاریاب
  • مسافر
  • اس ام اس احساسی
  • عوارض مصرف زیاد ویتامین AوD