close
تبلیغات در اینترنت
مرگ امیر یاخماق و نزاع با (ارسلان)
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
موضوعات
آرشیو
لینک های روزانه
لینک های دوستان

مرگ امیر یاخماق و نزاع با (ارسلان)

71 بازدید جمعه 12 / 02 / 1393 تاریخ,تاریخ افغانستان,تاریخ ترک,تاریخ جهان,تاریخ اسلام,
لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

 

 

فصل چهارم

مرگ امیر یاخماق و نزاع با (ارسلان)

در سال(۷۵۶) هجری ( مطابق با ۱۳۵۵ میلادی ) من به بیست سالگی رسیدم و خود را طوری نیرومند میدیدم که میتوانستم با مردان سی ساله و چهل ساله کشتی بگیرم و آنها را بزمین بزنم. پنجه های من چنان قوی بود که کسی نمیتوانست با من پنجه بیندازد و تمام صاحب منصبان و سربازان (امیر یاخماق) از من میترسیدند و آنطور که از من اطاعت مینمودند از خود امیر اطاعت نمیکردند. در تمام ایام هفته من سربازان را وادار به تمرین جنگی میکردم ولی روزهای جمعه بآنها مرخصی میدادم تا بمسجد بروند و در نماز جماعت شرکت کنند.

گفتم که (امیریاخماق) برادرزادۀ داشت که امیر از وی میترسید و بیمناک بود که مبادا وی را بقتل برساند.

من در بدو ورود بخدمت (امیریاخماق) نمیتوانستم بفهمم که بیم امیر از او برای چیست؟ تا اینکه مطلع شدم که (امیریاخماق) بعد از مرگ برادرش اموال او را ضبط کرده و برای برادرزاده اش چیزی باقی نگذاشته و بهمین جهت آن برادرزاده موسوم به(ارسلان) کینۀ عمو را بر دل گرفته است. بعد ازینکه من در دستگاه (امیریاخماق) دارای نفوذ شدم و قشون او را مرتب کردم و نشان دادم که دارای لیاقت هستم (ارسلان) نسبت بمن حسد میورزید و شنیده بودم بعموی خود میگفت که مرا از خدمت خویش طرد کند زیرا اگر بیشتر دارای قدرت و نفوذ شوم ممکن است قشون او را ضبط نمایم و اختصاص بخود بدهم.

(امیریاخماق) که عملا مبتلا به مرض استسقاء ( مرض قند) بود، درماه ربیع الاول سال هفتصد و پنجاه و شش هجری زندگی را بدرود گفت و هنوز جسد(امیریاخماق) را بخاک نسپرده بودند که (ارسلان) که وارث(امیریاخماق) بشمار میآمد در حضور صاحب منصبان و سربازان بمن گفت ای (تیمور ترقائی) از امروز من تورا از خدمت طرد میکنم و تو دیگر در قشون من سمتی نداری.

 

 

""""

 


اگر (ارسلان) مرا بخلوت احضار میکرد و بمن میگفت که مرا از فرماندهی قشون خود معزول مینماید من اعتراض نمیکردم و بردل نمیگرفتم زیرا وی بعد از مرگ عموی خود، (امیرارسلان) شده بود و طبق قانون وراثت که در قرآن ثبت شده حق داشت که ارتش عموی خود را ضبط کند و هرکه را که مایل است بفرماندهی قشون انتخاب نماید. اما چون مرا در حضور صاحب منصبان با وضعی خفت آور معزول کرد خیلی بر من گران آمد و بانک زدم(ارسلان) تو رسم بزرگی را نمیدانی. (ارسلان) گفت من (امیرارسلان) هستم. گفتم تو اگر امیر بودی رسم بزرگی را میدانستی و اطلاع داشتی که هرگز نباید یک صاحب منصب مافوق را مقابل صاحمنصبان مادون معزول کرد و هرگز نباید یک صاحب منصب مجرم را در حضور صاحب منصبانی که کوچکتر از او هستند مجازات نمود.

(امیرارسلان) خطاب به صاحب منصبانی که آنجا حضور داشتند گفت این پسر بی حیا و گستاخ و مزلف را از اینجا بیرون کنید. من که درآن موقع مردی بیست ساله بودم از شنیدن آن دشنام طوری بیخود شدم که شمشیر از غلاف کشیدم و بطرف ارسلان حمله کردم. صاحب منصبانی که آنجا بودند بحمایت (امیرارسلان) شمشیر از غلاف کشیدند و راه را بر من بستند.

آنها نمیدانستند که من چقدر نیرومند هستم و چه اندازه در شمشیر بازی مهارت دارم. اگر از نیروی جسمی و مهارت من در شمشیر بازی اطلاع داشتند راه را بر من نمی بستند و جان خود را بدست هلاکت نمی سپردند. اولین ضربت شمشیر کاری من دست یکی از صاحب منصبان را از پوست آویخت و شمشیر از دستش افتاد. من بدون آنکه دشمنان را از نظر دور کنم خم شدم و شمشیر او را که بزمین افتاده بود با دست چپ برداشتم از آن پس با دو شمشیر، شروع به نبرد کردم و خطاب به(امیرارسلان) فریاد زدم اگر تو (امیرارسلان) هستی فرار نکن و استقامت داشته باش تا من بتو برسم. با اینکه بین من و ارسلان عدۀ از صاحب منصبان شمشیر میزدند من متوجه شدم که رنگ از صورتش پرید.

صاحب منصبانی که بین من و (امیرارسلان) بودند به زمین افتادند و من با شمشیرهایم راه را گشودم تا اینکه نزدیک (امیرارسلان) رسیدم. وقتی او دو شمشیر خون چکان من را مشاهده کرد و دید که سراپایم از خون صاحب منصبان او رنگین شده نتوانست مقاومت کند و گریخت.

من او را تعقیب نکردم بلکه خطاب به سربازان و عدۀ از افسران جزء که تا آنموقع جرئت نکرده بودند وارد پیکار شوند گفتم آیا من امیر هستم یا آنکه مثل موش از مقابل گربه گریخت.

آنوقت به افسران جزء و سربازان گفتم اگر شما مرد هستید و برای مردی قائل به ارزش میباشید نباید فرماندهی این جوان ترسو را قبول کنید، بلکه مثل سابق فرماندهی مرا قبول نمائید و من جیرۀ شما را خواهم پرداخت.

یازده افسر بزمین افتادند و چهار نفر از آنها حیات نداشتند و هفت نفر دیگر مجروح بنظر میرسیدند و یکی از آنها دست راست را از دست داده بود. افسران مجروح گفتند ما حاضریم فرماندهی تو را بپذیریم و ازین ببعد تورا فرمانده خود میدانیم مشروط بر اینه مستمری ما را بپردازی.

گفتم من مستمری همه را خواهم پرداخت و نمیگذارم که از حیث معاش به هیچکس بد بگذرد. ازآن روز، من نه فقط فرمانده قشون (امیریاخماق) مرحوم شدم بلکه ادارۀ امور اموال وی را نیز بعهده گرفتم.

(امیرارسلان) از ترس و خجلت، جرئت نکرد که خود را آشکار نماید ولی من برای اینکه ثابت کنم بزرگی را بهتر از او میدانم نیمی از اموال عمویش را به او واگذاشتم ولی نیم دیگر را خود ضبط کردم تا اینکه بتوانم هزینۀ قشون را تامین نمایم. من نیمی از اموال امیر ارسلان را که یگانه وارث عمویش بود با توجه به قانون شرع ضبط کردم زیرا (امیر ارسلان) دین اسلام نداشت و با من که یک مسلمان هستم نزاع کرد و مرا وادار به پیکار نمود کافر حربی بشمار می آمد و ضبط اموال کافر حربی طبق احکام قرآن از طرف مسلمین مجاز است.

معهذا من حق دوستی عمویش را رعایت کردم و نیمی از اموال (امیریاخماق) را به (امیرارسلان) دادم که بتواند زندگی کند و باز برای آنکه رسم بزرگی را برای( امیرارسلان) بیاموزم وقتی بذروۀ قدرت و عظمت رسیدم بمال و جان آن مرد تعرض نکردم و او نامۀ بمن نوشت و در آن گفت خداوند توبۀ بندۀ گناهکار را میپذیرد و تو که در زمین نمایندۀ قدرت خداوند هستی توبۀ مرا بپذیر.

من در جوابش نوشتم توبۀ تو را می پذیرم و اگر توبه هم نمیکردی در صدد آزارت بر نمیآمدم ولی نمیتوانم حرف تلخ آنروز تو را که در حضور افسران و سربازان مرا (پسرمزلف) خواندی فراموش کنم زیرا زخم شمشیر بهبود مییابد اما زخمی که از حرف تلخ بوجود میآید هرگز قابل التیام نیست.

ای که این نوشته را در آینده میخوانی بدان که من از دورۀ جوانی علاقمند به مذهب بوده ام وهرگز نماز من قضا نشد مگر در میدان جنگ.

من هرگز لب به خمر نیالودم و قمار نکردم و در همه عمر به طبقۀ روحانیون احترام گذاشتم و پیوسته عده ای از علمای روحانی با من بودند و من در امور مذهبی با آنها مشاوره میکردم، گو اینکه خود مرجع فتوا بودم و میتوانستم احکام شرع را بموقع اجرا بگذارم. وقتی مجلس مشاوره با حضور علمای روحانی تشکیل میشد هر موقع که می باید بیکی از آیات قرآن استناد کنند، آن آیه را میخواندم و تسلط من در قرآن حتی بیش از بعضی علمای روحانی بود زیرا تمام قرآن را از حفظ داشتم و شأن نزول هریک از آن آیات قرآن را میدانستم .

هنگامیکه به هندوستان رسیدم یک برهمن هندی یعنی یکی از روحانیون هنود از من پرسید اگر تو مسلمان هستی برای چه ایرانیان را که مسلمان بودند قتل عام کردی؟ گفتم خداوند میگوید کسی که به دین اسلام درآید و بعد مرتد شود، از مشرک بت پرست بد تر است و باید اورا نابود کرد و من بر طبق احکام خدا رفتار کردم.

من بعد ازینکه صاحب قدرت شدم دستور دادم با قطعات چوب، مسجدی برای من بسازد که بتوان آنرا پیاده و سوار کرد. عدۀ از نجاران زبردست، آن مسجد را از چوب ساختند و من دستور دادم که مسجد مرا بدو رنگ آبی و قرمز رنگ نمایند، برای اینکه رنگ آبی مظهر قدرت خداوند در جهان است و رنگ قرمز مظهر قدرت نوع بشر در زمین.

مسجد من دو منار هم داشت که یکی برنگ آبی بود و دیگری برنگ قرمز و بیست و پنج ارابه قطعات منفصل مسجد مرا حمل میکردند و وقتی به منزل و در نقاطی که جادۀ ارابه رو وجود نداشت قطعات منفصل مسجد مرا با چهار اسب و یا قاطر حمل میکردند و وقتی به منزل میرسیدیم آنرا سوار مینمودند و مؤذن بالای منار آذان میگفت و من در مسجد خود نماز میخواندم. اینک که من مشغول نوشتن شرح حوادث زندگی خود هستم، قصد دارم به چین بروم و آن کشور را تصرف کنم و بتخانه های چینی را مبدل به مسجد نمایم و در این موقع یقین دارم تمام کسانیکه در جنگها، در رکاب من کشته شدند بدرجۀ شهادت رسیدند و مرتبۀ آنها مساوی است با مرتبۀ شهدای صدر اسلام زیرا من برای توسعۀ دیانت اسلام می جنگیدم و همراهان من هم مجاهدین فی سبیل الله بودند.

آنچه سبب گردید که حدود قدرت من توسعه بهم برساند و من در ماوراءالنهر دارای اقتدار شوم یک شکار جرگه بود.

در پائیز سال(۷۵۷) هجری من که در آنموقع یک مرد بیست و یک ساله بودم عده ای از سربازان خود را فرستادم تا اینکه حیوانات صحرا را رم بدهند و من باتفاق چند تن از افسران به منطقه ای واقع در شمال غربی سمرقند رفتم چون میدانستم حیواناتی که بوسیلۀ جرگه چی ها رم داده میشوند از آن منطقه میگریزند.

من نمیدانستم که درآن منطقه یک طایفه زندگی میکند که موسوم به( کورولتائی) میباشند و بعد ازینکه به آن منطقه رسیدیم و مبادرت به شکار کردیم از طرف مردان طائفه مزبور ممانعت بعمل آمد و گفتند شما حق ندارید در این زمین مبادرت به شکار نمائید، پرسیدم برای چه ما حق نداریم اینجا شکار کنیم . مردان طایفه گفتند این زمین به ما تعلق دارد. من نظری باطراف انداختم که ببینم ازعلائم مالکیت چیزی می بینم یا نه ولی هیچ چیز ندیدم و در آنجا نه آبادی بود نه درخت.

گفتم اگر این زمین مال شماست علائم مالکیت را بمن نشان دهید. اگر شما در اینجا زراعت میکردید یا درخت کاشته بودید یا خانه ای بنا می نمودید من میتوانستم قبول کنم که این زمین مال شما میباشد ولی من در اینجا هیچ چیز نمی بینم که نشانۀ از مالکیت شما بشمار بیاید، انجا بیابان است و صاحب ندارد و هر بیابان بی صاحب مشاع میباشد. بآنها گفتم حتی خیمه های شما در اینجا دیده نمیشود که بتوان گفت صحرا نشین هستید و اینجا قشلاق شماست و در اینصورت چگونه ادعای مالکیت این زمین را مینمائید. آنها اظهارات مرا نپذیرفتند و گفتند اینجا مال ماست و کسی حق ندارد در این زمین شکار کند و هرکس مبادرت به شکار نماید کشته خواهد شد و اگر بخواهد زنده بماند باید جریمه بدهدو ما درآن شکارگاه هفت نفر بودیم و آنها از پنجاه تن تجاوز میکردند، کمی دور تر از ما عدۀ جرگه چی حضور داشتند ولی درآنموقع نمیتوانستند خود را بما برسانند.

شش افسر که با من بودند خیلی بمن اعتماد داستند و میدانستند که من بیم ندارم و در صورت ضرورت به آنعده حمله ور خواهم شد. ولی من نمیخواستم گفت و شنود ما منجر به پیکار شود و فکر میکردم شاید آنها درست میگویند و اگرچه اثری از آثار مالکیت آنها در آن سرزمین نمیدیدم اما بخود میگفتم شاید اجداد شان حقی بر آن زمین داشته اند. گفتم ما شکار های را که کرده ایم بشما وامیگذاریم و خود میرویم و باین ترتیب رضایت شما حاصل خواهد گردید. آنها گفتند ما احتیاج به شکارهای شما نداریم، شما باید جریمه بپردازید و جریمۀ شکار بی مجوز شما در این منطقه هزار سکه طلا باشد. گفتم ما برای شکار آمده بودیم نه برای داد و ستد باینجهت هزار سکه طلا ما با خود نیاورده ایم تا بشما بدهیم.

آنها گفتند ما شما را کت بسته به قبیلۀ خود خواهیم برد تا بفرستید و هزار سکه طلا بیاورید و آزاد شوید وگرنه بقتل خواهید رسید. من پس از شنیدن این حرف به همراهان خود گفتم برای پیکار آماده شوند. ما درآن موقع بمناسبت اینکه شکار میکردیم از اسب پیاده شده بودیم و از وسایل جنگ شمشیر و تیر و کمان داشتیم و تیر و کمان را هم برای شکار با خود آورده بودیم.

بعد ازینکه بهمراهان گفتم برای پیکار آماده شوند بر پشت اسب جستم و چند تیر بر دندان گذاشتم و کمان را آزاد نمودم. همراهانم چابکی مرا نداشتند و نمیتوانستند با سرعت بر پشت اسب قرار بگیرند. افراد طایفه(کورولتائی) خواستند از سوار شدن همراهان من ممانعت نمایند ولی اولین تیر من از خم کمان جستن کرد و بر پشت یکی از آنها نشست.

مردی که تیر خورده بود ناله کنان برزمین افتاد. مردان طایفه(کورولتائی) وقتی دیدند که در دو لحظه دو نقر از آنها بر زمین افتادند بجای اینکه از سوار شدن همراهانم جلوگیری نمایند بسوی من حمله ور شدند.

من در تیراندازی بطوری که گفتم بسیار مهارت دارم و میتوانم با سرعت دو مرتبه پلک بر هم زدن تیر اندازی کنم، یعنی بین یک تیر من با تیر دیگر دو مرتبه چشم بر هم زدن فاصله نیست مشروط براین که تیر ها را در دندان داشته باشم و در آنموقع نیروی جوانی سبب میشد زه کمان را در همان فاصلۀ کم تا انتها میکشیدم.

قبل ازینکه سواران (کورولتائی) بتوانند خود را بمن برسانند چهار نفر از آنها را  هدف قرار دادم که سه نفر از زین بر زمین افتادند و نفر چهارم به پشت، روی اسب افتاد و اسبش از کنار من گذشت و من چون متوجه شدم دیگر فرصت تیر اندازی ندارم کمان را حمایل کردم و شمشیر آنمرد را که از کمرش آویخته بود از نیام بیرون آوردم. و از آن لحظه ببعد دهانه اسب را بدهان گرفتم و با شمشیر خود و شمشیری که به غنیمت بدست آوردم شروع به پیکار کردم. سواران(کورولتائی) کمان و تیر نداشتند و با شمشیر می جنگیدند.

حملۀ آنها بهمراهانم فرصت داد که سوار اسب شوند و در این موقع آنها، سواران (کورولتائی) را به تیر بستند. من گاهی عنان اسب را با حرکت دندان بچپ میدادم و زمانی بطرف راست میرفتم. اسب من از نژاد اسب های خوارزم بود و اسب شناسان میدانند که این نژاد بلند ترین و کشیده ترین اسبهای جهان است. یک قدم اسب من در حال تاخت مساوی بود با دو قدم سواران(کورولتائی) و چون اسبم خیلی بلند تر از اسب آنها بود هنگام شمشیر زدن بر آنان تسلط داشتم.

من تا آنروز، بطوریکه ذکر شد قدرت خود را در شمشیر زدن آزموده بودم و میدانستم که مرد دلیر هستم ولی در آنروز، برای اولین مرتبه، یقین حاصل کردم من نسبت به دیگران دارای رجحان برجسته هستم. وقتی شمشیر زدن خود را با دو دست با شمشیر زدن آنها مقایسه میکردم، مثل آن بود که یک مرد بالغ با چندین کودک خرد سال شمشیر میزند.

آنها نه زور داشتند، نه فن و نمیدانستند که شمشیر را چگونه بکار ببرند دو دست من بدون انقطاع تکان میخورد و هر ضربت شمشیر من اگر با تیغ خصم تصادف نمیکرد به یکی از مردان(کورولتائی) میخورد و او را از اسب بر زمین میانداخت یا طوری مجروح میکرد که نمیتوانست به جنگ ادامه دهد.

در گرماگرم پیکار، یک ضربت شمشیرمن، سری را از پیکر جدا کرد و خون از شاهرگهای بریده فواره زد و من با آنکه مشغول نبرد بودم آن منظره نظرم را جلب کرد.

ای که نوشته مرا میخوانی بدان که هر استعداد خدا داد است اما باید آنرا تربیت وتقویت کرد.

استعداد من برای اینکه با دو دست شمشیر بزنم و تیر اندازی نمایم خدا داد میباشد و اگر من آنرا تربیت نمیکردم و تقویت نمی نمودم مثل یکی از افراد عادی میشدم. با اینکه خصم پنجاه سوار بود و ما هفت نفر و هنگامیکه بمن حمله ور شدند آنها پنجاه تن بودند ومن یک تن، متوجه شدم که نمیترسم و در خود آن توانائی را می بینم که با علم باینکه کشته میشوم، بدون بیم به استقبال مرگ بروم. آنروز من فهمیدم دلیری عبارت از این است که انسان، با اینکه میداند کشته میشود، بدون ترس سوی مرگ برود و اگر با حال ترس بطرف مرگ رفت شجاع نیست.

در حالیکه من شمشیر میزدم همراهانم سواران(کورولتائی) را با تیر هدف میساختند و من متوجه بودم که زیاد بآنها نزدیک نمیشوند و مثل اینکه میترسند مبادا مجبور شوند که شمشیر از نیام بکشند و تن بتن بجنگند. معهذا تیر اندازی آنها بمن کمک میکرد برای اینکه از شمارۀ سواران خصم میکاست. ناگهان وحشت بر سواران (کورولتائی) مستولی گردید و دل را از دست دادند و گریختند و ما از تعقیب آنها خودداری کردیم چون میدانستیم که آنان بسوی قبیلۀ خود میروند و اگر ما آنهارا تعقیب کنیم، باید با تمام مردان قبیله مصاف بدهیم. بیست و دو نفر از مردان قبیلۀ(کورولتائی) در میدان جنگ بصورت کشته و زخمی باقیماندند و ما اسب و اسلحۀ آنها را به غنیمت بردیم.

تا آنروز من میدانستم که مرد قوی و با مهارت هستم ولی در آن روز در یافتم که خداوند مرا برای فرمانروائی بوجود آورده است و اگر از عطیۀ خداوند استفاده نکنم مبادرت به کفران نعمت کرده ام. بخود گفتم تیمور، تو که دارای این قدرت و جرأت هستی نباید به فرماندهی یک قشون کوچک که میراث(امیریاخماق) است اکتفا نمائی.

تو اگر به این زندگی محدود اکتفا نمائی، نعمت خداوند را نادیده انگاشته ای و شبیه بآن مرد هستی که سعدی شاعر شیرازی وصفش را میگوید که دارای گنج بود ولی گرسنه بسر میبرد. جد تو( چنگیز) نیمی از مزایای تو را نداشت معهذا بمقام فرمانروائی رسید و تو باید خود را بمقامی برسانی که بالاتر از مرتبۀ چنگیز باشد.

تو با این قدرت و دلیری که داری میتوانی فرمانروای ماوراءالنهر شوی و بعد از این که بر آنجا تسلط یافتی، حدود قدرت خود را وسعت بدهی و فرمانروای شرق و غرب جهان شوی. وقتی از شکار مراجعت کردیم، من مرد دیگر شده بودم.

تا آنروز می اندیشیدم بمرتبه ای که شایستۀ من است رسیده ام و در سمرقند مردم مرا بدیدۀ احترام مینگرند ولی در آن روز دریافتم که خداوند مرا برای فرمانروائی بوجود آورده و باید از مشیت او پیروی نمایم و خود را بمقامات بالاتر برسانم. وقتی از شکار مراجعت کردم، معلوم شد که زنم پسری زائیده و من این واقعه را بعد از پیروزی در شکارگاه بفال نیک گرفتم و بخود گفتم خداوند بمن بشارت میدهد که به آرزوی خود خواهم رسید و من اسم آن پسر را (جهانگیر) گذاشتم تا اینکه مصداق نیت باطنی من باشد اما متوجه شدم که برای اینکه بفرمانروائی برسم باید یک قشون نیرومند داشته باشم و قشون دوهزار نفری من در سمرقند یک قشون بااهمیت بود ولی بدرد جنگ با ملوک نیرومند اطراف نمیخورد.

من میدانستم که قشون را با پول باید بوجود آورد و کسی که زر و سیم نداشته باشد نمیتواند دارای یک قشون نیرومند شود، لذا تصمیم گرفتم که املاک خود را بفروشم و وجه نقد بدست بیاورم و صرف ایجاد یک قشون نیرومند کنم. اگر دیگری بجای من بود با داشتن دو هزار سرباز شاید مبادرت به راهزنی میکرد یا در خود سمرقند مردم را مورد غارت قرار میداد. ولی من که مرد مسلمان هستم نمیتوانم مبادرت به سرقت کنم و از طریق راهزنی در بیابانها یا غارت اموال مردم در شهر، دارای ثروت شوم، این بود که در صدد فروش املاک خود برآمدم و منظورم از املاک خویش ملک هائی است که از (امیریاخماق) به برادرزاده اش (امیرارسلان) میرسید و نیمی از او بمن واصل گردید.

املاک من بسیار مرغوب بود و مردم وقتی شنیدند که من قصد دارم املاک خود را بفروش میرسانم مرا سفیه دانستند و فکر کردند که چون املاک مزبور را بی رنج بدست آورده ام قدر شان را نمیدانم. با اینکه املاک مرا ارزان خریداری کردند، چهل هزار سکۀ طلا از فروش انها نصیب من شد و من بیدرنگ شروع به اجیر کردن سرباز نمودم و مردان جوان را برای سربازی انتخاب کردم که سن آنها از بیست سال و حد اکثر از بیست و پنج سال متجاوز نباشد.

چون برحسب تجربه ایکه در قشون خود (قشون امیریاخماق) بدست آورده بودم میدانستم برای تعلیم فنون جنگ بهترین سن سرباز بیست سالگی تا بیست و پنج سالگی است و بعد از ان استعداد مردان برای فراگرفتن فنون جنگی کم میشود.

برچسب ها :


پست های مرتبط :


ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ورود به سایت
آمارگیر
    آمار مطالب
    کل مطالب : 581
    کل نظرات : 82
    آمار کاربران
    افراد آنلاين : 2
    تعداد اعضا : 29
    آمار بازديد
    بازديد امروز : 164
    بازديد ديروز : 218
    بازديد کننده امروز : 76
    بازديد کننده ديروز : 110
    گوگل امروز : 6
    گوگل ديروز: 6
    بازديد هفته : 1,707
    بازديد ماه : 6,489
    بازديد سال : 87,100
    بازديد کلي : 416,678
    اطلاعات شما
    آي پي : 54.162.10.211
    مرورگر :
    سيستم عامل :
مطالب جدید
  • ظـهـیرالـدیـن مـحـمـد بـابـر
  • انواع قرار های تأمین کیفری
  • افغان پسرک
  • اموزش قرار دادن لایک باکس فس بوک در وبلاک
  • توركان‌ و نظامی‌ گنجوی‌ شاعر بزرگ‌ آذربایجان‌!
  •  ظلم دولت برازیل به کارگران
مطالب پربازدید
  • داستان سريال فاطمه گل
  • بیوگرافی غزل سادات هنرمند محبوب دل ها
  • داستان سريال حرم سلطان
  • معلومات عمومی درباره  ولایت هرات
  • داستان پنج خواهر سریال ترکی جالب و دیدنی
  • زندگی نامه مختصر آریانا سعید هنرمند محبوب کشور ما افغانستان
مطالب تصادفی
  • سفرهای طولانی موجب بیماری ورزشکاران می‌شود
  • چرا وقتي ضربه اي به بدن شما وارد مي شود، آن ناحيه كبود مي شود ؟‌
  • عزیمت امیر تیمور به جنوب خراسان
  • ویتامین D (قسمت سوم)
  • قسمت اول جنگ برلین
  • آلبـــرت انيشتيـــن