close
تبلیغات در اینترنت
امیر تیمور و جنگ تاشکند
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
موضوعات
آرشیو
لینک های روزانه
لینک های دوستان

امیر تیمور و جنگ تاشکند

173 بازدید جمعه 12 / 02 / 1393 تاریخ,تاریخ افغانستان,تاریخ ترک,تاریخ جهان,تاریخ اسلام,
لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

 

 

 

فصل ششم

جنگ تاشکند

من اگر بخواهم وقایع زندگی خود را روز بروز بنویسم، این رشته سری دراز خواهد داشت و ممکن است که عمر من به نهایت برسد و این شرح حال تمام نشود بنابرین یک قسمت از حوادث زندگی خود را خلاصه میکنم تا اینکه بتوانم زود تر به وقایع بزرگ که بیشتر در خور ذکر است برسم. من از سال هفتصد و شصت هجری تا سال هفتصد و هفتاد (مطابق با سیزده شصت و نه میلادی ـ مارسل بریون) بدون انقطاع مشغول جنگ بودم.

درآن مدت یازده سال توانستم سراسر خوارزم و ماوراءالنهر را به تصرف درآوردم و قلمرو حکومت من از یک طرف محدود شد به دشتهای سرد سیر وحشیان(یعنی سیبریه ـ مترجم) و از طرف دیگر به دشتهای آبسکون (یعنی دریای مازندران ـ مترجم).

یکی از جنگهای بزرگ من در آن سنوات جنگ (تاشکند) بود که در آن جنگ پای چپ من مجروح گردید و از آن موقع تا کنون از پای چپ میلنگم. من( تاشکند) را جزو قلمرو حکومت خود کردم و حکومت آنجا را به (الجا تیو محمد قولوق) واگذار نموده بودم و تصور نمیکردم که مجبور باشم دوباره آن شهر را تصرف کنم. لیکن (الجاتیو ـ محمد قولوق) بعد از دو سال که حاکم تاشکند بود ثروتی بهم زد و قشونی گرد آورد و یاغی شد و مرا وادار نمود که به تاشکند قشون بکشم.

من در ماه شوال( هفتصد و شصت و هشت) هجری با هفتاد هزار سرباز سوار شهر(تاشکند) را که دارای حصار بود محاصره کردم و بسکنه شهر اخطار نمودم که علیه(الجاتیو ـ محمد قولوق) شورش کنند و او را بقتل برسانند ولی از طرف سکنه شهر اقدامی برای شورش علیه حاکم نشد من بعد ازینکه مطمئن شدم شهر تاشکند بوسیلۀ دهلیز زیرزمینی راه به خارج ندارد به سربازان خود دستور دادم که دو نقب حفر کنند که یکی از طرف شمال و دیگری از طرف جنوب منتهی به حصار شهر شود. من میدانستم هنگامی که ما مشغول حفر نقب هستیم و بخصوص در موقع شب مردان(الجاتیو ـ محمد قولوق) صدای کلنک و بیل نقبزنها را میشنوند و می فهمند که ما مشغول حفر نقب میباشیم و هرکس که گوش خود را در موقع شب بزمین بچسباند می تواند صدای کلنک زدن حفاران را بشنود. (الجاتیو ـ محمد قولوق) عده ای را مأمور کرده بود که تا نقبزنهای ما سر از شهر بدر آورند آنها را بقتل برسانند و نقب را ویران و کور کنند.

 

 

""""

روز هجدهم ماه شوال دو رشته نقب ما از شمال و جنوب بزیر حصار شهر تاشکند رسید و من به افسران خود گفتم به سربازان بگویند که صبح روز دیگر ما به شهر حمله ور خواهیم شد.

بامداد روز نوزدهم شوال سال (هفتصد و شصت و هشت) همین که سیاهی شب از بین رفت و هوا قدری روشن شد من به سربازان خود گفتم که چهار جوال باروت را ببرند و دو جوال را زیر حصار شمالی و دو جوال را زیر حصار جنوبی جا بدهند و از جوال ها یک رشته فتیله تا مدخل نقب بکشند این دستور اجرا شد و دو رشته فتیله در دو نقب از جوال ها تا مدخل نقب ادامه یافت.

فتیله نقب شمالی را خود من آتش زدم و فتیله نقب جنوبی را (شیر ـ بهادر) آتش زد و دو موضع از حصار شهر(تاشکند) در شمال و جنوب با صدائی چون صدای ویران شدن دنیا فروریخت. چون سواران من از مواضع خراب نمیتوانستند وارد شهر شوند از اسب ها پیاده شدند و من به آنها سپردم که بعد از ورود به شهر دروازه ها را بگشایند تا اینکه سواران من بتوانند به شهر تهاجم نمایند، دستور من اجرا شد و سربازان بعد از ورود به شهر در وازه ها را گشودند.

من بعدۀ از سواران خود امر کردم که همچنان شهر را در محاصره داشته باشند تا اینکه(الجاتیو ـ محمد قولوق) و افسرانش نتوانند بگریزند و آنگاه خود با عده ای از سواران وارد شهر شدم، حاکم تاشکند میدانست که اگر بچنگ من بیافتد، من با وی چون خائنین رفتار خواهم کرد. قانون من از دورۀ جوانی تا امروز، این بوده و هست که هرگاه یکی از مردان مورد اعتماد به من خیانت کند و یاغیگری نماید یا به دشمن بپیوندد بعد ازینکه بچنگم افتاد امر میکنم پوست بدنش را زنده بکنند و اگر بعد ازآن زنده بماند اورا در یک دیگ بزرگ که پر از روغن داغ میباشد بیندازند. (الجاتیو ـ محمد قولوق) که مرا میشناخت و میدانست که اگر دستگیر شود، پوست بدنش را خواهند کند و بعد در دیگ پر از روغن خواهند انداخت با نیروئی که از ناامیدی او سر چشمه میگرفت از شهر تاشکند دفاع میکرد.

من طبق معمول با دو دست شمشیر میزدم و چون مغفر و چهارآئینه داشتم بدنم محفوظ بود و ضربات خصم بر من اثر نمیکرد ( توضیح:ـ چهار آئینه عبارت بود از یک نیم تنۀ آهنی که در جلوی آن دو آهن مسطح، یکی بالای دیگری بنظر میرسید و در عقب آن هم دو قطعه آهن بهمان شکل دیده میشد و چون آهن های مزبور را صیقلی میکردند و در آفتاب مانند آئینه میدرخشید لذا آن نیم تنه را چهار آئینه میخواندند ـ مترجم).

من فقط بطرف جلو توجه داشتم و از عقب آسوده خاطر بودم زیرا میدانستم که عقب من خصم وجود ندارد. در طرفین من هم سربازانم می جنگیدند اما سربازی که در طرف چپ من قرار گرفته بود کشته شد و پیش ازینکه سرباز دیگری جای او را بگیرد یک ضربت شدید تبرزین روی پای چپ من فرود آمد، ضربت طوری سخت بود که تصور کردم پای چپ من از بدن جدا گردیده و در همین موقع یکی از سربازان ما جای خالی را پر کرد و دیگر من از طرف چپ مورد تهدید قرار نگرفتم وقتی آن ضربت تبرزین روی پای چپ من فرود آمد من فریاد نزدم و ننالیدم و لذا هیچ یک از سر بازان من نفهمیدند که من مجروح شده ام.

من میپنداشتم که ارزش یک مرد جنگی فقط در این نیست که بتواند بدون بیم از مرگ خود را به صف سپاه خصم بزند و سربازانش را بقتل برساند بلکه در این نیز هست که هنگام ضربت خوردن فریاد نزند و ننالد. یک پیرزن وقتی دیگری را بقتل میرساند بر خود میبالد و خویش را نیرومند می بیند اما مرد نیرومند و دلیر کسی است که شدید ترین ضربات شمشیر و تیر و نیزه را با بردباری تحمل نماید. باری سربازان من نفهمیدند که من بسختی مجروح شده ام تا اینکه یکی از آنها ریزش خون را دید و بمن گفت ای امیر، پای تو مجروح شده است.

معهذا من به جراحت خود اعتنا نکردم زیرا نمیخواستم نیروی حملۀ خویش را متوقف کنم بلکه میخواستم که سربازانم مرا کنار خود ببینند و شجاعت و شدت آنها بیشتر گردد. من دستور داده بودم که (الجاتیو ـ محمد قولوق) را زنده دستگیر کنند ولی چون وی بسختی پایداری و از خود دفاع میکرد سربازان من نتوانستند وی را زنده دستگیر نمایند و بقتل رسید ولی سه نفر از پیشکاران او که آنها نیز از مردان مورد اعتماد من بودند و بمن خیانت نمودند دستگیر شدند و من امر کردم که پوست بدن آنها را زنده بکنند و هرسه نفر هنگامی که جلادان با کارد تیز مشغول کندن پوست آنها بودند، مردند.

بعد از غلبه بر تاشکند چون سکنه شهر، از دستور من پیروی نکردند و علیه حاکم خود نشوریدند، فرمان قتل عام و چپاول را صادر کردم و گفتم تمام مردان شهر را بقتل برسانند و تمام پسران و دختران و زنهای جوان را باسارت ببرند تا اینکه بعد طبق قانون جنگ بین افسران و سربازان تقسیم شوند و سربازی که دارای یک پسر یا یک دختر جوان گردیده مختار است که او را غلام یا کنیز خود کند یا بقتل برساند یا بفروشد. جنگ تاشکند هنگام عصر روز نوزدهم ماه شوال خاتمه یافت و از آن پس قتل عام و چپاول شروع شد و آنوقت من در صدد برآمدم که بدانم زخم پای چپ من چگونه است. اما نتوانستم از اسب فرود بیایم و سربازانم در خارج شهر مرا از اسب پیاده کردند و به خیمه بردند و در آنجا نوکرانم چهار آئینه و مغفر را از من دور کردند و جراح آمد و زخم مرا معاینه کرد و گفت استخوان زانو بشدت مجروح شده و نباید راه بروی و باید پیوسته دراز بکشی تا اینکه استخوان زانو بهبود یابد.

گفتم که اگر من دراز نکشم و راه بروم چه میشود؟ جراح گفت اگر راه بروی زخم تو مبدل به شقاقلوس خواهد شد(یعنی قانقاریا خواهی گرفت ـ مترجم) و زندگی را بدرود خواهی گفت یا اینکه برای بقیه عمر از یک پا خواهی لنگید. آنروز و آنشب در خیمه بودم ولی بامداد روز دیگر گفتم که مرا در تخت روان جا بدهند و به شهر ببرند تا ببینم آیا امر من، برای قتل مرد های تاشکند بخوبی اجرا شده است یا نه، وقتی وارد شهر شدم هنوز سربازانم مشغول چپاول بودند ولی کشتار خاتمه یافته بود و اجساد مقتولین در کوچه ها دیده میشد، در بین مقتولین اجساد زنها هم به چشم میرسید و معلوم میشد چون آنها مقاومت کردند و نخواستند اسیر شوند بدست سربازان من کشته شدند.

ای که سرگذشت مرا میخوانی، مگو که مردی چون من که فقیه هستم چگونه فرمان قتل عام سکنه (تاشکند) را صادر کردم. حکومتداری قوانینی است که از آغاز دنیا وجود داشته و تا پایان دنیا وجود خواهد داشت و عوض نخواهد شد و یکی از آن قوانین اینست که مردم باید از حاکم بترسند و اگر از وی وحشت نداشته باشند و امرش را بموقع اجرا نمیگذارند و اشرار و اوباش بر سکنه شهر مسلط میشوند و بجان و مال و ناموس آنها تعرض میکنند. من ازین جهت فرمان قتل عام سکنه (تاشکند) را صادر کردم تا اینکه برای سکنۀ بلاد دیگر مایه ای عبرت شود و بدانند هرکس که مقابل مقاومت نماید دچار سر نوشت شهر تاشکند خواهد شد، ولی نمیتوانم از ذکر این نکته فروگذاری کنم که من از مشاهده ریختن خون دشمنان خود لذت میبرم. همان لذت را که دیگران از نوشیدن شراب ادراک میکنند من از مشاهده ریختن خون دشمنان خود احساس میکردم و یک نشئه ای شادی بخش مرا مسرور و سرگرم میکرد.

وقتی دشمن را با دست خود به قتل میرسانیدم لذت من از دیدن جریان خون او بیشتر میگردید. من از ریختن خون دشمنان خود، هم لذت میبردم و هم با خون ریزی کشور خود را اداره میکردم و به همه می فهماندم که هرکس علیه من قیام کند بجلاد سپرده خواهد شد تا اینکه به کیفر سرکشی خود برسد و امروز سه هزار جلاد که اسم و رسم آنها در طومار ها ثبت گردیده است در قلمرو وسیع کشور من بسر میبردند و از من مستمری دریافت مینمایند و هر لحظه آماده هستند که بر حسب امر من، با حکامی که از طرف من مسئول ادارۀ امور کشور هستند مجرمین را تحت شکنجه قرار بدهند و یا بقتل برسانند. نتایج خونریزی من فوایدی است که تو امروز با چشم خود می بینی و مشاهده میکنی که کاروان از( انگوریه) براه می افتد و بدون آنکه یک مستحفظ داشته باشد خود را به سمرقند میرساند و هیچکس طمع بمال کاروان نمیکند.

(توضیح: انگوریه که بعضی از مؤرخین انگورانی هم نوشته اند شهری است که بعدها«آنقره» خوانده شد و امروز«آنکارا» پایتخت ترکیه است و تیمور در سرنوشت خود چند بار از شهر انگوریه نام میبرد و علتش اینست که در آنجا بر«ایلدرم بایزید» پادشاه عثمانی غلبه کرد و اورا اسیر نمود ـ مترجم)

یک طبق پر از سکه های زر بر سر یک طفل نا بالغ بگذار و او را وادار کن که پیاده در کشور من از شرق به غرب و از شمال به جنوب مسافرت کند و بعد از چند سال که آن طفل بمرحلۀ بلوغ میرسد یکعدد از سکه های زر کم نمیشود برای اینکه کسی جرئت نمیکند که حتی به پول و مال یک کودک تجاوز نماید. آیا تو هرگز شنیده ای که در یکی از شهر های کشوری با وسعت من، سرقتی روی بدهد و یا سارقی شب وارد خانه یا دکان مردم شود و چیزی بدزدد؟

من یقین دارم که تو هرگز این واقعه را نشنیده ای مگر در دورانی که من هنوز سلطان شرق وغرب نبودم، من برای جلوگیری از دزدی رسمی را جاری کرده ام که برای سلاطین آینده باید سرمشق باشد و آن اینکه وقتی سرقتی روی میدهد من دست داروغه را قطع میکنم.

چون میدانم که در یک شهر تا داروغه همدست دزد نباشد یا در کار خود اهمال نکند دزدی بوقوع نمی پیوندد، من در اقلیم وسیع خود راهزنی در جاده ها، دزدی در شهرها و گدائی را بر انداختم و تو امروز در هیچ نقطه ای از کشور من یک گدا نمی بینی. من گدائی را اینطور بر انداختم که برای تمام گدایان مستحق مستمری بر قرار کردم و گدایان مستحق کسانی هستند که بمناسبت نقص اعضای بدن یا کوری نمی توانند کار کنند. من میدانستم که از راه گدائی نان خوردن مشکل است که به یک مستمری اکتفا کند و دست از گدائی بردارد و بگدایانی که مستمری میگرفتند(وهنوز میگیرند) خاطر نشان کردم که هرگاه مشاهده کردم که گدائی میکنند بقتل خواهند رسید و عده ای از آنها را هم که بعد از دریافت مستمری دست از گدائی بر نداشتند بقتل رسانیدم، گدایان غیر مستحق را هم وادار به کار نمودم و هر کس نمیخواست کار کند معدوم میشد.

تو امروز در سراسر کشور من یکی از فرزندان پیغمبر اسلام را نمی بینی که از حیث معاش در مضیقه باشد. قبل از من در بلاد اسلامی ده ها هزار از فرزندان پیغمبر اسلام (یعنی سادات ـ مترجم) برای تحصیل قوت و لایموت گدائی میکردند و منکه برای پیغمبر و فرزندان او قائل به احترام فراوان هستم از محل خمس که مختص محمد(ص) و آل محمد است برای تمام فرزندان پیغمبر خود مان مستمری بر قرار نمودم. تو کشوری را آباد تر از کشور من ندیده ای و در هیچ کشور و هیچ دوره رعایا مثل دورۀ سلطنت من آسوده نمیزیسته اند برای اینکه کسی بآنها ظلم نمیکند. اگر یک سرباز و یا فرد سوران(باصطلاح امروز یعنی ژاندارم ـ مترجم) و یک گزمه ( باصطلاح امروز یعنی مامور پلیس ـ مترجم) وارد خانه ای یک رعیت شود . مثل قدیم بخواهد غذای خود را بر او تحمیل نماید یا در خانه اش بماند سر از پیکرش جدا خواهد شد.

اگر یک سرباز یا یک قره سواران یا یک گزمه از رعیت چیزی خریداری کند و قیمت آنرا طبق نرخ عادی و متعارف نپردازد سر از پیکرش جدا میشود. ای پسران از من بشما توصیه میشود که بعد از من وقتی بسلطنت رسیدید به راهزن و داروغه و گزمه ای که با دزدان شریک هستند و گداهای غیر مستحق رحم نکنید و آنها را نابود نمائید وگرنه ملک خود را از دست خواهید داد در عوض فرزندان پیغمبر را محترم بشمارید و علماء و شعراء و صنعتگران را مورد حمایت قرار دهید و زنهار از شراب بپرهیزید زیرا ام المفاسد است و اگر شراب بنوشید سلطنت خود را از دست میدهید.

باری در شهر تاشکند یک مرد جوان باقی نماند و همه بقتل رسیدند و زنهائی هم که مقاومت میکردند کشته شدند و فقط سالخورده گان و اطفال باقی ماندند و زنهای جوان هم بین سربازان من تقسیم گردیدند.

وقتی در شهر چیزی که قابل بردن باشد باقی نماند و تمام اموال (الجاتیو ت محمد قولوق) حکمران مقتول تاشکند، منتقل به سمرقند گردید دستور دادم که حصار شهر را ویران نمایند تا اینکه در آینده کسی نتواند در پناه حصار شهر تاشکند یاغی شود و مقابل من قد علم نماید. بعد از تصرف شهر تاشکند دیگر در ماوراءالنهر جائی باقی نماند که جزو قلمرو سلطنت من نباشد. از آن پس تا مدت هفت سال اوقات من صرف آباد کردن ماوراءالنهر گردید. من در سمرقند مساجد عالی بپا کردم وشهر های بخارا و سمرقند و حتی تاشکند را بطرزی زیبا ساختم و نهر های متعدد و وسیع از رود خانه های بزرگ جیحون و سیحون منشعب نمودم تا اینکه رعایای ماوراءالنهر برای شرب مزارع خود آب فراوان داشته باشند.

زمینهائی را که هزار سال بایر بود بوسیلۀ احداث نهرها مزروع نمودم و گندم در آن زمینها هر تخم از دویست تا چهارصد تخم محصول میداد. تمام رعایای ماوراءالنهر بر اثر محصول فراوان ثروتمند شدند . در سال هفتصد و هفتاد و پنج هجری در ماوراءالنهر گندم بقدری فراوان شد که رعایا تمام انبارها و اطاق های خانۀ خود را پر از گندم کردند و مازاد آن در صحرا ماند و زیر باران و برف زمستان پوسید و از بین رفت زیرا رعایا مکانی نداشتند تا اینکه گندم مزارع خود را در آن جا بدهند. در آن هفت سال که از سال هفتصد و هفتاد تا سال هفتصد و هفتاد و هفت هجری طول کشید. بهبود وضع زندگی عمومی و ثروتمند شدن رعایا و رفاهیت مردم در من نیز اثر کرد و در من رغبت زیاد نسبت به زنها بوجود آمد. تا آنموقع من بیش از دو زن نداشتم و در آن هفت سال دو زن دیگر گرفتم ولی  فهمیدم که باز خواهان علاوه بر چهار زن عقدی، هر قدر که میل داشته باشند جاریه انتخاب نمایند و من هم جاریه های متعدد را انتخاب نمودم.

من چون مرد نیرومند هستم راست میگویم و اعتراف میکنم که در آن هفت سال، زندگی راحت و لذت به سر بردن با زنهای زیبا و خوردن اغذیه ای لذیذ مرا تنبل کرده بود. من نمیگویم که در آن هفت سال تنبلی هیچ کار نکردم. چون اگر بجنگهای بزرگ نرفتم در عوض برای آبادی ماوراءالنهر و خوارزم خیلی کوشیدم و دشت های وسیع فی مابین دریای آبسکون(یعنی دریای مازندران ـ مترجم) و دشتهای سردسیر وحشیان(یعنی سیبریه ـ مترجم) را طوری آباد نمودم که همه جا مزرعه و باغ گردید. معهذا امروز که در آستانۀ هفتاد سالگی هستم برای تنبلی آن هفت سال شرمنده میباشم، آنهم هفت سالی که بین سی و چهار و چهل و یک سالگی من و بهترین دوران نیرومندی جسمی و روحی بود.

ایکه شرح حال مرا میخوانی بدان که من در آن هفت سال بر اثر کسب لذت از زنهای زیبا و غذاهای لذیذ و فراوان خوردن و بر بستر نرم خوابیدن طوری تنبل شده بودم که دیگر تمرین شمشیر بازی نمیکردم و تیر نمی انداختم و زوبین پرتاب نمیکردم. از خدا سپاسگزارم که در آن هفت سال دورۀ تن پروری من واجبات دین را از یاد نبردم و پیوسته نماز خود را بموقع میخواندم و در ماه صیام روزه میگرفتم و اتفاق نیفتاد که روزی آفتاب طلوع کند و من نا پاک باشم. ولی اکنون که بیاد آن دورۀ هفت ساله می افتم نزد نفس خود احساس شرم و پشیمانی مینمایم زیرا هفت سال از بهترین دوران عمر را تباه کردم و اوقات خود را صرف عیش نمودم.

اگر در آن مدت که تنبلی بر من چیره شده بود یک خصم قوی ماوراءالنهر حمله ور میگردید سلطنت و کشورم را میگرفت و مرا هم بقتل میرسانید. من که مردی دانشمند هستم و کتب بسیار خوانده ام میدانم که تمام امرا و سلاطین جهان که بدست خصم نا بود شده اند قربانی عیش و عشرت خویش و تنبلی گردیدند و سلطانی که تنبل نباشد و تن را به زحمت بیندازد و اوقات خود را به پشت اسب بگذراند و روز ها شمشیر بزند و تیر بیندازد و زوبین پرتاب نماید و پیوسته بامور قشون خود برسد هرگز مقهور یک خصم نمیشود.

فرزندان و نوه های من آگاه باشید که آفت سلاطین عیش و نوش و زنهای زیبا است و هرگز خود را بدست عیش و نوش و زنهای زیبا نسپارید و برای یک مرد هفته ای یکبار زن کافی است و بیش از آن باعث میشود که مرد تن پرور گردد و نتواند قدرت خویش را حفظ نماید. بعد از هفت سال خوشگذرانی روزی شمشیر جنگی خود را که پس از خروج از غلاف که وزن آن هزار و دویست مثقال بود بدست گرفتم و تیغ را از غلاف خلع نمودم (یعنی تیغ را از غلاف بیرون آوردم ـ مترجم).

قدری تیغ را تکان دادم و دریافتم که در دستم سنگینی میکند، تیغ را بدست چپ دادم و وزن نمودم و دریافتم که سنگینی شمشیر در دست چپ بیش از دست راست است در صورتیکه هفت سال قبل آن شمشیر در دست من، چون یک قطعه چوب سبک وزن بود ومن از صبح تا شام در میدان جنگ با هریک از دو دست شمشیر سنگین را بحرکت میآوردم بدون اینکه احساس خستگی نمایم، آه از نهادم برآمد و دانستم آنچه مرا نا توان کرده خوشگذرانی است و بسر بردن با زنهای زیبا و خوشبو و نازک اندام، آفت مردان است. باید بگویم که علاوه بر عیش و کسب لذت از زنها، لنگ شدن پای چپ من نیز کمک به تنبلی من کرده بود.

بعد از جنگ تاشکند که گفتم زانوی چپ من بشدت مجروح شد من شقاقلوس نگرفتم و پایم سیاه نشد اما بعد از بهبودی از پای چپ لنگ گردیدم لذا دیگر نمیتوانستم مانند گذشته جست و خیز کنم و چون چابکی خود را از دست دادم تمایل نسبت به تنبلی در من پدیدار گردید.

در آن روز که در یافتم شمشیر در دو دست من سنگینی میکند، بخود نهیب زدم و گفتم ای مرد تن پرور اگر یک پای تو لنگ شده و نمیتوانی به چابکی قدیم دوندگی کنی و خیز برداری دست ها و بازوان تو بی عیب است و برای چه شمشیر بازی و تیر اندازی و سایر تمرینها را ترک کردی و ای مرد فراموشکار آیا از خاطر برده ای کسانیکه بدست تو کشته شدند و امارت و سلطنت آنها بتصرف تو درآمد کسانی بودند که شمشیر نمیزدند و تیر نمی انداختند و امور قشون خود را معوق و باطل میگذاشتند و در نتیجه تو بر آنها غلبه کردی.

آیا همت تو در زندگی همین است که مثل حیوانات فقط در فکر خوردن و خفتن باشی و حتی نتوانی یک دهم جد خود (چنگیز) جهانگشائی کنی. کجا رفت آن آرزو های دورۀ جوانی تو …. کجا رفت آن عهدها که با خود میکردی و میگفتی جهان را خواهی گرفت و در سراسر جهان یک سکه را که سکه ای تو باشد رواج خواهی داد و دنیا با یک یاسا که یاسای تو باشد اداره خواهد شد. طوری پشیمان شدم که تصمیم گرفتم در همان ساعت دست از زندگی راحت بکشم و شرط اول این بود که از سمرقند و زنهای زیبای خود دوری نمایم و بروم در خارج از شهر، در بیابان زندگی کنم. امر کردم که اسب مرا بیاورند و گفتم در نقطه ای واقع در شش فرسنگی سمرقند اردوگاه برپا کنند.

وقتی بآنجا رسیدم هنوز اردوگاه بوجود نیامده بود و دست را بسوی آسمان بلند نمودم و گفتم خدایا تو شاهد باش من عهد میکنم که از امروز با زن معاشرت ننمایم مگر بعد از مراجعت از میدان جنگ، آنهم هفته ای یکبار و عهد میکنم که از امروز تا روزی که در جهان زنده هستم پیوسته از تنبلی بپرهیزم و هیچ روز از تمرین جنگی فروگزاری نکنم و استراحت ننمایم مگر فی مابین دو جنگ آن هم برای مدت کم و نیز عهد میکنم که مسکن اصلی خود را اردوگاه قرار بدهم و بشهر نروم مگر وقتی ضرورت ایجاب نماید.

از آنموقع تا امروز مدت سی سال سپری گردیده و من تمام این مدت در صحرا بسر برده ام و قدم بشهر نگذاشتم مگر در موقع ضرورت. در این مدت سی سال تا آنجا که ممکن بوده از آمیزش با زنها خود داری کرده ام. من در بعضی از سنوات، حتی فصل زمستان را هم در صحرا بسر میبردم و چند بار اتفاق افتاد که در بامداد وقتی برای ادای فریضه صبح از خواب برمیخا ستم میدیدم که صحرا از برف سفید شده است و بخاطر دارم که یک روز صبح، بعد ازینکه نماز گذاشتم و هوا روشن شد و صاحب منصبانم قدم به (پورت) من نهادند یک مشت سکه زر از جیب بیرون آوردم و به آنها گفتم این سکه ها متعلق بکسی است که آیه ای از قرآن را بمن نشان بدهد که در آن ذکری از برف بمیان آمده باشد.

من که قرآن را از حفظ داشتم میدانستم که در کلام خدا اسمی از برف برده نشده است زیرا در عربستان برف نمی بارید. لیکن میخواستم بدانم که میزان معرفت صاحب منصبان من نسبت به کلام خدا چقدر است.

در نیمه روز آنها را احضار کردم و گفتم اگر شما قرآن میخواندید میدانستید که در آن نام برف ذکر نشده است. پسر بزرگم که حضور داشت پرسید ای امیر پس برای چه خداوند در قرآن گفته(لا رطب ولا یابس الا بی کتاب مبین) یعنی هیچ تر و خشکی نیست که از آن بحثی در کتاب مبین(قرآن) نشده باشد.

گفتم ای فرزند علم قرآن را باید فراگرفت تا بتوان معنای آیات قرآن را فهمید، آیات قرآن کلام خداست و خداوند خود در قرآن میگوید که فهم بعضی از گفته های او برای هرکس میسر نیست مگر آنهایی که تحصیل کرده، خود را برای فهم کلام خداوند آماده کرده اند و (کتاب مبین) عبارت از مجموعه معانی آیات قرآن میباشد چه معانی آشکار و چه معانی نهان که باید با نیروی علم آنهارا ادراک کرد و اگر کسی قرآن را طوری بخواند که بتواند معانی نهان آیات را هم ادراک نماید خواهد دانست که چیزی نیست که در قرآن از آن بحث نشده باشد.

خداوند میگوید (لا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین) و نمیگوید الا فی القرآن… یا الا فی الفرقان. خداوند ازین جهت دو کلمه (کتاب مبین) را ذکر کرده است که به ما بفهماند که منظورش معانی پنهانی آیات قرآن است یعنی آن معانی که برای ادراک باید آیات را شگافت تا معانی باطنی آنها برای ما نمایان شود. بعدها وقتی در دمشق (ابن خلدون) نزد من آمد و من همین گفته را تکرار کردم طوری خوشوقت و راضی شد که دستم را بوسید و گفت ای امیر من تا امروز کسی را ندیده بودم که بتواند این آیه از کلام خدا را باین خوبی معنی کند.

برچسب ها :


پست های مرتبط :


ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ورود به سایت
آمارگیر
    آمار مطالب
    کل مطالب : 581
    کل نظرات : 82
    آمار کاربران
    افراد آنلاين : 1
    تعداد اعضا : 29
    آمار بازديد
    بازديد امروز : 227
    بازديد ديروز : 218
    بازديد کننده امروز : 76
    بازديد کننده ديروز : 110
    گوگل امروز : 6
    گوگل ديروز: 6
    بازديد هفته : 1,770
    بازديد ماه : 6,552
    بازديد سال : 87,163
    بازديد کلي : 416,741
    اطلاعات شما
    آي پي : 54.162.10.211
    مرورگر :
    سيستم عامل :
مطالب جدید
  • ظـهـیرالـدیـن مـحـمـد بـابـر
  • انواع قرار های تأمین کیفری
  • افغان پسرک
  • اموزش قرار دادن لایک باکس فس بوک در وبلاک
  • توركان‌ و نظامی‌ گنجوی‌ شاعر بزرگ‌ آذربایجان‌!
  •  ظلم دولت برازیل به کارگران
مطالب پربازدید
  • داستان سريال فاطمه گل
  • بیوگرافی غزل سادات هنرمند محبوب دل ها
  • داستان سريال حرم سلطان
  • معلومات عمومی درباره  ولایت هرات
  • داستان پنج خواهر سریال ترکی جالب و دیدنی
  • زندگی نامه مختصر آریانا سعید هنرمند محبوب کشور ما افغانستان
مطالب تصادفی
  • اس ام اس احساسی
  • سخنان ناب از ابراهیم ادهم
  • تفنگ هوشمند با توان شلیک به هدف از یک کیلومتری
  • اس ام اس عاشقانه ارسالي دوستان
  • فاصلــــــــــــــه…