close
تبلیغات در اینترنت
امیر تیمور بسوی مسقط الرأس فردوسی و جنگ نیشابور
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
موضوعات
آرشیو
لینک های روزانه
لینک های دوستان

امیر تیمور بسوی مسقط الرأس فردوسی و جنگ نیشابور

172 بازدید جمعه 12 / 02 / 1393 تاریخ,تاریخ افغانستان,تاریخ ترک,تاریخ جهان,تاریخ اسلام,
لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

 

 

 

فصل هفتم

بسوی مسقط الرأس فردوسی و جنگ نیشابور

چنین گفت کای جوشن کارزار

بر آسودی از چنگ یک روزگار

کنون کار پیش آمدت سخت باش

بهر کار پیرامن بخت باش

شعار فردوسی در گوشم طنین میانداخت و نمیتوانستم آرام بگیرم، هفت سال خورده و خوابیده بودم و شمشیر و جوشن را کنار گذاشتم ولی موقع آن رسید که جوشن بپوشم و مغفر بسر بگذارم و شمشیر بدست بگیرم و بسوی سرزمینی بروم که آنجا فردوسی سیصد و پنجاه سال قبل از من این اشعار را سروده بود که برای رسیدن به آرزوهای خود گام بردارم و جهان را مسخر نمایم و تسخیر جهان را از خراسان شروع کنم.

شنیده بودم که خاک خراسان عطرآمیز است و هر خراسانی شاعری است بزرگ با دانشمندی عالیمقام من فکر میکردم همانطور که خاک سمرقند بهترین و شیرین ترین خربوزه جهان را پرورش میدهد و محال است که هیچ کشور بتواند خربوزه ای بهتر از خربوزه ای سمر قند بوجود بیاورد. خاک خراسان هم علم و ادب پرور میباشد ولی آن مردان شاعر و دانشمند جزو دلاوران حهان هستند و یکی از آنها فردوسی بود که کتابی را برای پرورش دلاوران نوشته است.

میخواستم بروم وبا مردان خراسان پنجه در پنجه بیفگنم و بدانم آیا مهارت من در شمشیر زدن بیشتر است یا آنها. من اردوگاه خود را مبدل به یک میدان جنگ نمودم و هر روز از بامداد تا شام من و صاحب منصبان و سربازانم در اردوگاه تمرین های جنگی میکردیم تا اینکه سستی از تن ما در شود و برای پیکار های آینده آماده باشیم و در حالیکه از بام تا شام شمشیر میزدم و اسب میتاختم و گرز فرود میآوردم و تیر میانداختم و زوبین پرتاب مینمودم و کشتی میگرفتم، متوجه شدم که چهل سال از عمرم میگذرد و بطوریکه میگویند چهل سالگی سن بلوغ جسمی و عقلی مرد است بهمین جهت موسی در سن چهل سالگی در کوه طور مبعوث به رسالت شد و پیغمبر ما در سن چهل سالگی در غار (حرا) در مکه مبعوث به پیغمبری گردید.

 

""""

آیا بهمین جهت است که من در این سن از تنبلی و سستی خود متنبه گردیدم و شرم کردم که از عیش و عشرت دوری بگزینم؟ آیا اگر من بسن چهل سالگی نمیرسیدم متنبه میشدم ؟

آنچه مرا پشیمان کرد وصول به مرحلۀ بلوغ چهل سالگی بود. در هر حال در سال هفتصد و هفتاد و هفت هجری کار من فقط تمرینهای جنگی بود و هر روز با مردان نیرومند قشون خود کشتی میگرفتم زیرا در جنگ پیش میآید که دو حریف دست به گریبان میشوند و در آن موقع غلبه با کسی است که بیشتر زور داشته باشد و بتواند با فنون کشتی، دیگری را بزمین بزند و بهلاکت برساند.

من میفهمیدم که صاحب منصبان و سربازان من نیز مانند من قوی شده اند و سستی از آنها دور گردیده و آماده جنگ میباشند. در بهار سال هفتصد و هفتاد و هشت هجری موقعی که مادیان ها دارای پستان های پر از شیر شدند و سکنه سمرقند هر روز، از شهر قدم به صحرا میگذاشتند تا اینکه روی سبزه های اطراف شهر بنشینند و گومیس بخورند من فرمان حرکت قشون خود را صادر کردم.

( توضیح: گومیس شیر تخمیر شده مادیان است که بخصوص در فصل بهار در ماوراءالنهر زیاد خورده میشد و امروز هم سکنه ای شهر های آن منطقه در بهار گومیس میخورند ـ مترجم).

قبل از اینکه فرمان حرکت قشون را صادر کنم، دو ایلخی بزرگ را جلو فرستادم و گفتم در مرز خراسان توقف نمایند (ایلخی یعنی مجموعه ای از اسب ها که در صحرا بسر میبرند و در موقع تعلیق میکنند ـ مترجم)

من قصد داشتم که تا مرز خراسان بطریق عادی راه پیمائی کنم ولی از آن ببعد میباید راه پیمائی جنگی را آغاز نمایم و لذا سوارانم احتیاج با اسبهای یدک داشتند تا اینکه بتوانند روز و شب راه پیمائی کنند. هنگامی که ایلخی ها را جلو میفرستادم امر کردم که اسبها را با علوفه خشک تعذیه نمایند و بانها کاه بیده بدهند (بیده یعنی یونجه خشک ـ مترجم) زیرا اسبی که در مرتع میچرد و علف تازه میخورد نمیتواند بی انقطاع راه پیمایی نماید و از پا در میآید. اولین هدف من در خراسان نیشابور بود چون اطلاع داشتم که کرسی خراسان و ثروتمند ترین شهر آن ناحیه است و هر روز بطور متوسط دویست کاروان بزرگ وارد آن شهر میگردد یا از آن شهر خارج میشود و کاروان های نیشابور از مشرق به چین میروند و از مغرب به روم.

( باید متوجه بود که منظور تیمور از روم کشور عثمانی است که امروز ترکیه نام دارد و در آن دوره عثمانی را روم میخواندند ـ مارسل بریون)

من میدانستم که در نیشاپور بازرگانان هنگام داد و ستد فقط پول زر را میشمارند و پول سیم را شماره نمیکنند بلکه در ترازو میریزند و میکشند زیرا معاملات آنها بقدری کلان و پول فراوان است که حوصله ندارند سکه های سیم را بشمارند. بمن گفته بودند که در انبار تجارتخانه های نیشاپور آنقدر پارچه های ابریشمین هست که با آنها میتوان از نیشاپور تا سمرقند فرش نمود زیرا نیشاپور بزرگترین مرکز تجارت ابریشم در جهان میباشد.

بعد از نیشاپور در خراسان شهر های بزرگ دیگر وجود داشت مثل سبزوار و بشرویه که اولی در شمال خراسان بود و دیگری در نیمروز (نیمروز یعنی جنوب ـ مترجم) بمن گفته بودند که در سبزوار سیصد هزار کارگر در کارخانه های قالیبافی بکار مشغول هستند و آنجا بزرگترین مرکز قالیبافی دنیا است من نمیتوانستم باور کنم که سبزوار سیصد هزار کارگر قالیباف داشته باشد ولی میدانستم که در دنیا مکانی نیست که بیش از سبزوار در آن قالی ببافند. نسبت به(بشرویه) توجه نداشتم مگر بمناسبت اینکه میگفتند تمام سکنه آن شهر واقع در نیمروز خراسان دانشمند هستند و در آن شهر کسی نیست که از علوم بر خوردار نباشد ولی با اینکه همه دانشمند میباشند برای تامین معاش زحمت میکشند.

شنیده بودم که خارکنان بشرویه که از صحرا خار جمع آوری مینمایند و بشهر میآورند که بفروشند مانند مفتی شهر از علوم متداول برخوردار اند و همچنین خربنده ها(یعنی چهارپا داران ـ مترجم) دانشمندانی هستند که میتوانند کتابهای عربی را بخوانند و معنی کنند و من میل داشتم که آن مردم دانشمند عجیب را ببینم و بدانم که آیا آنچه راجع به آنها گفته اند واقعیت دارد یا اغراق است.

ولی برای اینکه خراسان را بسرعت تصرف کنم میباید که سکنه آنرا غافلگیر نمایم و برای اینکه غافلگیر شوند نباید بفهمند که من عزم تصرف خراسان را دارم لذا مقصد قشون کشی خود را بکسی ابراز نکردم و گفتم که منظور من تصرف (ارشک آباد) است و تمام صاحب منصبان من تصور میکردند که من میخواهم( ارشک آباد) را تصرف نمایم.

(ارشک آباد شهری است که امروز باسم عشق آباد خوانده میشود و نزدیک مرز ایران میباشد ـ مترجم)

لیکن وارد( ارشک آباد) نشدم برای ایکه میدانستم که اگر وارد(ارشک آباد) شوم باید از راهی خود را به نیشاپور برسانم که کوهستانی است، من میخواستم از راه جلگه خود را به نیشاپور برسانم تا اینکه سواران من بتوانند با سرعت راه طی نمایند پس از اینکه به (مرو) رسیدم چهار بلد از خربنده های آنجا را اسیر نمودم تا اینکه مرا از راه جلگه به نیشابور برسانند زیرا هیچکس مانند خربنده ها از وضع اراضی و صحاری آگاه نیستند برای اینکه در تمام عمر کار آنها مسافرت از یک شهر به شهر دیگر است و خربنده هایی که من اجیر کردم کسانی بودند که بین نیشاپور و مرو رفت و آمد میکردند. آنها حاضر شدند که مرا از راه جلگه به نیشاپور برسانند اما گفتند که نزدیک نیشاپور به یک کوه خواهیم رسید و برای عبور از آن کوه باید از یک گردنه عبور کردو من از خربنده ها وضع آن گردنه را پرسیدم و آنها گفتند آن گردنه راهی است باریک و یک طرف آن کوه است و طرف دیگر دره و گردنه در امتداد دره مارپیچ میباشد. پرسیدم آیا در آن دره آبادی هست یا نه؟

چون هرگاه آبادی های جلو بر آبادیهای دیگر مشرف باشد وقتی قشون من در موقع روز وارد یک آبادی شود سکنه آبادیهای مرتفع آنرا خواهند دید و خواهند فهمید که یک قشون وارد گردیده و آن خبر را به نیشاپور خواهند رسانید و کرسی خراسان آماده برای دفاع خواهد شد. من میخواستم طوری خود را به نیشاپور برسانم که خکمران آنجا و سکنه شهر، نتوانند برای دفاع آماده شوند، بنابرین سکنه آبادیهائی که در کوه قرار گرفته بود نمیباید قشون مرا ببینند.

طول آن گردنه هم بقدری بود که من میتوانستم قشون خود را هنگام شب از آنجا بگذرانم و دیگر اینکه عبور دادن یک قشون از سواران هنگام شب از یک گردنه کوهستانی خطرناک است و سوار ها پرت میشوند و بدره میافتند. این بود که بعد از تحقیق از بلدها تصمیم گرفتم که آن کوه را دور بزنم. من از ایلخی هائی که جلو فرستاده بودم بهریک از سواران خود یک اسب یدک دادم تا اینکه در راه اسب خود را عوض کنند. از ساعتی که من یک اسب یدک به سواران خود دادم آنها دانستند که دیگر نمیتوانند استراحت کنند و باید روز و شب راه بپیمایند تا اینکه بمقصد برسیم حتی برای غذا خوردن بآنها فرصت استراحت نمیدادم و میباید غذای خود را بر پشت اسب تناول نمایند. هر صاحب منصب مکلف بود که در فواصل معین برای چند لحظه دستور توقف را صادر کند تا اینکه سوارها از اسبی که در پشت آن نشسته اند سوار اسب یدک شوند تا اینکه خستگی اسب اول بدر رود و از آن پس اسب خسته را یدک میکشیدند و بعد از چند ساعت خستگی اسب اول از بین میرفت و باز سوارها بر پشت آن می نشستند و هنگام استراحت سواران من موقعی بود که میباید به اسب ها نواله و آب بدهند و غذای اسبها در راه پیمائی های جنگی نواله است زیرا فرصتی وجود ندارد تا آنها را با کاه و بیده و جو سیر نمایند.

من تصور میکردم که بهار ماوراءالنهر زیباترین بهار جهان است ولی در آن سال وقتی بهار خراسان را دیدم دانستم که از بهار ماوراءالنهر، زیباتر هم یافت میشود. تمام دامنه های کوه مستور از سبزه و گلهای شقایق بود و در دره ها رودخانه های سفید رنگ جریان داشت. من گرچه از مشاهده سبزه و گلهای بهار لذت میبردم بخود اجازه نمیدادم که جز برای ادای نماز توقف کنم. با اینکه میدانستم هیچکس نمیتواند سریع تر از ما مسافرت نماید معهذا دستور داده بودم نگذارند هیچکس از ما جلو بیفتد ولو چاپار باشد و اگر خواست برود وی را بقتل برسانند. زیرا در موقع قشون کشی قتل یک یا چند نفر برای مصلحت قشون بدون اهمیت است. روز جمعه به یک قصبه رسیدم که موسوم بود به (ده بالا)، در آن قصبه مسجدی وجود داشت و من با شگفت دیدم که مسجد خلوت است پرسیدم آیا اینجا عالم روحانی دارد یا نه؟ مردی ریش سفید را که دستاری بر سر داشت نزد من آوردند و من از او پرسیدم این قصبه چه دین دارند؟

مرد سالخورده جواب داد مسلمان هستند گفتم برای چه در این روز که جمعه میباشد مسجد این قصبه خلوت است. مرد روحانی گفت که مردم در خانه های خود نماز میخوانند و بمسجد نمیروند. گفتم آیا روز جمعه هم در خانه های خود نماز میخوانند؟ مرد روحانی گفت بلی گفتم در این صورت تو و سایر سکنه این قصبه کافر هستید. آن مرد با تعجب پرسید برای چه؟ گفتم برای اینکه در دین اسلام نماز روز جمعه بطور حتم باید با جماعت خوانده شود.

مرد روحانی از حرف من حیرت کرد و به او گفتم آیا تو قرآن میخوانی؟ آن مرد گفت بلی. گفتم دروغ میگوئی. تو قرآن نمیخوانی و اگر هم بخوانی توجه به معانی قرآن نمیکنی. تو اگر توجه به معانی قرآن میکردی می فهمیدی که یگانه نمازی که خداوند بیش از تمام نمازها راجع به وجوب آن تاکید کرده نماز روز جمعه است. خداوند در سوره جمعه در سه آیه وجوب نماز جمعه را تأکید کرده و آنگاه آیات مزبور را که آیات آخرین سوره جمعه میباشد برای آن مرد خواندم و گفتم آیا تو معانی این آیات را میدانی؟ آن مرد گفت نه.

آنوقت من قرین حیرت شدم زیرا تا آنروز ندیده بودم که یک عالم روحانی اسلامی نتواند معنای آیات قرآن آنهم معنای آیات ظاهری آنرا بفهمد. از آن مرد پرسیدم مگر تو زبان عربی را نمیدانی؟ آن مرد گفت نپرسیدم در این قصبه چکاره هستی و از چه راهی اعاشه میکنی.

آنمرد گفت من پیش نماز این قصبه هستم و مردم در موقع غروب آفتاب به من اقتدأ میکنند و نماز میخوانند. گفتم تو چگونه پیش نمازی هستی که زبان عربی را نمیدانی؟ کسی که زبان عربی را نداند نمیتواند پیش نماز شود برای اینکه معنای آیات قرآن را نمی فهمد و نمیتواند بدرستی نماز بخواند.

آن مرد گفت پدرم که قبل از من پیش نماز این جا بود نیز زبان عربی را نمیدانست. گفتم ای مرد نادان خداوند در آخرین آیات سوره جمعه میگوید، ای مسلمین که بانک اذان نماز روز جمعه بگوش شما میرسد هرنوع کار و کسب که دارید رها کنید و برای خواندن نماز براه بیفتید. تاکیدی که در قرآن برای نماز روز جمعه شده برای هیچ نماز نشده است. بعد به مؤذن گفتم اذان بگوید تا سربازان من برای خواندن نماز جمعه آماده شوند و خود مشغول وضو گرفتن شدم و به مرد سالخورده گفتم چون به نادانی خود اعتراف کردی از قتل تو صرف نظر میکنم . اینک بمن اقتدا کن و نماز بخوان.

آنچه سبب گردید که من از قتل آن مرد صرف نظر کنم این بود که دریافتم آن پیرمرد بقدری ساده و بی اطلاع است که با دیوانه فرقی ندارد و از لحاظ شرعی غیر مسئول میباشد وگرنه فرمان قتلش را صادر میکردم زیرا به دغل خود را دانشمند معرفی مینمود. بعد از خواندن نماز روز جمعه که دو رکعت است براه افتادم.

من مجبور بودم کوهی را که نزدیک نیشاپور میباشد دور بزنم، راهم دور شد و هنگام ظهر وارد جلگه ای شدم که نیشاپور در شرق آن قرار گرفته بود. در آنجا دیگر نمیتوانستم که قشون خود را پنهان کنم برای اینکه سراسر جلگه مزبور پر از آبادی و کشتزار بود و قوافل میرفتند و می آمدند. عده ای از کاروانیان که سوار بر اسب بودند وقتی نیروی مرا دیدند بسوی نیشاپور گریختند. سربازان من آنهارا به تیر بستند و چند نفر را بقتل رسانیدند ولی بقیه توانستند خود را به شهر برسانند.

من با اینکه شتاب کردم که بزودی خود را به نیشاپور برسانم و نگذارم که دروازه ها را ببندند بر اثر رفت و آمد کاروانیان و روستائیان، جاده بقدری شلوغ بود که سواران من نمیتوانستند با سرعت عبور کنند و ما نمیتوانستیم در خارج جاده راهپیمائی نمائیم زیرا در دو طرف جاده تا چشم کار میکرد مزرعه و باغ و آبادی بود و یک ذرع زمین بایر دیده نمیشد.

من برای آبادی دشتهای ماوراءالنهر بخصوص اراضی سمرقند و بخارا بسیار کوشیدم ولی بعد از اینکه وارد دشت نیشاپور شدم مشاهده کردم که آبادی آن دشت خیلی بیش از آبادی دشت های ماوراءالنهر است و شگفت آنکه نیشاپور رودخانه ندارد.

سمرقند و بخارا، هردو، کنار رودخانه جیحون قرار گرفته و ما هرقدر آب بخواهیم از آن رودخانه بر میداریم و بوسیله نهر های بزرگ و کوچک، آب را بنقاط دوردست میرسانیم. من روی رود جیحون تا آن تاریخ صدها دولاب گذاشته بودم که آب را در فصل تابستان و پائیز (که آب رودخانه کم میشود) می کشیدند و وارد نهرها میکردند. ولی در جلگه نیشابور هرچه به اطراف چشم دوختم اثری از رودخانه ندیدم و بعد ازینکه شهر را محاصره نمودم فهمیدم که آب جلگه نیشابور بواسطه قنات تامین میشود و در جلگه نیشابور چهار هزار و دویست آبادی وجود دارد که هر کدام دارای یک قنات است و لذا در آن جلگه چهار هزار و دویست قنات جاری است، ولی ما نمیتوانیم در سمرقند و بخارا و سایر بلاد ماوراءالنهر قنات جاری نمائیم زیرا لازمه حفر قنات وجود کوه است و قنات را باید از دامنۀ کوه حفر کرد و ما در مجاورت شهر های ماوراءالنهر کوه نداریم.

من هنگام غروب به نیشابور رسیدم و مشاهده کردم که دروازه های شهر بسته است. عده ای از سربازان خود را مامور نمودم که دروازه ها را بیازمایند و بدانیم آیا بسهولت شکسته میشوند یا نه؟ ولی معلوم شد که پشت دروازه ها سنگ چین شده و نمیتوان آنها را در هم شکست. با اینکه دروازه ها را بسته بودند من میدانستم که شهر غافلگیر شده و بقدر کافی در آن آذوقه نیست و سکنه شهر بزودی از گرسنگی از پا در میآیند. چون چهار هزار و دویست قریه در جلگه نیشابور بود و احتمال داشت که سکنه قرای مزبور به کمک محصورین نیشابور بیایند لذا دستور دادم که شبانه عده ای از آبادیها را که نزدیک شهر بود اشغال نمایند تا اینکه راه رسیدن کمک به نیشابور قطع شود.

محاصره یک شهر برای قشونی که آنرا در حلقه محاصره گرفته خوب نیست چون سربازان را تنبل میکند و رفته رفته روحیه جنگی آنها را ضعیف می نماید. این بود که که من بعد ازینکه دو روز به سربازان خود استراحت دادم تا اینکه از خستگی راه پیمائی بیاسایند امر کردم هر روز تمرین های جنگی بعمل بیاید تا اینکه سربازانم بر اثر بیکاری، کسل نشوند و ارزش جنگی آنها ضعیف نگردد و خود نیز در تمرین جنگی شرکت مینمودم.

حصار نیشابور در دوره سلطنت جد من چنگیز ویران شد، خود چنگیز به نیشابور نیامد بلکه یکی از پسران و دو نفر از سرداران خود را به نیشابور فرستاد و آنها بعد از غلبه بر شهر حصار آنرا ویران نمودند. در دوره(چنگیز) حصار نیشابور از دای بود(یعنی گل فشرده ـ مارسل مریون) ولی بعد ازینکه مردم شهر خواستند یک حصار جدید اطراف نیشابور بوجود بیاورند. از گذشته پند گرفتند و بجای دای، حصار را با سنگ ساختند. من از روستائیان تحقیق کردم که بدانم پایه حصار مزبور چگونه است و آنها گفتند پایه حصار تا عمق ده ذرع از سنگ است و من تصور نمیکردم که این ادعا درست باشد چون کندن یک چنین پی دشوار است.

اطراف شهر تپه ای بود که نشان میداد بر اثر حفر پی حصار بوجود آمده و خاک های پی حصار را آنجا انباشته اند و آن تپه ها بقدری مرتفع و وسیع بود که بتوان گفت ده ذرع پی حصار را کنده با سنگ بالا آورده اند.

شهر نیشابور فاقد خندق بود و این موضوع حمله بر حصار را تسهیل میکرد. من در نخستین روز که شهر نیشابور را محاصره کردم متوجه شدم که حصار را نمیتوان با وسایل عادی ویران کرد. اگر گفته روستائیان راجع به عمق پی حصار صحیح میبود با باروت هم نمیتوانستم حصار را ویران کنم. زیرا در عمق ده یا دوازده متری باروت از عهده ویران کردن حصاری که پی آن ده ذرع سنگ است بر نمیآید لذا از دو راه ممکن بود که بر شهر غلبه کرد. یکی از راه بالا رفتن از حصار و حمله به مدافعین و دیگر اینکه سکنه شهر از فرط گرسنگی از پا درآیند و تسلیم شوند.

چون میدانستم که بعضی از قلاع دارای نقب است و از راه دهلیز زیر زمینی بخارج مربوط میباشد. در اطراف شهر تحقیق کردم تا اینکه سکنه شهر نتوانست از راه دهلیز زیرزمینی با خارج مربوط شوند. در روزهای دوم و سوم محاصره تمام قنات هائی را که بشهر منتهی میگردید ویران نمودم تا اینکه سکنه شهر گرفتار بی آبی شوند. از روز چهارم عده ای کثیری از روستائیان اطراف شهر را به بیگاری گرفتم و دستور دادم که هرچه درخت چنار و تبریزی در اطراف هست بیندازند تا اینکه بمصرف برجهای متحرک برسد. در حالیکه آنها درختهای چنار تبریزی را میانداختند تمام نجار هائی را که در قصبات و قراء اطراف  و حتی در طوس بودند احضار نمودم تا اینکه مشغول ساختن برج شوند . روستائیانی که به بیگاری گرفته بودم و نجارانی که برای من کار میکردند بزودی مرا شناختند و دانستند که اگر سستی کنند و بخواهند از زیر کار بگریزند کشته خواهند شد. آذوقه ای قشون خود و علیق چهارپایان و آذوقه ای روستائیان و نجاران را با چپاول بدست می آوردم و دسته های سیبورسات من در قصبات و قراء اطراف به انبارهای غله و هم چنین به گله های گوسفند حمله ور میشدند و مقادیر زیاد آذوقه میآوردند و هرکس که مقاومت میکرد بقتل میرسید.

یک هفته بعد ازینکه اولین درخت چنار تبریزی انداخته شد چند برج برای حمله به حصار آماده گردید و پس از آن برجهای دیگر را با سرعت ساختند.

در بین سربازان من، دسته ای بودند از سکنه سرزمین (چتین) و چتین سرزمینی است واقع در دشتهای سردسیر شرقی (سیبریه). همانطور که ما در ماوراءالنهر گوسفند و مادیان را می پرورانیم و از گوشت گوسفند تغذیه میکنیم سکنه سرزمین( چتین)، سگ میپرورانند و با گوشت سگ تغذیه میکنند و پیوسته گوشت خام میخورند و من عادت خوردن گوشت سگ را از سربازان سرزمین چتین دور کردم ولی نتوانستم عادت خوردن گوشت خام را از آنها دور نمایم.

آنها نمیتوانستند گوشت گوسفند تناول نمایند و چربی گوشت گوسفند آنان را سخت ناراحت میکرد ولی گوشت خام اسب را با میل میخوردند و تمام اسبهائی که در اردوی من سقط میشد بانها واگذار میگردید تا اینکه شکم را سیر نمایند و در راه پیمایی پیوسته گوشت خام اسب را زیر نمدزین خود میگذاشتند تا اینه فاسد نشود و میگفتند که گرمای بدن اسب، مانع ازین میگردد که گوشت خام زیر نمد زین فاسد گردد. من آنها را مسلمان کردم ولی نتوانستم وادار شان نمایم نماز را بزبان عربی بخوانند برای اینکه زبان آنها قادر به ادای کلمات عرب نبود و چون من مفتی هستم فتوا دادم که آنها نماز را بزبان خود شان بخوانند زیرا وقتی مسلم شود که یک مسلمان قادر نیست که کلمات عربی را بر زبان بیاورد میتواند نماز را به زبان خود بخواند.

سربازان(چتین) از هیچ چیز نمیترسیدند جز از گرسنگی لیکن من نمیگذاشتم که آنها گرسنه بمانند. جرئت و شجاعت سربازان (چتین) به اندازه من بود اما هوش نداشتند مثل اطفال ساده بودند و تا به آنها دستوری داده نمیشد نمیتوانستند کاری را بانجام برسانند. من سربازان مزبور را به برجهای متحرک فرستادم و به آنها گفتم که از آن برجها خود را بالای خصار برسانند و مدافعین را معدوم کنند و از حصار پایین بروند و دروازه های شهر را بروی ما بگشایند. در حالیکه سربازان چتین مامور شدند که از برجها خود را به حصار برسانند بدسته های دیگر از سربازان خود امر کردم که بر سر مدافعین تیر و بخصوص سنگ فلاخن ببارند برای اینکه سنگ فلاخن اگر بوسیله بازوان نیرومند پرتاب شود اثرش بیش از تیر است و یک سنگ فلاخن یک مرد جنگجو را از پا در میاورد. خود من هم سوار بر اسب اطراف شهر حرکت میکردم و وارد برجها میشدم و چگونگی جنگ سربازان خود را با مدافعین وارسی میکردم و در آن جنگ برای اولین بار بفکرم رسید که از انفجار باروت جهت از پا درآوردن مدافعین یک قلعه محکم استفاده نمایم بدین ترتیب که کوزه هائی را پر از باروت کنم و فتیله ای بر سر آن بگذارم و به سربازان خود بگویم که فتیله را آتش بزنند و کوزه را بسوی مدافعین پرتاب نمایندتا اینکه باروت بین مدافعین منفجر شود. من نتوانستم در جنگ نیشابور آن فکر را بموقع اجرا بگذارم و بعد از آن جنگ مسئله کوزه پر از باروت را فراموش کردم ولی در جنگ انگوریه (انکارا پایتخت کنونی ترکیه ـ مترجم) توانستم از کوزه های پر از باروت علیه قشون (ایلدرم بایزید) پادشاه عثمانی استفاده نمایم و سربازان (ایلدرم بایزید) خیلی از کوزه های باروت که بین آنها منفجر میشد تر سیدند و عده ای از آنها مقتول و مجروح شدند.( توضیح ـ گویا اولین مرتبه که باروت برای پرتاب خمپاره یا گلوله مورد استفاده قرار گرفته در جنگ انگوریه  بوده و تیمور آنرا اختراع کرده و بطوریکه خود میگوید سربازانش کوزه های پر از باروت را که فتیله ای مشتعل داشت بین سربازان خصم پرتاب میکرده اند و کوزه های آنها پیشاهنگ نارنجک ها و خمپاره های امروزی بوده است و اگر دیگری قبل از تیمور از باروت برای پرتاب خمپاره و گلوله استفاده میکرده مترجم از آن بی اطلاع است ولی خوانده ام که مدتی قبل از تیمور، فرزندان چنگیز که پس از وی به سلطنت رسیدند برای ویران کردن حصار قلعه ها از باروت استفاده میکردند.ـ مترجم).

سکنه شهرهای خراسان مثل طوس، سبزوار . اسفراین، با اینکه نمیدانستند نیشابور تحت محاصره است، قدمی برای کمک به محصورین برنداشتند اگر آنها یک قشون نیرومند براه میانداختند و به نیشابور می آمدند هرگاه نمیتوانستند مرا شکست بدهند باری، وادارم میکردند که از محاصره ای نیشابور دست بکشم و از پیرامون آن شهر بروم ولی آنان بکمک نیشابور نیامدند و حاضر نشدند که از راحتی خویش برای کمک به سکنه نیشابور صرف نظر نمایند وقتی جنگ نیشابور شروع شد من متوجه شدم که حاکم شهر مردی است نا لایق و بیعقل و لیاقت ندارد که فرمانده یک قلعه ای جنگی شود. آن مرد بی لیاقت برای حمله به سربازان من یک منجنیق نساخت، اگر او منجنیق میساخت و سنگ بسوی سربازان من پرتاب میکرد و خیلی باعث زحمت ما میشد. در یک قلعه یکی از وسایل دفاع عبارت است از چوب های افقی و سنگین که دسته دراز در وسط داشته باشد و چند مرد آنرا بحرکت درآورند. وقتی یک سرباز خصم از برج متحرک قدم به حصار میگذارد اگر آن چوب را بسوی او بحرکت درآورند سرباز مهاجم از بالای حصار پرت میشود و جان میسپارد ولی در نیشابور از آن چوبها نیز وجود نداشت و مدافعین میکوشیدند با شمشیر و نیزه مانع ورود سربازان من به حصار شوند. اگر نیشابور دارای منجنیق بقدر کافی بود و سنگهای گران را بسوی برجهای متحرک ما پرتاب میکردند و برجهای مارا در هم میشکستند و ما نمیتوانستیم خود را به حصار شهر برسانیم. یکی از وسایل دیگر دفاع این بود سکنه شهر کهنه های آلوده به روغن را مشتعل نمایند و روی برجهای ما بریزند. وقتی کهنه های مشتعل زیاد باشد و پیاپی پرتاب شود آنهائی که در برج هستند از عهده خاموش کردن برنمی آیند و برج مشتعل میگردد و سربازان چاره ای ندارند جز اینکه آنرا تخلیه کنند یا بسوزند.  ولی فرمانده شهر نیشابور ازین کار هم غافل شد و به فکر نیافتاد که برجهای متحرک ما را آتش بزند من که میدانستم که سربازان(چتین) بعد ازینکه وارد حصار شدند هنگام پائین رفتن از آنجا مواجه به مقاومت شدید محصورین خواهند گردید گفتم که همه خفتان در بر کنند و مغفر بر سر بگذارند و بوسیله ساق بند پاهای خود را محفوظ نمایند. بآنها گفتم که باید بدانند که وظیفه مهم آنها این است که بعد از ورود به شهر خود را به دروازه برسانند و دروازه را بروی ما بگشایند. چون پیش بینی میکردم که پشت دروازه شهر بنائی کرده اند. به سربازان(چتین) کلنگ دادم تا اینکه پس از ورود به شهر آنچه پشت دروازه بنا گردیده ویران کنند و دروازه را بگشایند و به آنها گفتم هنگامی که یک دسته مشغول ویران کردن بنای پشت دروازه هستند دیگران باید با سکنه شهر بجنگند و نگذارند که برای کلنگ داران ممانعت ایجاد کنند.

ای که شرح حال مرا میخوانی اگر فرمانده جنگی هستی یا روزی فرمانده جنگی شدی آگاه باش که وقتی سربازان خود را از راه حصار یا از راه نقب بدرون یک قلعه محصور و مستحکم میفرستی باید از بین آنها کسانی را انتخاب کنی که ترس نداشته باشند زیرا ورود به یک قلعۀ محصور، کاری است دشوار و خطیر چون سرباز نو قدم به مکانی میگذارد که آنرا ندیده و هیچ اطلاع از وضع آنجا ندارد. او وارد منطقه ای میشود که پر از دشمن است و نه فقط در سر راهش صدها یا هزارها نفر با نیزه و شمشیر و تیر یا کمان قصد قتل او را دارند بلکه ممکن است عده ای دیگر حتی زنها از بالای بام خانه ها سنگ های گران بر سرش بیندازند و او را بقتل برسانند. تو ای مردی که شرح حال مرا میخوانی هر قدر که دلیر هستی با اولین دسته از سربازان خود از راه حصار یا نقب وارد قلعه مشو. من نمیگویم که تو مرد ترسو باشی بلکه ازین جهت توصیه میکنم که با دسته اول وارد قلعه مشو که ممکن است بقتل برسی و اگر کشته شوی قشون تو قادر نخواهد بود قلعه را فتح کند و هرقدر که یک فرمانده جنگی برجسته تر و دلیر تر باشد  قتل وی سربازانش را بیشتر دلسرد میکند.

این بود که وقتی سربازان(چتین) مامور شدند خود را به حصار برسانند و از آنجا پائین بروند و در وازه شهر را بگشایند خود با آنها به حصار نرفتم ولی پسر جوانم (جهانگیر) را با آنها ببالای حصار فرستادم و ازین کار دو منظور داشتم اول اینکه جهانگیر با سربازان(چتین) وارد شهر شود تا رعشۀ مرگ را احساس نماید و ترس او از قلعه گیری از بین برود. (جهانگیر) تا آنروز وارد یک قلعۀ محصور نشده بود و نمیدانست که وقتی انسان، قدم به یک قلعه ای نا شناس پر از خصم میگذارد چه حال به او دست میدهد. منظور دوم من این بود که تمام صاحب منصبان و سربازانم بدانند که من حاضرم پسر جوانم را فدا کنم. جهانگیر هم مثل سربازان(چتین) قبل از اینکه قدم به قلعه بگذارد روئین تن شد و به او کفتم وقتی تو قدم به قلعه میگذاری جز بخود به هیچکس نباید اتکا داشته باشی و در بین دریای خصم، باید به تنهائی از خویش دفاع نمائی ولی من، تو و دیگران را تنها نخواهم گذاشت و بی انقطاع برای شما کمک خواهم فرستاد. چون اگر فرمانده جنگی یک دسته از سربازان خود را به قلعه ای بفرستد لیکن برای آنها نیروی امدادی نفرستد مانند آن میباشد که که آنها را به عزرائیل سپرده است چون مدافعین، بزودی آنها را بقتل میرسانند و نمیگذارند که دروازه شهر را بگشایند.

بعد از نماز ظهر حمله شدید ما به قلعه شروع شد. از تمام برجها سربازان من مدافعین را به تیر و سنگ فلاخن بستند که نیروی دفاع آنها را فلج کند. آنگاه سربازان( چتین) باتفاق پسرم (جهانگیر) قدم به حصار گذاشتند. بالای حصار یک جنگ مهیب بین سربازان من و مدافعین در گرفت ولی سربازان من مدافعین را عقب راندند و برای پایین رفتن از حصار آماده شدند. در حالیکه آنها میخواستند از حصار پائین بروند مدافعین میکوشیدند که سربازان مرا پرت نمایند و جند تن از سربازان(چتین) از حصار پرت شدند و جان سپردند ولی بقیه پائین رفتند و من دسته ای دیگر از سربازان را بکمک آنها فرستادم و بعد از دسته دوم، دسته سوم را اعزام کردم. سربازان من از بیست برج واقع در دو طرف دروازۀ شرقی نیشابور قدم به حصار میگذاشتند و از آنجا پائین میرفتند. در ضمن در سراسر حصار شهر سربازان من حمله میکردند و وضعی داشتند که نشان میداد ممکن است در هر نقطه وارد حصار شوند.

من ازین جهت در سراسر حصار نیشابور حمله میکردم تا اینکه مدافعین نتوانند تمام سربازان خود را نزدیک دروازه ای شرقی متمرکز نمایند و مانع از گشودن آن در وازه شوند طوری سکنه ای شهر و بخصوص زنها شیون میکردند که گویی روز قیامت و روزی که بحساب اعمال بندگان میرسند فرا رسیده است. ولی مرد جنگی از نعره و فریاد و شیون باک ندارد و چون میداند که اثری برآن مترتب نیست. نزدیک پسین(هنگام عصرـ نویسنده) من قدم به حصار گذاشتم تا وضع شهر را ببینم و مشاهده کردم که عده ای کثیر از سربازان کشته شده اند و لاشه ای آنها اینطرف و آنطرف افتاده ولی دسته ای از (چتین) ها با کلنگ مشغول ویران کردن بنای پشت دروازه هستند و دسته دیگر با سکنه ای شهر میجنگند و آنها را عقب میرانند تا اینکه دیگران بتوانند دروازه را بگشایند چون اطمینان حاصل کردم که سربازان من به پشت دروازه رسیده اند امر کردم که از خارج هم دروازه را درهم بشکنند و ویران نمایند تا اینکه راه دخول به شهر مفتوح گردد.

دروازه ای شرقی نیشابور بعد از ساعتی گشوده شد و سربازان من یورش بردند و وارد شهر شدند. به آنها گفتم تا وقتیکه سکنه شهر امان نخواسته اند هرکس را که دیدید بقتل برسانید زیرا سکنه نیشابور چون مقابل من مقاومت کردند واجب القتل هستند. عده ای از سربازان من مأمور شدند که بعد از ورود به نیشابور با سرعت خود را بمغرب برسانند و دروازه غربی را بگشایند وقتی در یک شهر بزرگ چون نیشابور فقط یک دروازه گشوده شد ممکن است که مسدود گردد اما پس ازینکه تمام دروازه های شهر را گشودند خطر مسدود شدن مدخل ها از بین میرود. چون پیش بینی میکردم کسانیکه برای گشودن دروازه غربی شهر میروند در راه، یا نزدیک آن دروازه مواجه با خطر میشوند از راه حصار غربی شهر، برای آنها کمک فرستادم.

تا وقتیکه در وازه شرقی باز نشده بود سکنه نیشابور خوب می جنگیدند لیکن بعد ازینکه مفتوح شد و قشون من ازآن راه بشهر یورش بردند ترس و ناامیدی بر مدافعین چیره گردید عده ای از آنها در سدد برآمدند که از راه مفتوح در وازه شرقی بگریزند ولی بقتل رسیدند و دسته های دیگر در داخل شهر کشته شدند یا امان خواستند و قبل ازینکه تاریکی فرود بیاید دروازه غربی هم گشوده شد. ازآن پس من گفتم که مشعل ها را بر افروزند و بجنگ ادامه دهند تا آنکه در همان شب کار جنگ یکسره شود و مدافعین فرصت نداشته باشند که تا صبح روز دیگر خود را تقویت نمایند.

جنگ نیشابور تا صبح ادامه داشت و در شب من مطلع شدم که پسرم جهانگیر زنده است ولی مجروح شده و چون زخمش آنقدر سخت نبود که نتواند بجنگ ادامه بدهد گفتم که همچنان بجنگد چون تا مرد در جنگ آزموده نشود دارای لیاقت نمیگردد.

من بزرگترین هنر مرد را جنگیدن میدانم و گرچه برای علم و صنعت و ادب، قائل به ارزش هستم ولی عقیده دارم که خداوند مرد را برای جنگیدن آفریده و مردی که نتواند بجنگد و از مرگ بیم داشته باشد از بندگان خدا نیست برای اینکه ودیعه خداوند را مهمل گذاشته و استعداد فطری جنگیدن را که در هر مرد وجود دارد در خود تقویت نکرده است. بهمین جهت پسران خود را مانند خویش ببار آوردم و همین که دست آنها آنقدر نیرومند شد که بتواند قبضه شمشیر را بدست بگیرد بآموزگاران سپردم که به آنها فنون جنگ را بیاموزند.

وقتی که بامداد دمید جنگ نیشابور خاتمه یافت و در آن موقع حاکم نیشابور موسوم به امیر حسین را دست بسته نزد من آوردند و او گفت ای امیر تیمور تو فاتح شدی و اینک نیشابور از آن توست ولی بر بندگان خدا رحم کن و از قتل آنها صرف نظر نما. گفتم بندگان خدا وقتی مرتکب گناه میشوند در خور مجازات هستند و گناه سکنه این شهر این است که وقتی من به اینجا رسیدم دروازه ها را بستند و مرا وادار نمودند که این شهر را محاصره کنم و برای تسخیر اینجا برج بسازم و از راه حصار وارد شهر شوم. حاکم نیشابور گفت ای امیر جهانگشا سکنه این شهر گناه نداردند و اگر من به آنها دستور نمیدادم که دروازه ها را ببندند مقابل تو مقاومت نمی نمودند و تو میتوانستی بدون معطلی و زحمت وارد شهر شوی لذا من گناهکارم و مرا بقتل برسان ولی بر جان  سکنه ای این شهر ببخش و زنها و اطفال شان را به اسارت مبر. از او پرسیدم چند سال از عمرت میگذرد. جواب داد شصت سال، سئوال کردم آیا پسر داری جوابداد دو پسر جوان من یکی موسوم به شیر بهرام و دیگری شیرزاد بدست سربازان تو کشته شدند. گفتم اگر بجای تو بودم نام پسر خود را شیر بهرام نمیگذاشتم زیرا بهرام شیر نیست و هیچکس بهرام را به شیر شبیه نکرده و تو میتوانستی که نام پسر خود را سرخ بهرام بگذاری برای اینکه بهرام سرخرنگ میباشد.

(بهرام یعنی سیارۀ مریخ، که آریاها آنرا مظهر جنگ میدانستند و اروپائیان مریخ را رب النوع جنگ دانسته اند ـ مترجم). امیر حسین گفت نام پسرمن چه شیر بهرام باشد و چه سرخ بهرام دیگر وجود ندارد. گفتم امیر حسین تصور نکن که با ذکر مرگ دو پسر خود بتوانی مرا به ترحم آوری.

امیر حسین گفت ای امیر جهانگشا من برای خود از تو ترحم نمیخواهم ولی بر جان مردم این شهر ببخش و هرچه از آنان تا کنون کشته شده کافی است و بگذار که دیگران زنده بمانند. گفتم امیر حسین اگر بجای اینکه من فاتح شوم تو فاتح میشدی آیا برحال سربازان من میبخشیدی؟ امیر حسین گفت پدران ما گفته اند که در جنگ باید خشونت و بی رحمی داشت و بعد از پیروزی باید فتوت بخرج داد و چون تو فاتح شده ای فتوت بخرج بده.

گفتم من نمیتوانم از اصول جنگ منحرف شوم و طبق اصول جنگی سکنه شهری که مقاومت میکنند باید قتل عام شوند. اگر من این روش را تغییر بدهم دیگر نمیتوانم مبادرت به جنگ نمایم. جهانیان باید بدانند که هرکس مقابل من پایداری کند کشته خواهد شد و بعد از قتل عام نیشابور شهر های دیگر خراسان تکلیف خود را خواهند دانست و وقتی قشون من پشت حصار آن شهر ها رسید دروازه ها را نخواهند بست. بعد ازین گفته جلاد را احضار کردم و به او گفتم سر از پیکر امیر حسین جدا کند و حاکم نیشابور بقتل رسید. قتل عام سکنه شهر تا ظهر ادامه داشت و بعد از آن سربازان من برحسب اجازه ای که من خود بآنها دادن شروع به چپاول کردند.

در انبار تجارتخانه های نیشابور آنقدر کالا بود که ما ناگزیر شدیم برای حمل آنها به ماوراءالنهر تمام چهار پا داران اطراف را اجیر کنیم. در نیشابور طبق معمول از قتل علما، شعرا و صنعتگران خوداری کردم ولی زنهای جوان شهر بین سربازان من تقسیم شدند زیرا خداوند گفته است زنهای بلاد مفتوح بعد از جنگ بر جنگجویان حلال است.

(توضیح ـ بطوریکه خوانندگان احساس میکنند تیمور احکام اسلام را طبق استنباط خود تعبیر میکند و آنچه در قرآن گفته شده است این است که هنگام جهاد مسلمین با کافر حربی، مسلمانها میتوانند زنهای کافر حربی را به کنیزی ببرند و خداوند در این دستور به مشرکین توجه دارد نه پیروان مذاهب توحیدی مثل یهودی ها و عیسوی ها و در قرآن راجع به این موضوع خبر دیگری نیست ولی تیمور با آنهمه علم و اطلاع، سکنه نیشابور را که موحد و مسلمان بودند در ردیف مشرکین و کافر حربی قرار داده است ـ مترجم).

حمل کالا از نیشابور به ماوراءالنهر و سایر کار های مربوط به نیشابور از جمله ویران کردن حصار شهر مرا در آنجا معطل کرد و مدت یکماه در نیشابور بودم و دنباله کار ویران کردن حصار شهر را به پسرم جهانگیر واگذاشتم و خود عازم طوس شدم. در طوس کسی مقابل من پایداری نکرد و من قدم به شهر نهادم و آزار من به هیچکس نرسید. سکنه طوس هم مانند نیشابور دستار داشتند و کلاه دیگر بر سر نمیگذاشتند و من شنیده ام که دستار از خراسان به سایر کشور های مسلمان از جمله به ماوراءالنهر رسید و سکنه خراسان از ازمنه قدیم دستار بر سر می بستند. پسر من (شیخ عمر) که با من به طوس آمده بود بعد از ورود به شهر چون مشاهده کرد که مردم بزبان عربی صحبت میکنند و همه دستار بر سر دارند گفت مگر اینجا حجاز است که مردم عمامه بر سر نهاده بزبان عربی صحبت مینمایند.

به او گفتم بدان که در حجاز عمامه بر سر نمیگذارند و اگر در آنجا عمامه بر سر نگذارد از خراسانی ها تقلید میکند زیرا دستار سرپوش سکنه خراسان میباشد ولی زبان عربی که تو درین شهر میشنوی از یادگار دوره تسلط اعراب بر خراسان میباشد در طوس عوام الناس بزبان عربی صحبت میکردند ولی خواص و دانشمندان بزبان فارسی صحبت مینمودند. عده ای از دانشمندان و خواص شهر طوس نزد من آمدند و وقتی شنیدند که من بزبان فارسی و هم عربی تکلم میکنم حیرت کردند.

در بین دانشمندانی که نزد من آمدند مردی بود ملقب به امام اعظم و من با او مباحثه کردم و از او پرسیدم لابد تو نماز میخوانی؟ امام اعظم گفت بلی. گفتم لابد میدانی که در نماز باید سوره( الحمد) را خواند. امام اعظم گفت این از بدیهیات است. گفتم در سوره الحمد یکی از صفاتی که برای خداوند ذکر شده (مالک یوم الدین) است آیا تو میدانی که معنای (مالک یوم الدین) چی میباشد؟

او گفت یعنی (مالک روز دین) گفتم مرا مرد عوام تصور کن و برایم توضیح بده که مالک روز دین چه معنا میدهد.

امام اعظم گفت معنای این آیه از سوره (الحمد) روشن است و احتیاج به شرح و تفصیل ندارد گفتم ولی من معنای آنرا نمی فهمم و باید آنرا برایم تفسیر کنی. امام اعظم از گفتار بازماند. آن وقت من باو گفتم در این آیه دین بمعنای جزا میباشد یعنی خداوند صاحب روز جزاست. روز جزا یعنی روزی که هر کس به فراخور اعمال خود پاداش یا کیفر می بیند و آن روز که روز جزا میباشد نا محدود است و شاید هرگز به پایان نمیرسد چون درین آیه کلمه (یوم) یعنی (روز) و معنای زمان را میدهد نه معنای یکروز از طلوع تا غروب آفتاب را و چون روز جزا زمانی است نا محدود، لاجرم آفتاب در آن زمان طلوع وغروب نمیکند و شاید آفتاب نباشد هیچکس نمیتواند پیش بینی کند که روز دین یا روز جزا چه موقع فرا خواهد رسید و هرچه دراین خصوص گفته شود جز آنچه در قرآن هست افسانه میباشد.

امام اعظم با حیرت  سخنان مرا شنید و گفت ای امیر تیمور تو اینهمه دانائی را از کجا فرا گرفته ای و استادان تو کی بودند که تو را اینچنین پرمایه کردند. گفتم من چند استاد در ماوراءالنهر داشتم ولی بزرگترین استاد من قرآن بود. من قرآن را خواندم و حفظ کردم ولی نه آنطور که دیگران میخوانند و حفظ میکنند. من هنگام خواندن و حفظ کردن قرآن کوشیدم که از هیچ آیه نفهمیده نگذرم و معنای تمام آیات  قرآن را ادراک کنم.

امام اعظم گفت ای امیر بزرگوار آیا ممکن است مرا به شاگردی خود بپذیری و بمن تعلیم بدهی؟ گفتم من فرصت تعلیم ندارم و زندگی من تا پایان عمر زندگی یک مرد جنگی است تمام اوقاتم در جنگها خواهد گذشت. امام اعظم گفت افسوس که تو فرصت نداری مرا تعلیم بدهی وگر نه من با کمال خوشنودی شاگردی تو را میپذیرفتم.

وقتی من وارد خراسان شدم سه منظور داشتم، اول تصرف نیشابور، دوم تصرف سبزوار و سوم دیدن شهر بشرویه که راجع به سکنه ای آن شهر چیزها شنیده بودم و می گفتند که تمام سکنه شهر عالم هستند ولی با اینکه دانشمند میباشند مثل عوام الناس کار میکنند و زراعت مینمایند و حیوانات را میپرورانند و از پوست حیوانات کفش میدوزند و به صحرا میروند و پشته های خار را به شهر می آورند که به مصرف طبخ نان و پختن اغذیه برسانند.

بعد از دو هفته اقامت در طوس خواستم برای تصرف سبزوار از آن شهر کوج کنم ولی بخاطرم آمد که فردوسی که من از جوانی اشعارش را میخواندم در طوس مدفون است و خواستم قبر اورا ببینم من شنیده بودم که قبر فردوسی در قبرستان مسلمین نیست زیرا چون شهرت داشت که وی رافضی میباشد مردم نگذاشتند که جنازه اش در قبرستان مسلمین دفن شود (رافضی یعنی شیعه و طبق روایات فردوسی را متهم به کفر کردند و نا گفته نماند که علت مدفون نشدن فردوسی در قبرستان عمومی مسلمین متکی است به روایات و شاید هیچیک از آنها صحیح نباشد و احتمالا خود فردوسی وصیت کرده بود که وی را در باغ یا خانه اش دفن کنند چون در قدیم رسم بود که بعضی از اشخاص ترجیح میدادند در خانه ای خود مدفون شوند ـ مترجم)

بطوریکه من شنیده بودم چون مردم موافقت نکردند که فردوسی در قبرستان مسلمین مدفون شود اورا در باغ وی دفن کردند. قبل از حرکت بسوی سبزوار برای دیدن باغ فردوسی رفتم ولی چیزی که شبیه به باغ باشد به نظرم نرسید بلکه ویرانه ای دیدم که علف در آن روئیده بود ویک برآمدگی کوچک درآن ویرانه مشاهده میشد و بمن گفتند که آن قبر فردوسی است. من کنار قبر آن مرد ایستادم و در بحر تفکر غوطه ور شدم و حیرت میکردم چگونه شاعری چون فردوسی(ولو رافضی باشد) آنطور متروک و مهجور گردیده و سکنه طوس، حتی سنگی روی قبرش نگذاشتند که اثر قبر از بین نرود. قبل از اینکه از کنار مزار فردوسی دور شوم دستور دادم که همان روز سنگی روی قبر او بگذارند تا اینکه اثر قبر از بین نرود هنوز از آن خرابه خارج نشده بودم که یک پیک سوار خاک آلود از راه رسید و پیک نزدیک خرابه از اسب پیاده شد و دست در گریبان کرد و نامه ای از آن بیرون آورد و قدم به خرابه نهاد.

من آن پیک را میشناختم و میدانستم که از پیک های با استقامت حکومتی است. از او پرسیدم از کجا میآیی؟ جواب داد از سمرقندو پرسیدم آیا بی انقطاع در راه بودی؟ پیک گفت از روزی که از سمرقند براه افتادم تا این لحظه پیوسته بر پشت اسب بودم. سئوال کردم این نامه را از طرف کی میآوری. جواب داد از طرف( شیربهادر)، شیربهادر از طرف من حاکم ماوراءالنهر و مرکزش در سمرقند بود. نامه را گشودم و دیدم چنین نوشته است.

(از طرف شیر بهادر خطاب به امیر بزرگ امیر تیمور ـ (توک ـ تامیش) که پادشاه کشوری است در آنطرف دریای   ( آبسکون) با یک قشون بزرگ براه افتاده و عزم دارد ماوراءالنهر را تصرف کند و گرچه من دراینجا مقاومت خواهم کرد ولی حضور تو در اینجا اثر بیشتر خواهد داشت بیدرنگ راه بیفت و خود را به ماوراءالنهر برسان).

من تا آنموقع اسم توک تا میش را نشنیده بودم و نمیدانستم کیست و کشورش در کجاست در آن طرف دریای آبسکون(یعنی دریای مازندران) آنقدر کشور هست که آنان نمیدانند کدام یک از آنها در کجا واقع شده مگر اینکه خود برود و ببیند. از پیک پرسیدم که(توک تامیش) کیست پیک که اطلاعی نداشت گفت نمیدانم که او کیست ولی میدانم که برای تهاجم براه افتاده قصد دارد کشور تو را تصرف نماید. گفتم تو قشون او را دیدی . مشاهده کردی که سربازانش به چه شکل هستند. پیک گفت نه، هنگامی که  من از سمرقند براه افتادم سربازان( توک تامیش) به آنجا نرسیده بودند .

بر اثر وصول نامه شیربهادر من از رفتن به بشرویه منصرف شدم و تصمیم گرفتم که همانروز بطرف ماوراءالنهر عزیمت نمایم. من نمیتوانستم تمام سربازان خود را با سرعت از خراسان به ماوراءالنهر برگردانم لذا سه هزار تن سربازان با استقامت را انتخاب کردم و به هرکدام یک اسب یدک دادم و براه افتادیم و مقرر شد که بقیه سربازان من از عقب بیایند. من میدانستم بعد ازینکه خود را به ماوراءالنهر برسانم میتوانم در آنجا از سربازانی که در خانه های خود هستند یک ارتش بوجود بیاورم و در ضمن نیروئی که من در خراسان داشتم به من ملحق میشد .

ما روز و شب بی انقطاع راه پیمودیم همین که احساس میکردم که اسبها خسته شده اند دستور توقف میدادم تا اینکه سربازان من اسب را عوض کنند و از پشت اسب خسته روی یکی از اسبهای تازه نفس قرار بگیرد و بعد براه ادامه میدادیم. در راه پیمائی های طولانی و بی انقطاع موضوع نواله دادن به اسبها و سیراب کردن آنها دارای اهمیت است و من و افسرانم در آن امور بصیرت داشتیم ما میدانستیم که هرگز نباید باسبها آنقدر آب داد که سیراب شوند برای اینکه بعد از آن دوچار دلدرد میشوند و از راه باز میمانند. ما میدانستیم که در هر شبانه روز دو نواله کوچک برای هر اسب کافی است و مانع ازین میشود که نیروی حیوان از بین برود و در راه پیمائی های طولانی باید در هر سه روز یا دو روز اسبها را رهاکرد تا بتوانند در یک مرتع بر زمین و یا روی علف غلط بزنند برای اینکه غلط زدن خستگی اسب را از بین میبرد. یک هفته بعد ازینکه از طوس براه افتادم به مرو رسیدم و در آنجا شنیدم که توک تا میش مراجعت کرده است.

( در تواریخ فارسی نام این شخص توقتمیش نوشته شده است ـ مترجم)

در آنجا دانستم (توک تامیش) سرداری است از اهل کشوری باسم(کریمه) واقع در جنوب روسیه و با عده ای معدود از سواران برای ایلغار به ماوراءالنهر آمد و بعد ازینکه شیربهادر مشغول جمع آوری سرباز برای راندن او شد ترسید و مراجعت نمود. من خواستم که او را تعقیب کنم و کشورش را ببینم و مشاهده نمایم مردی که جرئت کرده و بکشور من حمله نموده چگونه است ولی فصل برای عزیمت به کریمه مساعد نبود چون میدانستم روسیه کشوری است سردسیر و تا خود را به کریمه برسانم و جنگ شروع شود فصل زمستان خواهد رسید و من فرصت مراجعت نخواهم داشت این بود که گوشمالی توک تامیش را موکول کردم ببعد.

برچسب ها :


پست های مرتبط :


ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ورود به سایت
آمارگیر
    آمار مطالب
    کل مطالب : 581
    کل نظرات : 82
    آمار کاربران
    افراد آنلاين : 1
    تعداد اعضا : 29
    آمار بازديد
    بازديد امروز : 229
    بازديد ديروز : 218
    بازديد کننده امروز : 76
    بازديد کننده ديروز : 110
    گوگل امروز : 6
    گوگل ديروز: 6
    بازديد هفته : 1,772
    بازديد ماه : 6,554
    بازديد سال : 87,165
    بازديد کلي : 416,743
    اطلاعات شما
    آي پي : 54.162.10.211
    مرورگر :
    سيستم عامل :
مطالب جدید
  • ظـهـیرالـدیـن مـحـمـد بـابـر
  • انواع قرار های تأمین کیفری
  • افغان پسرک
  • اموزش قرار دادن لایک باکس فس بوک در وبلاک
  • توركان‌ و نظامی‌ گنجوی‌ شاعر بزرگ‌ آذربایجان‌!
  •  ظلم دولت برازیل به کارگران
مطالب پربازدید
  • داستان سريال فاطمه گل
  • بیوگرافی غزل سادات هنرمند محبوب دل ها
  • داستان سريال حرم سلطان
  • معلومات عمومی درباره  ولایت هرات
  • داستان پنج خواهر سریال ترکی جالب و دیدنی
  • زندگی نامه مختصر آریانا سعید هنرمند محبوب کشور ما افغانستان
مطالب تصادفی
  • چــارلز دیـــکن
  • ویتامین B5 (پانتوتنیک اسید) منابع غذایی b5
  • معلومات عمومی درباره ولایت نورستان
  • نوروز در افغانستان
  • گذشت خصلت آدم ها نیکوست!
  • معلومات عمومی درباره ولایت بامیان