close
تبلیغات در اینترنت
دومین سفر امیر تیمور به خراسان و جنگ سبزوار
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
موضوعات
آرشیو
لینک های روزانه
لینک های دوستان

دومین سفر امیر تیمور به خراسان و جنگ سبزوار

171 بازدید جمعه 12 / 02 / 1393 تاریخ,تاریخ افغانستان,تاریخ ترک,تاریخ جهان,تاریخ اسلام,
لایک: نتیجــــه : 5 امتیــــاز توســـط 5 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 5

 

 

فصل هشتم

دومین سفر من به خراسان و جنگ سبزوار

قشون من که در خراسان بود بعد از من وارد ماوراءالنهر گردید و من آن سال را صرف کار های آبادانی و تمشیت قشون کردم و قسمتی از اوقاتم نیز صرف مباحثه با علمای شیعه شد. پسرم جهانگیر که بازمانده قشون مرا از خراسان به ماوراءالنهر آورد چهار تن از علمای شیعه را وارد ماوراءالنهر کرد. علمای شیعه در سمرقند مهمان من بودند و من دستور دادم که با آنها به احترام رفتار کنند چون روش من اینست که علما و شعرا و صنعتگران را پیوسته محترم میشمارم. روز ها علمای شیعه را به کاخ خود احضار میکردم و قبل از صرف طعام و بعد از صرف آن با آنها مباحثه مینمودم.

من در اولین روز مباحثه متوجه شدم که دلایل علمای شیعه برای ثبوت برتری مذهب آنها بر مذهب ما متکی بر منقول میباشد نه معقول( توضیح: خوانندگان محترم باید توجه فرمایند که در اینجا از قول تیمور سخن گفته میشود و معلوم است که مردی چون او نمیتوانسته نسبت به مذهب شیعه نیک بین باشد و این نظر مربوط به من نیست ـ مترجم).

وقتی از آنها میپرسیدم دلیل عقلی شما برای برتری مذهب شیعه چیست متوسل به روایت میشدند. من بعد از دوماه بهریک از علمای شیعه مبلغی پول و یک اسب دادم تا اینکه به وطن خود برگردند. بی مناسبت نیست که بگویم مراکز مذهب شیعه عبارت است از خراسان و ری و صفحات واقع در دو طرف دریای آبسکون(دریای مازندران ـ مترجم) و در جاهای دیگر شیعه نیست مگر بتفریق.

 

""""

 

در بهار سال بعد بمن خبر رسید که امیر سبزوار یک قشون گردآورده تا اینکه به ماوراءالنهر حمله کند. من در آن فصل قصد داشتم بطرف روسیه بروم و با (توک تا میش) جنگ کنم. ولی خبر گردآوردن قشون از طرف امیر سبزوار سبب گردید که که من عزم کردم مرتبه ای دیگر به خراسان بروم. سال بعد وقتی که من بخراسان رفتم کسی از ورود من به آن سرزمین اطلاع نداشت و سکنه خراسان را غافلگیر نمودم ولی در آن سال که میخواستم بخراسان بروم نمیتوانستم مردم آن سرزمین را غافلگیر کنم. سال قبل در خراسان یک قشون آراسته وجود نداشت ولی در آنسال امیر سبزوار یک قشون بسیج کرده بود که من هنوز از چند و چون آن اطلاع نداشتم ولی میدانستم که نباید خصم را کوچک و زبون دانست و اگر انسان خصم را کوچک فرض کند شکست خواهد خورد و نا بود خواهد شد این بود که قبل از عزیمت بسوی خراسان یک قشون بزرگ بسیج کردم متشکل از یکصد و بیست هزار سرباز و آن قشون را به سه قسمت تقسیم نمودم و فرماندهی چهل هزار سوار را بریاست پسرم جهانگیر واگذاشتم و چهل هزار دیگر را به پسرم شیخ عمر که از جهانگیر کوچک بود سپردم.

به پسران خود گفتم قبل از هر تصمیم با افسران سالخورده و جنگ آزموده ای سپاه خود مشورت کنند و بجوانی خود مغرور نشوند. به آنها گفتم که ما وارد کشوری میشویم که پر از دشمن است و در هر قدم یک خراسانی با شمشیر یا نیزه در کمین قتل ماست و در یک کشور خصم اگر سپاه شما متفرق شود نابود خواهید شد و پیوسته باید به هیئت اجتماع حرکت کنید و بجنگید. من میدانستم که در شمال خراسان چند قبیله زندگی میکنند که دارای مردان جنگجو هستند، بعضی از آن قبایل در منطقه کوچان(قوچان) زندگی مینمایند و بعضی دیگر در دشت ترکمان. من بعید نمیدانستم که امیر سبزوار از قبایل مذکور کمک بگیرد لذا ورود خود را به خراسان اینطور طرح ریزی کردم که من از راه (قوچان) بطرف طوس بروم و سپس عازم سبزوار گردم و پسرم جهانگیر از راه اسفراین و جوین عازم سبزوار شود و پسر دیگرم شیخ عمر از راه دشت ترکمان وارد سبزوار گردد و خود را به مزینان برساند و بعد راه سبزوار را به پیش گیرد بدین ترتیب ما میتونستیم تمام عشایر شمال خراسان را تحت نظر بگیریم و اگر مشاهده کردیم که قصد خصومت دارند آنها را نابود کنیم با اینکه فصل بهار و علف فراوان بود و بخصوص در خراسان در دامنه کوه ها و تپه ها مراتع بسیار یافت میشود. ما مجبور بودیم که علف خشک باسبها بخورانیم زیرا اسبی که در موقع بهار علف سبز بچرد نمیتواند راه پیمائی نماید بهمین جهت مسئله سیورسات یک قشون یکصد و بیست هزار نفری که با سه دسته چهل هزار نفری حرکت میکرد دارای اهمیت بود و نمیشد کمتر از هزار سوار برای سیورسات فرستاد چون در کشور خصم سربازان دسته سیورسات را اگر ضعیف باشند بقتل میرسانند.

ما نا گزیر میباید مقدار علیق اسبها را مثل آذوقه خود مان با خویش حمل کنیم و بقیه را در راه بدست بیاوریم و چون سکنه قصبات و قراء حاضر نمیشدند که به ما خوار و بار و علیق بدهند ما باید با حمله وارد آبادیها شویم و انبار های کاه و غله و بیدۀ آنها را تصرف کنیم و هر کس را که مقاومت کرد بقتل برسانیم.

من وقتی به قوچان رسیدم مردانی دیدم بلند قامت و قوی هیکل که هنوز نمد دربر داشتند برای اینکه هوای بهار در قوچان سرد است در دست هریک از آنها یک چوب بلند دیده میشد و گاهی آن چوب را بر دوش می نهادند. آنها درسدد بر نیامدند که بقشون من حمله کنند ولی از نظرهایی که بما میانداختند معلوم بود که از ما نمیترسند. برخی از آنها چشمهای ژاغ و مو های زرد داشتند و با زبانی تکلم میکردند که نه فارسی بود نه عربی و معلوم شد که آنها کرد میباشند و از کردستان کوچ کرده اند و در قوچان سکونت نمودند.

چون مردان کرد نیرومند بودند چند تن از آنها را فرا خواندم و با کمک یک ویلماج با آنها صحبت نمودم و پرسیدم که آیا میل دارید که وارد قشون من بشوید؟ آنها پرسیدند تو کی هستی گفتم من تیمور، سلطان ماوراءالنهر هستم و عنقریب سلطان خراسان نیز خواهم شد. کرد ها گفتند ما نمیخواهیم از زن و فرزندان و زادگاه خود دور شویم و به سربازی احتیاج نداریم و دارای گوسفند هستیم و از راه پرورش گوسفند معاش خود را تامین میکنیم. با اینکه کرد های قوچان مردان قوی بودند بی آزار بنظر میرسیدند و من از طرف آنها آسوده خاطر شدم و عازم طوس گردیدم و در طوس بر مزار فردوسی رفتم تا اینکه سنگ قبر او را ببینم و مشاهده نمودم که اسم و رسم فردوسی را روی سنگ قبر او بزبان عربی نوشته اند در صورتیکه او اشعار خود را بزبان فارسی سروده است. گفتم سنگ قبر او را عوض کنند و به دوزبان عربی و فارسی بنویسند.

آنگاه عازم مغرب شدم و بدشت نیشابور رسیدم و مشاهده کردم که شهر نیشابور ویران است اما قصبات و قرای جلگه نیشابور آباد میباشد. وقتی خواستم از نیشابور براه بیفتم با آرایش جنگی حرکت کردم برای اینکه ممکن بود که با قشون امیر سبزوار تلاقی کنم. من طلایه ای بجلو فرستادم تا اینکه ببیند آیا قشون خصم در سر راه ما هست یا نه؟

من از روزی که وارد خراسان شدم از وضع پسرانم اطلاعی نداشتم و نمیدانستم که جهانگیر و شیخ عمر کجا هستند نه آنها میتوانستند مرا از وضع خود آگاه سازند و نه من میتوانستم از خود خبری بآنها برسانم زیرا در  کشور بیگانه نمیتوان پیک را از یک نقطه به نقطه ای دیگر فرستاد. چون جنگ نزدیک بود من بدون شتاب راه پیمائی میکردم و منظورم این بود که که اسبها و سربازانم خسته نشوند و وقتی بمیدان جنگ رسیدند تازه نفس باشند. من یقین داشتم که امیر سبزوار از ورود من به خراسان مطلع است و تقریبا مطمئن بودم که با قشون خود باستقبال من خواهد آمد.

من تصور نمیکردم که قشون امیر سبزوار از پنجاه یا شصت هزار نفر تجاوز کند و میاندیشیدم که سربازان او پیاده هستند یا اکثر آنها پیاده میباشند زیرا خراسانیان باهمیت سواران در جنگ پی نبرده بودند و نمیدانستند که یک قشون سوار در منطقه ای چون جلگه های خراسان خیلی بهتر از پیاده است اگر امیر سبزوار با قشون خود به استقبال من نمی آمد میباید گفته میشد که مردی است ابله زیرا کسی که یک قشون دارد در پس حصار قلعه جا نمیگیرد و خود را دچار محاصره نمیکند.

بامداد روز بعد قبل ازینکه قشون من حرکت کند طلایه خبر داد که یک قشون از دور دیده میشود و دانستم که امیر سبزوار به استقبال من آمده است و برای پی بردن به چند و چون آن قشون اسب تاختم و جلو رفتم و در نظر اول فهمیدم که قشون امیر سبزوار پیاده است. نکته دیگر که آشکار شد این بود که آن قشون پیاده آرایش جنگی داشت و در یک جلگه وسیع از شمال بطرف جنوب بسوی ما میآید و بین جناح شمالی و قلب قشون و جناح جنوبی آن فاصله ای بنظر نمیرسید و سربازان پیاده امیر سبزوار مثل یک حصار جاندار، بدون کوچکترین شکاف به ما نزدیک میشدند. من آرایش جنگی قشون امیر سبزوار را پسندیدم و آن آرایش نشان میداد که امیر سبزوار مردی است سلحشور و میتواند یک میدان جنگ را اداره کند.

شماره سربازان او را هفتاد هزار تخمین زدم در حالیکه خود من بیش از جهل هزار سرباز نداشتم ولی سربازان من سوار بودند و سربازان امیر سبزوار پیاده.

گفتم چون میدانستم ممکن است با خصم برخورد نمایم با آرایش جنگی حرکت میکردم. فرمانده جناح راست من(جناح شمالی) افسری بود به اسم (قولر بیک) و کوتاه قد از نژاد مغول اما دلیر. فرمانده جناح چپ من (جناح جنوبی ) مردی بود به اسم(اورگون چتین) از نژاد چتین که گفتم گوشت سگ میخوردند و من آن عادت را از سر شان انداختم. (اورگون چتین) مانند هم نژادان خود نمیدانست که ترس چیست و مثل آنها اکول بود و خود من فرماندهی قلب سپاه را بعهده گرفتم.

بعد از مشاهده قشون خصم عزم کردم که با سواران خود حمله کنم و آن حصار جاندار را بشکافم. دو فرمانده جناحین من میدانستند چه باید بکنند و آنها اطلاع داشتند که میباید در منطقه جنگی خود، صف پیاده گان امیر سبزوار را بشکافند و بعد آنها را محاصره کنند و آنگاه سربازان را نابود نمایند مگر اینکه تسلیم شوند.

هنوز فاصله بین دو قشون زیاد بود و من نمیتوانستم دستور حمله سربازان خود را صادر کنم زیرا میدانستم که در صورت حمله تا اسبها به قشون امیر سبزوار برسند از نفس میافتند وقتی فاصله دو قشون کم شد من مشاهده نمودم که سربازان پیاده امیر سبزوار نیزه دارند ونیزه برای سوارانی که حمله میکنند خطری است بزرگ زیرا سربازان پیاده با نیزه ها خود اسبها را بقتل میرسانند و ازآن ببعد سواران مبدل به سربازان پیاده میشوند و ارزش جنگی آنها تنزل میکند. من قولربیگ و اورگون چتین را برای مشورت به قلب سپاه احضار کردم و آنها هم گفتند که نیزه سربازان پیاده برای اسبهای ما خطرناک است. من در  صدور فرمان حمله خودداری کردم و صبر نمودم که قشون امیر سبزوار بما حمله ور شود و من  از آن خودداری شرمنده نشدم، برای اینکه یک سردار جنگی با لیاقت آن نیست که فقط از مرگ بیم نداشته باشد بلکه باید مصلحت قشون خود را هم در نظر بگیرد.

وقتی سربازان امیر سبزوار نزدیک تر شدند دستور دادم که کمانداران برای تیر اندازی آماده شوند و من خود تیر بر کمان بستم و بر طبق امر من کمانداران آگاه شدند که میباید با تیر های آبدیده تیر اندازی نمایند. تیر های آبدیده ای ما از زره عبور میکند و در فاصله نزدیک حتی از خفتان های نازک هم عبور مینماید. ما تیر های آبدیده را در ماوراءالنهر میسازیم و طرز ساختن آن ازینقرار است که یکصد من نمک را در یکصد من آب حل مینمائیم و در نتیجه یک آب نمک غلیظ بدست میآید بعد پیکان هائی را که میباید بر سر تیر نصب شوند در آتش میگذاریم بطوریکه از فرط سرخی سفید شود و آنگاه پیکانها را در آب نمک فرو میبریم. این عمل سه مرتبه تکرار میشود و مرتبه سوم بعد از اینکه پیکان را از آب نمک خارج کردند آن را بوسیله سوهان تیز مینمایند. یک چنین پیکان موسوم است به پیکان آبدیده و وقتی روی تیر نصب شد و بوسیله ای کمان پرتاب گردید از زره میگذرد. شمشیر و نیزه را هم میتوان همینطور آب داد ولی از پیکان آبدیده بیشتر استفاده مینمائیم.

امیر سبزوار به اسم(علی ـ سیف الدین) خوانده میشد و هم سن من بود و میگفتند مردی است دلیر و دانشمند و دارای مذهب شیعه. من او را بین سربازانش جستجو کردم و نیافتم و اگر می یافتم قصد داشتم یک تیر آبدیده را حواله او کنم تا از قوت بازو، و هنر تیر اندازی امیر ماوراءالنهر مستحضر گردد.

تیر های ما که از فاصله نزدیک پرتاب میگردید، خیلی به سربازان(علی ـ سیف الدین) لطمه زد و هر تیری که من پرتاب میکردم یکنفر را از پا در میآورد. من میدانستم که دلگرمی سربازان امیر سبزوار به نیزه های بلند است که در دست دارند و آن نیزه ها سبب شده که در صدد برآیند به سواران من حمله ور شوند. ما اگر میتوانستیم با تیراندازی شدید نیزه ها را از دست سربازان دشمن دور کنیم پیروزی با ما بود، وقتی ما دیدیم که صفوف سربازان امیر سبزوار مغشوش شد خود را برای حمله آماده کردیم. سلاح اصلی سربازان من در جنگ سبزوار تیر و کمان بود و شمشیر، و من با تجربه آموخته بودم که وقتی سوارانم حمله میکنند شمشیر برای آنها خیلی مفید نیست و در عوض تبر(تبرزین ـ مترجم) مفید تر است مشروط بر اینکه دسته های بلند داشته باشند.

شمشیر وقتی بر سرباز خصم فرود میآید او را از کار نمی اندازد مگر اینکه حلقومش را قطع کند یا شکمش را پاره نماید. بکار بردن شمشیر موقعیکه سربازان حمله میکنند مستلزم اینست که سوار بتواند در موقع شمشیر زدن از نیروی اسب هم استفاده نماید و این کار از عهده هر کسی ساخته نیست و در وسط هیجان کارزار سوار فرصت ندارد که اسب خود را طوری بحرکت درآورد که وقتی دو دست اسب بر زمین قرار میگیرد وی شمشیر بیندازد تا اینکه نیروی اسب مکمل نیروی سوار شود و سرباز خصم از پا درآید، اگر سوار بتواند در موقع حمله اسب خود را طوری بحرکت در آورد که از نیروی اسب برای شمشیر زدن استفاده نماید ممکن است با یک ضربت شمشیر، سرباز خصم را نصف کند ولی چون آن فرصت بندرت بدست میآید بهترین سلاح، هنگام حمله سواران تبر است بشرط اینکه دسته ای بلند داشته باشد. چون تبر وقتی بر سرباز خصم فرود بیاید او را از پا در میآورد ولو بر زره اصابت نماید و ضربت شدید تبر برای ازپادرآوردن سرباز دشمن کافی است.

وقتی ما صفوف مغشوش سربازان امیر سبزوار را دیدیم و اسب ها را بحرکت درآوردیم و تبر ها را بدست گرفتیم خیلی امیدوار بودیم که شیرازۀ قشون علی سف الدین را بگسلانیم.

(اورگون ـ چتین) فرمانده جناح جنوبی که گفتم دوهزار از سوارانش از نژاد (چتین) بودند چون درندگان بجناح راست قشون امیر سبزوار حمله ور شد. (قولربیک) فرمانده جناح شمالی من نیز که سربازانش مثل او نژاد مغول بودند با دلیری به جناح چپ قشون امیر سبزوار حمله کرد. اکثر سربازان من، در قلب سپاه از نژاد ماوراءالنهر محسوب میشدند و مثل خود من قامت بلند داشتند که اگر در میدان جنگ رو بر گردانند و یا سستی بخرج دهند بدست خود من کشته خواهد شد.

سربازان من اطلاع داشتند که در کارزار چشمهای من مراقب اعمال یکایک آنها میباشد و من ممکن است هر گناه را عفو کنم ولی دو گناه در نظر من غیر قابل بخشایش است. یکی خیانت و دیگری سستی در میدان جنگ. من چون در کارزار نسبت بخود سختگیر بودم و بخویش ترحم نمیکردم نمیتوانستم به دیگران ترحم کنم و سربازان من میدانستند که هیچ خستگی و خطر وجود ندارد که من خود آنرا استقبال ننمایم.

وقتی ما به سربازان امیر سبزوار رسیدیم، مواجه با یک مقاومت شدید شدیم با اینکه صفوف سربازان دشمن مغشوش شده بود سربازان دشمن توانستند خود را به هم نزدیک کنند و با نیزه های بلند راه ما را سد نمایند. هر نیزه که در سینه و یا شکم یک اسب فرو میرفت یکی از سواران من را پیاده میکرد و مرد پیاده مجبور میشد بعقب میدان جنگ برود و در حالیکه نیزه داران امیر سبزوار اسبهای ما را بقتل میرسانیدند عده ای دیگر از آنها برما سنگ میباریدند و ضربات شدید سنگ سواران مرا از صدر زین بزمین میانداخت.

با اینکه وضع میدان جنگ در قلب سپاه برای ما نا مساعد بود من حمله را متوقف نکردم چون میدانستم اگر حمله متوقف شود شکست خواهیم خورد. در جناح جنوبی من اورگون چتین موفق شده بود که انتظام صفوف سربازان امیر سبزوار را مختل کند و سربازان (علی سیف الدین) عقب نشینی میکردند. در جناح شمال ما قولربیک پیش میرفت اما من در قلب میدان جنگ نمیتوانستم جلو بروم برای اینکه امیر سبزوار بهترین سربازان خود را در قلب میدان جنگ متمرکز کرده بود.

در حالیکه میجنگیدیم  یک ضربت شدید سنگ به مغفر من خورد و اگر مغفر بر سر نداشتم سرم میشکافت و بعید نبود که بیهوش شوم و از زین بر زمین بیفتم. با اینکه امیر سبزوار بهترین سربازان خود را در قلب میدان جنگ متمرکز کرده بود من خیلی راضی نبودم چون میدیدم که کار مشکل میدان جنگ بر عهده من محول شده است. من نه از مشکل می هراسم و نه از خطر میترسم ولی شاید تمام افسران من اینطور نباشند و وقتی خود را در مقابل یک اشکال بزرگ میبینند به وحشت درآیند و در میدان جنگ کسیکه بترسد نابود خواهد شد.

در دو جناح شمال و جنوب سربازان من جلو میرفتند ولی من در قلب سپاه کشته میدادم و نمیتوانستم نیروی مقاومت سربازان (علی ـ سیف الدین) را از بین ببرم اما سربازان من عده ای از آنها را اسیر کردند و معلوم شد که یکی از اسیران (محمد ـ سیف الدین) برادر جوان امیر سبزوار است.

جنگ تا انتهای عصر طول کشید و در آن موقع جناحین من بقدری پیش رفته بودند که امیر سبزوار فهمید که قلب سپاه او محاصره خواهد شد. من با حملات دائمی نگذاشتم سربازان زبده امیر که در قلب سپاه میحنگیدند برای کمک به جناحین (علی سیف الدین) بروند. من اگر نتوانستم مقاومت سربازان امیر سبزوار را در قلب سپاه از بین ببرم در عوض بجناحین خود کمک کردم چون مانع ازین شدم که سربازان شجاع قلب سپاه به کمک جناحین قشون امیر سبزوار بروند.

(علی ـ سیف الدین) وقتی متوجه شد که قلب سپاه او بزودی محاصره خواهد شد فرمان عقب نشینی سربازان برجسته خود را صادر کرد و بدینترتیب جنگ با موفقیت من به اتمام رسید.

من میباید بعد از عقب نشینی نیروی امیر سبزوار، آنرا تعقیب کنم و کارش را بسازم ولی به دو علت قشون (علی سیف الدین) را تعقیب نکردم یکی اینکه غروب آفتاب نزدیک بود و بزودی شب فرا میرسید و من اگر قشون دشمن را تعقیب میکردم در کشوریکه وضع طبیعی آن بر من مجهول مینمود دچار خطر میشدم دیگر اینکه عده ای کثیری از سربازان من کشته یا مجروح شده بودند و من نیروی خود را ضعیف میدیدم و اصلح این بود صبر کنم تا پسرانم بیایند و بمن ملحق شوند.

بعد ازینکه جنگ تمام شد و من افسران خود رابرای دریافت گزارش احضار کردم معلوم شد که در آن روز پانزده هزارتن از چهل هزارسوار ما کشته و یا مجروح شده اند. ولی ما با یک قشون هفتاد هزار نفری جنگیده بودیم و سربازان امیر سبزوار خوب میجنگیدند.

همینکه میدان از جنگجویان خالی شد افواج کرکس ها در آسمان پدیدار شدند تا مردار بخورند ولی چون تاریکی فرود آمد من نمیتوانستم دستور دفن اموات را صادر کنم خاصه آنکه پیش بینی میکردم در آنشب شاید امیر سبزوار به ما حمله ور شود و شبیخون بزند و لذا تمام سربازان باید آماده به جنگ باشند و اگر قسمتی از آنها مامور دفن اموات گردند نیروی ما ضعیف میگردد. یک فرمانده جنگی بعد از پایان یکروزه جنگ ولو فاتح شده باشد خیلی کار دارد و باید گزارش افسران خود را دریافت کند و مراقبت نماید که تا اینکه مجروحین مورد مداوا قرار بگیرند و اردوگاه خود را طوری ترتیب بدهد که مورد شبیخون قرار نگیرد. من دستور داده بودم (محمد سیف الدین) برادر امیر سبزوار را که اسیر ما شده بود در خیمه ای نزدیک  خیمه من تحت مراقبت قرار بدهند تا در خصوص برادرش و نیروی از وی کسب اطلاع کنم.

وقتی شب فرود آمد(محمد سیف الدین) بنماز ایستاد و (قولربیک) که کنار من بود گفت ای امیر نگاه کن این مرد چگونه نماز میخواند. من میدانستم که برای چه(قولربیک)تعجب کرده اما تجاهل نمودم و پرسیدم چه چیز او سبب حیرت تو شده ؟ (قولربیک) گفت این مرد موقع نماز خواندن دستها را روی سینه نمیگذارد، معلوم میشد که قولربیک تا آنروز رسم نماز خواندن شیعیان را ندیده بود و باو گفتم قولربیک نماز گزار هنگامی که بنماز می ایستد چون مقابل خداوند حضور بهم میرساند باید مؤدب و طوری باشد که معلوم شود به خداوند احترام میگذارد. هر مسلمان مجاز است که هر طور که میل دارد مقابل خداوند بایستد مشروط باینکه آن ایستادن مطابق رسم و آئین او محترمانه باشد. ما احترام را در این میدانیم دو دست را بر سینه بگذاریم و نماز بخوانیم و این مرد احترام را در این میداند که دو دست را بر طرفین بدن بچسباند و نماز بخواند و اگر در بین مسلمین جماعتی باشد که در موقع ادای احترام دو دست را بر سربگذارد میتواند در حالیکه دستها را بر سر گذاشته نماز بخواند.

آنشب امیر سبزوار بما حمله نکرد و صبح روز بعد سربازان من مبادرت به دفن اموات کردند ولی کفتار ها شب پیش قسمتی از اجساد را خورده بودند. من از محمد سیف الدین برادر جوان امیر سبزوار راجع به نیروی برادرش پرسش کردم و او گفت نیروئی که روز قبل با ما جنگید هفتاد و پنجهزار سرباز بود و برادرش سی هزار سرباز دیگر در سبزوار دارد. بطوریکه محمد سیف الدین گفت شماره ای تلفات امیر سبزوار بیش از آنهائی بود که اجساد شان در میدان جنگ باقیماند. برای اینکه سبزواری ها یک قسمت از اموات خود را از میدان جنگ خارج کردند تا اینکه زیر سم اسب ها و لگد پیاده ها قرار نگیرند.

با اینکه از سربازان امیر سبزوار هم عده ای کشته شده بودند من نمیتوانستم با بیست و پنجهزار سوار بقشون امیر سبزوار حمله کنم. خوشبختانه غروب آنروز طلایه قشون پسرم جهانگیر که از راه اسفراین و جوین آمده بود نمایان گردید . از وی پرسیدم آیا از حال برادرش شیخ عمر اطلاعی دارد یا نه؟ جواب داد از حال او بکلی بی اطلاع است ولی طبق موافقتی که حاصل شده او میباید خود را به مزینان برساند یعنی جنوب سبزوار برسد.

ورود قشون جهانگیر مرا تقویت کرد و آماده نمود که دوباره به نیروی امیر سبزوار حمله ور شوم.

امیر سبزوار فهمید که یک نیروی قوی به کمک من آمده است و دانست که اگر مرتبه دیگر در صحرا با من مصاف بدهد کشته خواهد شد لذا به سرعت بازگشت نمود و خود را به سبزوار رسانید و در پناه حصار شهر قرار گرفت.

گفتم محاصره کردن یک قلعه جنگی و از پا در آوردن محصورین آن کاری است طولانی و خستگی آور ولی کسی که میخواهد نائل به تحصیل پیروزی شود باید آن کار طولانی را پیش گیرد و بانجام برساند. من از وضع داخل شهر سبزوار جز آنچه از (محمد ـ سیف الدین ) شنیده بودم اطلاع نداشتم و فقط میدانستم شهری است بزرگ و مرکز قالیبافی خراسان و میگویند که سیصد هزار کارگر در کارگاههای قالیبافی آن کار میکنند. جلگه سبزوار مثل نیشابور آباد نبود و از اولین روزهای محاصره شهر، من متوجه شدم که در آن جلگه بادی میوزد که تمام خاک بیابان را روی ما میریزد و تا روزی که جنگ سبزوار ادامه داشت آن بادها ما را اذیت میکرد. تمام اقداماتی را که من در نیشابور برای از پا درآوردن نیروی مقاومت محصورین بانجام رسانیدم درسبزوار تکرار کردم و قناتهائی را که از خارج بشهر میرفت کور نمودم و اطراف شهر در فواصل نزدیک و دور، روز و شب نگهبان گماشتم تا اگر شهر دارای راههای زیر زمینی است سکنه شهر تنوانند برای تهیه آذوقه از آنجا خارج شوند و تمام مردانی را که در قصبات و قراء اطراف سکونت داشتند به بیگاری گرفتم تا اینکه درختهای کهن را بیندازند و چوب آنها را پای کار بیاورند تا نجاران بتوانند برجهای متحرک بسازند. چهار دسته از کسانی را که در نقب زدن معلومات داشتند مامور کردم که از چهار طرف شهر نقب بزنند و آنقدر پیش بروند تا ایکه به پای حصار شهر برسند و زیر حصار را خالی نمایند تا اینکه بتوان در آنجا باروت نهاد و منفجر کرد.

بر طبق دستور من چهار برج دیده بانی مرتفع در چهار طرف شهر با خشت و چوب ساخته شد تا اینکه دیده بان های ما همواره در آن برجها باشند و از وضع شهر آگاه شوند. ما بوسیله ساختن برجهای مذکور که خیلی مرتفع بود توانستیم شهر سبزوار را بخوبی ببینیم و با نبود جمعیت آن پی ببریم. من از مشاهده انبوه جمعیت خوشوقت شدم زیر میدانستم شهری که آنقدر پرجمعیت است در مقابل محاصره پایداری نخواهد کرد و بزودی از پا درمیآید، برای اینکه آذوقه آنهمه افراد را فراهم نمود. اما بعد دانستم که امیر سبزوار پیش بینی محاصره شهر را هم کرده اذوقه فراوان در آنجا گرد آورده بود. در حالی که وسایل گشودن شهر را فراهم میکردم. از تأخیر (شیخ عمر) فرزندم نا راحت بودم. او که فرماندهی چهل هزار سوار را داشت میباید وارد مزینان واقع در نزدیکی سبزوار شود اما از وی خبری نمیرسید و من (جهانگیر) را با سه هزار سوار مأمور کردم که از راه مزینان بطرف شمال برود و تحقیق کند که نیروی شیخ عمر کجاست و بر سر او و سوارانش چه آمده است.

(جهانگیر) و سوارانش براه افتادند و ما به محاصره شهر ادامه دادیم و هر روز از طرف ما نامه هائی به تیر بسته میشد و بطرف شهر پرتاب میگردید و من در آن نامه ها بسکنه شهر و سربازان امیر سبزوار میگفتم اگر ترک مقاومت کنید و شهر را تسلیم نمائید زنده خواهید ماند وگرنه تا آخرین نفر کشته خواهید شد و من زنان و فرزندان شما را اسیر خواهم کرد و به بردگی خواهم برد ولی تهدیدهای من اثری بر مدافعین نداشت.

یک روز من بوسیله تیر چند نامه بسوی شهر پرتاب کردم و از امیر سبزوار خواستم که هنگام عصر بالای حصار بیاید و منظره ای را به چشم خود ببیند. در موقع عصر امیر سبزوار که گفتم مردی بود هم سن من و دارای مذهب شیعه بالای حصار آمد. من امر کردم که برادرش(محمد ـ سیف الدین) را به حصار نزدیک کنند. تیر اندازان ما آماده بودند اگر از طرف مدافعین که بالای حصار دیده میشدند بطرف ما تیر اندازی شد، آنها هم تیر اندازی نمایند ولی تیر اندازانی که اطراف امیر سبزوار بودند کمان ها را از دوش آویخته نشان میدادند که قصد تیراندازی ندارند.

منادی ما از طرف من به امیر سبزوار بانک زد ای (علی سیف الدین) اگر دروازه های شهر را نگشائی و سبزوار را تسلیم نکنی اینک مقابل چشم تو برادرت بهلاکت خواهد رسید و میگویم که سر از بدنش جدا کنند. (علی ـ سیف الدین ـ موید) خطاب به من فریاد زد ای(تیمور بیک) آیا اسیر تو اجازه دارد حرف بزند یا نه؟ بوسیله منادی جواب دادم میتواند حرف بزند. امیر سبزوار به برادر خود گفت ای محمد آیا تو میل داری زنده بمانی و ما شهر را تسلیم دشمن کنیم با اینکه بهتر میدانی ما مقاومت نمائیم ولی مقاومت ما سبب مرگ تو شود. (محمد ـ سیف الدین) گفت مقاومت نمائید و آنگاه گفت(تیمور لنگ) بجلاد بگو سر از بدن من جدا کند.

بمنادی گفتم آنچه من بمحمد میگویم با صدای بلند به امیر سبزوار تکرار کند و آنگاه این واقعه را بیان کردم: جد من( الپ ارسلان) در سیصد و پنجاه سال قبل ازین با پادشاه (روم) باسم( دیوجانس چهارم) جنگید و او را مغلوب و اسیر کرد. محلی که پادشاه روم اسیر جد من شد شهری بود واقع در ارمنستان و بعد ازینکه (دیو جانس چهارم) اسیر گردید او را با زنجیر نزد (الپ ارسلان) آوردند. (الپ ارسلان) از او پرسید اگر تو بر من دست مییافتی و مرا اسیر مینمودی با من چه میکردی؟ (دیوجانس چهارم) گفت تو را میفروختم. (الپ ارسلان) حیرت زده پرسید آیا مرا میفروختی و در صدد بر نمیآمدی که مرا بقتل برسانی؟ پادشاه روم گفت نه! برای اینکه کشتن تو بی اهمیت بود. تو تا روزی برای من اهمیت داشتی که من تو را مغلوب نکرده بودم و بعد ازینکه تو را مغلوب کردم و اسیر شدی و با زنجیر تو را نزد من آوردند کشتن تو برای من،بیش از قتل یک مورچه اهمیت نداشت ولی از فروختن تو استفاده میکردم.

(الپ ارسلان) پرسید مرا به کی میفروختی؟ پادشاه روم جواب داد تو را به خودت یا شخصی که حاضر میشد تو را خریداری کند میفروختم. (باید متوجه شد که منظور از پادشاه روم، پادشاه روم کوچک یا«رومیه الصغری» است که پایتخت اش قصطنطنیه که امروز موسوم به استانبول میباشد ـ مترجم).

(الپ ارسلان) هم موافقت کرد که پادشاه روم را بفروشد و چون غیر از خودش کسی خریدار وی نبود (دیوجانس چهارم) را بخودش فروخت و اینک ای محمد هرگاه تو بتوانی خود را خریداری نمائی یا برادرت حاضر باشد تورا خریداری نماید من تو را خواهم فروخت. امیر سبزوار از بالای حصار بانک زد برادرم را چه مبلغ میفروشی؟ بوسیله منادی جواب دادم دو کرور دینار. امیر سبزوار بانک زد در تمام این شهر یک کرور پول نقد وجود ندارد گفتم دروغ میگوئی و تو که دارای یک قشون یکصد هزار نفری هستی کرورها پول نقد داری تا کسی کرورها ثروت نداشته باشد نمیتواند یک قشون یکصد هزار نفری را نگهدارد.

امیر سبزوار گفت من میتوانم برای رهائی برادرم یکصدهزار دینار بپردازم مشروط باینکه او را سالم تحویل من دهی. گفتم یکصدهزار دینار فدیه یک بازرگان است که بدست ما اسیر شود نه فدیۀ برادر امیر سبزوار. (علی ـ سیف الدین) گفت من نمیتوانم برای رهائی برادرم بیش ازین بپردازم. گفتم من میخواستم از روش (الپ ارسلان) پیروی نمایم و برادرت را بفروشم و چون تو خریدار برادرت نیستی و کسی دیگر هم نیست که خریدار وی باشد، او را بقتل میرسانم تا از زحمت نگهداری او آسوده باشم.

آنگاه باشاره من جلادی سر از بدن (محمد ـ سیف الدین) جدا کرد و از بالای حصار شهر صدای شیون برخاست و من گفتم سر محمد را بالای یکی از برجهائی که مشرف بر شهر بود نصب نمایند تا سکنه شهر آن را ببینند.

همان شب (علی ـ سیف الدین) به خونخواهی برادرش بما شبیخون زد. وقتی یک ثلث از شب گذشت یک مرتبه دروازه های شهر باز گردید و در حالیکه سربازان امیر سبزوار از شهر خارج میشدند و بما هجوم می آوردند هزاران نفر از آنها بوسیله نردبان از حصار شهر فرود میآمدند. عده ای از مهاجمین مشعل داشتند و همین که به خیمه ای ما میرسیدند آنها را آتش میزدند تا اینکه ما را بترسانند و مانع ازین شوند که بتوانیم قوای خود را متمرکز کنیم. رسم من این است که در موقع محاصره یک شهر هر گز اسبها را نزدیک اردوگاه قرار نمیدهم. هر کسی که شهری را محاصره میکند بخصوص اگر در آنشهر یک قشون بزرگ باشد باید بداند که هرلحظه از اوقات روز یا شب ممکن است سربازان محصور از شهر خارج شوند و به محاصره کنندگان حمله نمایند و اگر در موقع حمله اسبها در اردو باشند طوری بی نظمی بوجود میآید که نمیتوان جنگید برای اینکه اسبها از هر طرف میگریزند بخصوص اگر آتش افروخته شود و حریق اردوگاه را بسوزاند زیرا اسبهای ما که جنگی هستند از هیاهوی میدان جنگ نمیترسند اما از آتش بیم دارند و وقتی بوجود میآید افسار ها را پاره میکنند و میگریزند.

ما چون در سبزوار اسبهای خود را در غقب جا داده بودیم آنشب بعد ازینکه شبیخون شروع شد نگرانی نداشتیم. دو سردار من (قولر بیگ) و (اورگون چتین) میدانستند که اگر خصم از شهر خارج شد و بما حمله نمود، آنها میباید با نیروئی که تحت فرماندهی خود دارند بمن ملحق شوند.

من به آنها گفته بودم که هنگام محاصره نیروی ما اطراف شهر متفرق است و امیر سبزوار یک قشون قوی در شهر دارد که بعد از خروج از آنجا میتواند در پیرامون شهر قشون متفرق ما را نابود کند لذا همینکه سربازان امیر سبزوار از شهر خارج شدند آنها باید با نیروئی که دارند خود را بمن برسانند تا قوای ما متمرکز شود و آنوقت میتوانیم مهاجمین را از میان برداریم و وارد شهر شویم.

در حالیکه از همه جا فریاد بگوش میرسید و ناله مجروحین شنیده میشد و سربازان امیر سبزوار دشنام میدادند و بوسیلۀ ناسزا گوئی خود را قوی دل میکردند،( قولر بیک) و( اورگون چتین) خود را بمن رسانیدند، من که در مشرق شهر بودم فرماندهی حمله را بعهده گرفتم و( قولر بیک) را فرمانده جناح راست و( اورگون چتین) را فرمانده جناح چپ کردم و حمله متقابل ما با تبر آغاز گردید . من دو تبر در دست داشتم و از چپ و راست میزدم و مشعلداران ما میدان جنگ را برای ما روشن میکردند و قسمتی از میدان جنگ هم از شعله های حریق روشن میشد. شاید اگر دیگری بجای من بود دستور میداد که حریق ها را خاموش کنند تا اینکه خیمه ها از بین نرود ولی من میدانستم که مسئله خاموش کردن حریق  یک مسئله فرعی و بی اهمیت است و بفرض اینکه تمام خیمه های ما بر اثر حریق از بین میرفت ما میتوانستیم آنها را تجدید کنیم زیرا همه شهر های خراسان غیر از سبزوار ازآن ما بود ودستور میدادم که در آن بلاد، بسرعت برای ما خیمه فراهم نمایند و آنچه اهمیت داشت این بود که از موقع استفاده نمائیم و خود را بشهر برسانیم.

تمام نیروی من در مشرق شهر متمرکز بود و جناح راست من شمال و جناح چپ من جنوب شهر را میگرفت و ما بطور منظم خود را به دو دروازه بزرگ شهر که هردو در مشرق قرار داشت نزدیک میکردیم.

سربازان امیر سبزوار با شمشیر میجنگیدند و ما با تبر و ضربات ما آنها را از پا در میآورد و راه ما با لاشه سربازان امیر سبزوار مستورمیگردید تا اینکه ما به جایی رسیدیم که با دروازه های شهر تقریبا بیش از پنجاه زرع فاصله نداشتیم و در آنموقع کسانیکه در شهر بودند بدستور امیر سبزوار دروازه ها را بستند.

امیر سبزوار وقتی در یافت که شبیخون او منتهی به عدم موفقیت شد همانگونه که آنروز برادرش را فدا کرد در آن لحظه هم جمعی از سربازان خود را فدا نمود و دروازه ها را بست و راه مراجعت آنها را مسدود کرد.

تا آنموقع سربازان سبزواری با دلیری می جنگیدند ولی وقتی متوجه شدند که دروازه ها را بستند و راه بازگشت آنها را مسدود نمودند دلسرد شدند. ما میدانستیم بعد ازینکه دروازه بسته شد قدری طول میکشد تا اینکه پشت دروازه را سنگ چین نمایند و اگر زود بجنبیم ممکن است مانع از سنگچین کردن بشویم.

سربازان سبزواری دیگر مقاومت نمیکردند و سلاح را بر زمین می انداختند و تسلیم میشدند و با اینکه تسلیم شدن آنها کار ما را سهل کرد و توانستیم زود تر خود را به دروازه ها برسانیم وقتی به مدخل های شهر رسیدم که پشت دروازه ها را سنگچین کرده بودند.

در آنشب قسمتی از خیمه های ما بکلی سوخت و هرچه در آنها بود بکلی از بین رفت ولی باسبهای ما آسیب نرسید و در عوض تمام سربازان امیر سبزوار که از شهر خارج شده بودند بقتل رسیدند و یا مجروح و اسیر شدند. صبح روز بعد من امر کردم مجروحین سخت سبزواری را بقتل برسانند زیرا ما وسیله نگهداری آنرا نداشتیم ولی مجروحین خفیف و اسرا را نگاه داشتیم که از آنها کار بکشیم و در صورت امکان بعد از خاتمه جنگ در بدل دریافت فدیه آنها را آزاد نمائیم.

در بامداد وقتی من خاکستر خیمه های سوخته را دیدم و مشاهده کردم که عده ای زیادی از سربازان ما بقتل رسیده اند. عهد کردم که بعد از تسخیر سبزوار در آنشهر جانداری باقی نگذارم و تمام سکنه ای شهر را بقتل برسانم.

از بامداد روزی که شب قبل از آن، امیر سبزوار بما شبیخون زد من به افسران خود دستور دادم که عده ای از سربازان ما را از راه حصار وارد شهر کنند ولی مواظب باشند که آنها را بیهوده به کشتن ندهند، من متوجه شدم که در سبزوار روشی که در جنگ نیشابور مفید واقع گردید بیفایده است و سربازان امیر سبزوار نخواهند گذاشت که سربازان ما از راه حصار وارد شهر شوند و آنها را تصرف نمایند ولی میخواستم حواس امیر سبزوار و سربازان او را پرت کنم و آنها متوجه نشوند که مشغول نقب زدن هستیم تا اینکه از راه نقب خود را بداخل شهر برسانیم.

وقتی در پیرامون حصار غوغای دایم حکمفرما باشد صدای کلنگ زدن بگوش مدافعین نمیرسد زیرا حواس آنها متوجه صدا های زیر زمینی نیست صدای کلنگ کسانیکه نقب میزنند بویژه در موقع شب که سکون حکمفرماست خوب به گوش میرسد لذا بموجب دستور من سربازان ما در موقع شب هم با افروختن مشعلها حصار را روشن میکردند و مدافعین را تا بامداد مشغول مینمودند. چند بار عده ای از سربازان دلیر من از راه حصار وارد شهر شدند ولی قبل ازینکه بتوانند در شهر جلو بروند بقتل رسیدند. آن فداکاریها نتیجه مستقیم نداشت ولی دارای نتیجه ای غیر مستقیم بود و سبب میشد که مدافعین نتوانند به نقشه ما پی ببرند در حالیکه سربازان ما مشغول نقب زدن بودند، (گور خان) در نیشابور مشغول تهیه باروت بود.

(توضیح: گورخان در قشون امیر تیمور فرمانده کسانی بود که باروت تهیه میکردند و او را قورخان هم میگفتند و ما کلمه قورخانه را که هنوز متداول است از گورخان گرفته ایم ـ مترجم).

من بدو علت گفته بودم که باروت را در نیشابور تهیه کنند زیرا ساختن باروت کاری است خطرناک و احتیاج به دقت زیاد دارد و گاهی منفجر میشود و عده ای زیاد را بقتل میرساند و اگر باروت را در اردوگاه ما در سبزوار تهیه میکردند ممکن بود عده ای از سربازان من کشته شوند. دوم اینکه من از جاسوسان امیر سبزوار خائف بودم و بیم داشتم که آنها به راز ساختن باروت پی ببرند در صورتیکه من نمیخوانستم هیچکس غیر از ما از ساختمان باروت مستحضر گردد.( اگر جز تو داند که رأی تو چیست ـ برآن رأی و دانش بباید گریست).

من یقین داشتم که بین زارعین قصبات و قرای سبزوار که ما آنها را به بیگاری گرفته بودیم و برای ما برج میساختند عده ای از جاسوسان امیر سبزوار هستند و آنها تمام کار های ما را به اطلاع امیر سبزوار میرسانند و نمیخواستم امیر سبزوار بفهمد که ما مشغول ساختن باروت هستیم و از چگونگی ساختن آن مطلع شود.

من تأکید میکردم که نقب ها هرچه زود تر به اتمام برسد ولی جز در دو نقب شرقی و غربی سبزوار کار، بر وفق مراد پیش نمیرفت نقبی که از طرف مغرب حفر میکردند و بحصار شهر نزدیک میگردید بر اثر اشتباه معماری که سر پرست آن نقب بود اعوجاج پیدا کرد و قسمتی از اوقات ما بیهوده گذشت و من دستور قتل آن معمار را صادر کردم تا معماران دیگر بدانند که وقتی من یک کار را بآنها محول میکنم باید دقت نمایند و دل به کار بدهند تا اشتباه نکنند. نقبی که از شمال شهر حفر میکردند به سنگ خورد و طبقه سنگ بقدری ضخیم بود که نقیبان ما نمیتوانستند از زیر سنگ عبور کنند. معماری که متصدی نقب شمالی بود ترسید و تصور کرد که من او را نیز خواهم کشت ولی باو گفتم که تو مقصر نیستی و هیچکس نمیتوانست پیش بینی کند که نقب به سنگ خواهد خورد. ما از دو نقب غربی و شمالی صرف نظر کردیم و تصمیم گرفتیم که از راه شرق و جنوب وارد شهر شویم.

قبل از اینکه حصار را در شرق و جنوب ویران کنیم شورا نمودیم که آیا موقع شب وارد سبزوار شویم ویا هنگام روز. نتیجه مشورت ما این شد که سبزوار شهری است بزرگ و ما از وضع داخلی شهر اطلاع نداریم و شب هر قدر مشعل روشن کنیم باندازه روز روشن نیست لذا باید در موقع روز بشهر حمله ور شد تا اینکه سربازان ما همه جا را بخوبی ببینند و قدم به قدم دچار کمینگاه نشوند. نقیبان ما در مشرق و جنوب شهر زیر حصار را خالی کردند و حفره بزرگ بوجود آوردند آنگاه جوالهای پر از باروت را در آن حفره ها انباشتند و ما زیر هریک از دو حصار شرقی و جنوبی شهر یکصد من ماوراءالنهر باروت قرار دادیم و یک فتیله طولانی و ضخیم از هریک از دو انبار باروت در طول نقبها بخارج وصل شد و من امر کردم بعد از طلوع آفتاب همینکه هوا روشن شد و سربازان من برای حمله آماده گردیدند فتیله ها را مشتعل کنند.

من میدانستم که بعضی از تظاهرات و تشریفات در قلب دلیر ترین مردان جنگی اثر میکند و سبب میشود که آنها دل را از دست دهند(امروز ما میگوئیم که روحیه خود را از دست میدهند ـ مترجم) بهمین جهت امر کردم که وقتی فتیله ها را آتش زدند سفید مهره بنوازند تا اینکه حصار شهر با صدای سفید مهره فرو بریزد( سفید مهره یکنوع بوق بود و میتوان نام آنرا شیپور گذاشت ـ مترجم). (یوشع) پیغمبر بنی اسرائیل که بعد از موسی سرپرست آن قوم شد هنگامی که به حصار شهر (اریکا) واقع در کنعان حمله ور شد همین کا را کرد و قبل ازینکه حصار فرو بریزد دستور داد که کرتاها را بصدا بیاورند ووقتی حصار شهر فروریخت مدافعین تصور کردند که بر اثر صدای کرتاها حصار شهر فرو ریخت و طوری دل از دست دادند که نتوانستند ساعتی مقاومت کنند.

شب قبل از حمله من به سرداران خود گفتم که بسربازان خود بسپارند روز پس ازینکه وارد شهر شدند بخصم ترحم ننمایند و تمام مردان شهر را بقتل برسانند مگر کسانی را که بمنزل شیخ حسام الدین سبزواری پناهنده شدند. من راجع به شیخ حسام الدین سبزواری دانشمند سبزوار و پیشوای روحانی آنجا چیزها شنیده بودم و چون عالم بود میخواستم که احترامش محفوظ باشد.

صبح روز بعد  قبل ازینکه آفتاب طلوع کند من فرمان دادم که فتیله ها را مشتعل نمایند و لحظه ای بعد ازین که فتیله ها مشتعل گردید سفید مهره ها یک مرتبه حصار شهر در مشرق  و جنوب فروریخت.

من نمیتوانم بگویم که آتش گرفتن باروت و فرو ریختن حصار شهر چگونه زمین را لرزانید. بطوریکه بعد مطلع شدم بر اثر دو انفجار مزبور خانه هائی که در مشرق و جنوب شهر نزدیک حصار بود ویران گردید و سکنه آن زیر آوار رفتند. تا آنموقع اتفاق نیفتاده بود که ما آنهمه باروت را یک مرتبه آتش بزنیم و صدای انفجار و ارتعاش زمین مرا هم بوحشت در آورد. سربازان ما از مشرق و جنوب بشهر حمله ور شدند و از داخل شهر فریاد برخاست. من چون میدانستم که مدافعین شهر ناگزیر بطرف مشرق و جنوب براه میافتند تا راه را بر سربازان ما ببندند و سایر قسمت های شهر بیدفاع میماند. گفتم که در مغرب و شمال سبزوار سربازان ما از راه حصار وارد شهر شوند قبلا گفتم که وقتی محاصره سبزوار شروع شد چهار برج دیدبانی مرتغع در چهار طرف شهر ساختیم تا بتوانیم بطور دائم اوضاع شهر را از نظر بگذرانیم. آنروز در شهر طوری غوغا بود که من نتوانستم از بالای برجهای مزبور وضع شهر را ببینم و برای مشاهده میدان جنگ بحصار رفتم. هر قسمت از شهر دارای فرمانده مخصوص بود و آنها میدانستند چه بکنند و هر نقطه را که ضعیف میدیدند تقویت میکردند.

سربازان امیر سبزوار خوب میجنگیدند ولی چون ما از تمام جوانب بسوی مرکز شهر جلو میرفتم یقین داشتیم که بر آنها غلبه خواهیم کرد. امیر سبزوار و پسرش که مردی جوان بود قبل ازینکه در جنگ کشته شوند زنهای خانواده ای خود را بقتل رسانیدند تا اینکه اسیر من نشوند و آنکاه در هنگام پیکار مقتول گردیدند. وقتی خبر قتل امیر سبزوار و پسر جوانش بمن رسید دانستم که سبزوار بطور حتم سقوط خواهد کرد. جارچیان ما فریاد میزدند هرکس میخواهد زنده بماند به مسجد شیخ حسام الدین سبزواری و مسجد میر که مجاور آن است برود. من مسجد میر را هم جزو منطقه بست اعلام کردم چون شنیدم که که خانه شیخ حسام الدین سبزواری آنقدر وسعت ندارد که عده ای زیاد از مردم بتوانند در آنجا بست بنشینند. ای کسانیکه شرح حال مرا میخوانید بر من خرده نگیرید که چرا منزل شیخ حسام الدین سبزواری را که مردی شیعه مذهب بود محل بست اعلام کردم زیرا پیغمبر ما وقتی به مکه حمله ور گردید بوسیله جارچی ها ندا در داد که منزل ابوسفیان بست است و هر کس به منزل ابوسفیان یا به خانه کعبه پناهنده شود کشته نخواهد شد در صورتیکه ابوسفیان بزرگترین خصم پیغمبر بشمار میرفت و بت ها را میپرستید. شیخ حسام الدین سبزواری مسلما بر ابوسفیان بر تری داشت زیرا خدای واحد را میپرستید و پیغمبر ما را نبی مرسل میدانست.

وقتی آفتاب به وسط آسمان رسید من از دروازه غربی قدم بشهر گذاشتم . مشاهده کردم که کوچه ها مملو از لاشه اموات و خون خشک شده است و وقتی بمرکز شهر نزدیک گردیدم در بعضی از کوچه ها چشمم به جوی خون اقتاد و معلوم شد که هنوز کشتار ادامه دارد و خون تازه وارد جویها میشود و براه میافتد. قلبم از مشاهده کوچه های مستور از خون شگفته شد زیرا من از جوانی از مشاهده خون دشمنان خود لذت میبردم و هرچه بر ستوات عمرم می افزود بیشتر می فهمیدم که خونریزی کلید قدرت و تحصیل عظمت است و تا کسی خون جاری نکند نمیتواند ترس خود را در دلها جا بدهد و سطوت خویش را بر دیگران تحمیل نماید. ولی آنکسی که برای تحصیل قدرت خون میریزد نباید هوا و هوس داشته باشد چون اگر دارای هوا و هوس گردد همانها که در پیرامونش هستند و از طفیل او زندگی میکنند خونش را خواهند ریخت.

برچسب ها :


پست های مرتبط :


ارسال نظر
نيما
(نيما) می گوید :

باسپاس خيلي مطلب مفيدي دود

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ورود به سایت
آمارگیر
    آمار مطالب
    کل مطالب : 581
    کل نظرات : 82
    آمار کاربران
    افراد آنلاين : 1
    تعداد اعضا : 29
    آمار بازديد
    بازديد امروز : 230
    بازديد ديروز : 218
    بازديد کننده امروز : 76
    بازديد کننده ديروز : 110
    گوگل امروز : 6
    گوگل ديروز: 6
    بازديد هفته : 1,773
    بازديد ماه : 6,555
    بازديد سال : 87,166
    بازديد کلي : 416,744
    اطلاعات شما
    آي پي : 54.162.10.211
    مرورگر :
    سيستم عامل :
مطالب جدید
  • ظـهـیرالـدیـن مـحـمـد بـابـر
  • انواع قرار های تأمین کیفری
  • افغان پسرک
  • اموزش قرار دادن لایک باکس فس بوک در وبلاک
  • توركان‌ و نظامی‌ گنجوی‌ شاعر بزرگ‌ آذربایجان‌!
  •  ظلم دولت برازیل به کارگران
مطالب پربازدید
  • داستان سريال فاطمه گل
  • بیوگرافی غزل سادات هنرمند محبوب دل ها
  • داستان سريال حرم سلطان
  • معلومات عمومی درباره  ولایت هرات
  • داستان پنج خواهر سریال ترکی جالب و دیدنی
  • زندگی نامه مختصر آریانا سعید هنرمند محبوب کشور ما افغانستان
مطالب تصادفی
  • مـــیلان کونـــدر
  • بــــرتولت بــــرشت
  • سلامتی و آرامش با ویتامین‌های گروه B
  • اس ام اس احساس غم
  • نیاز كودكان به ویتامین D
  • متــــــــاسفم…