close
تبلیغات در اینترنت
عزیمت امیر تیمور به جنوب خراسان
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
موضوعات
آرشیو
لینک های روزانه
لینک های دوستان

عزیمت امیر تیمور به جنوب خراسان

146 بازدید جمعه 12 / 02 / 1393 تاریخ,تاریخ افغانستان,تاریخ ترک,تاریخ جهان,تاریخ اسلام,
لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

 

 

فصل نهم

عزیمت به جنوب خراسان

من میدانستم که نیرومند ترین حریف من در خراسان (علی سیف الدین) امیر سبزوار بود که بقتل رسید و بعد از وی در خاک خراسان کسی وجود نداشت که آن اندازه قدرت داشته باشد معهذا در جنوب خراسان چند امیر بود که هرکدام یک قشون داشتند و من میخواستم آنها را نیز مطیع خود کنم. من میدانستم که خبر قتل عام سکنه سبزوار و ویران شدن آنشهر باطلاع تمام شهر های خراسان رسیده و امرای آن سرزمین حساب کار خود را کرده اند معهذا بهتر این بود که از جنوب خراسان اطلاع حاصل کنم. من عزیمت خود را به جنوب خراسان به تاخیر انداختم که تا (شیخ عمر) پسر من (که گفتم جهانگیر را بسوی او فرستاده بودم) بیاید. وقتی شیخ عمر باتفاق جهانگیر آمد معلوم شد که نیمی از سربازان او بر اثر جنگ با ترکمانان بقتل رسیده اند.

(شیخ عمر) میگفت از روزی که وارد دشت ترکمانان شد تا روزی که از آن دشت خارج گردید روز و شب مشغول جنگ بود و هر شب ترکمانان که اسبهای تیز تک داشتند شبیخون میزدند و حمله میکردند. و بهمین علت عده ای کثیری از سربازان وی بقتل رسیدند. (شیخ عمر) میگفت اگر تو بخواهی دارای قدرت شوی باید ترکمانها را مطیع نمائی و من باو گفتم که ترکمانها را نیز مطیع خواهم کرد.

شیخ عمر گفت ترکمانها با سکنه شهر های نیشابور و سبزوار و بلاد دیگر فرق دارند. آنها شهر نشین نیستند که بتوان بسهولت آنها را از بین برد و همینکه احساس خطر کردند کوچ میکنند و به منطقه دیگر میروند و همه دارای اسبهای راهوار هستند و میتوانند در یک شبانه روز بیست فرسنگ راه بپیمایند. گفتم ای فرزند ما در راهپیمائی برتر از ترکمانان هستیم زیرا آنها با عشیره و زن و اطفال حرکت میکنند ولی ما زن و فرزند با خود نیاورده ایم که دچار اشکال شویم.

شیخ عمر میل داشت که مرا بسوی دشت وسیع ترکمانان ببرد ولی من باو گفتم که بعد از مراجعت از جنوب خراسان ممکنست به ترکمانان حمله ور شویم .

من شیخ عمر را در شمال خراسان گذاشتم و خود با سی هزار نفر آهنگ جنوب آن سرزمین را کردم. بین سبزوار و جنوب خراسان جاده ایست که مستقیم منتهی به قائن میشود ولی آن جاده از وسط کویر میگذرد و کم آب است و قسمتی از جاده منطقه ایست که میگویند بزرگترین منطقه پرورش افعی میباشد و در آنجا آنقدر افعی هست که شاید در سراسر دنیا آن اندازه افعی وجود ندارد. در کنار آن منطقه یک منطقه کوهستانی قرار گرفته که مرکز پرورش مار های کبچه است ( این مار را در کتاب جانور شناسی مار کبرا خوانده اند ـ مترجم) و میگویند که بین مار های کبچه و افعی جنگهای خطرناک در میگیرد.


""""

 

اگر خطر افعی و مار کبچه ها وجود نمیداشت باز عبور از آن جاده به صلاح نبود زیرا ما نمیتوانستیم در آن جاده سیورسات بدست بیاوریم و نه به اندازه کافی آب تحصیل کنیم. این بود که من راهی را که از طوس منتهی به گناباد میشود و از آنجا به قائن میرود انتخاب کردم زیرا در آن راه آب فراوان بود و آذوقه و علیق بدست میآمد.

من (جهانگیر) را با هزار سوار جلو فرستادم و مامور تهیه سیورسات کردم. من میدانستم که هزار سرباز برای تهیه سیورسات زیاد نیست زیرا گاهی پسر من مجبور میشود که سواران خود را به پنج دسته یا بیست دسته تقسیم نماید و به آبادیهای اطراف بفرستد تا اینکه آذوقه و علیق فراهم نمایند و بعد ازینکه فراهم شد در انبارهای مخصوص سر راه ما حفظ کند تا ما از راه برسیم و به مصرف برسانیم. اگر این احتیاط نشود قشونی که از راه میرسد گرسنه میماند و اسبها از گرسنگی و تشنگی تلف میشوند. هنگامی که من از طوس بسوی جنوب براه افتادم هوا خنک شده بود و ماه آخر تابستان فرا میرسید و بجائی رسیدیم که موسوم بود به (ولایت ماه).

(توضیح: بنده تصور میکنم که ولایت ماه همان«مه ولات»یا«محولات» است که یک بلوک بزرگ میباشد و در جنوب تربت حیدریه قرار گرفته است و محصولات صیفی آن معروفیت دارد ـ مترجم)

در آنجا در یک دشت وسیع که انتهای آن بنظر نمیرسد خربوزه کاشته بودند و تا چشم کار میکرد کشتزار خربوزه دیده میشد. وقتی خربوزه برای من آوردند متوجه شدم که درون آن مثل هندوانۀ رسیده قرمز رنگ است و بسیار آبدار میباشد اما از حیث عطر و طعم به خربوزه سمرقند نمیرسد.

سکنه( ولایت ماه) همه سرخ و سفید و فربه بودند و بمن گفتند علت فربهی و سرخی و سفیدی آنها اینست که از روزیکه خربوزه بدست میآید سکنه آن سرزمین غیر از آن چیزی نمیخورند و غذای آنها تا وقتیکه هوا سرد میشود روز و شب خربوزه است.

از آنجا عبور کردیم و بشهری رسیدیم که مسمی بود به بجستان. امیر شهر با پسران و برادران خود باستقبال من آمد و از من دعوت کرد که برای صرف غذا بخانه اش بروم. امیر بجستان گفت ای تیمور من وصف شجاعت های تو را شنیده ام و خیلی میل داشتم که تو را ببینم ولی پیری مانع ازین میشد که سفر کنم و خود را بتو برسانم و خوشوقتم که قبل از مرگ مؤفق بدیدار تو شدم. قبل ازینکه غذا صرف شود چند مجموعه پر از انار را به اطاق آوردند و امیر بجستان گفت که ای امیر تیمور در اینجا رسم است که درین فصل که انار بدست میآید قبل از غذای روز برای تحریک اشتها آب انار مینوشند آنگاه با دست خود آب چند انار را گرفت و در قدح ریخت و مقابل من نهاد و من جرعه اب نوشیدم و متوجه شدم که در همه عمر اناری بآن لذیذی نخورده ام و امیر بجستان بمن گفت در هیچ نقطه ای از جهان اناری چون انار بجستان بدست نمی آید و یکی از انار ها را پاره کرد و بدستم داد و گفت ای امیر تیمور نگاه کن تا ببینی که انار های اینجا هسته ندارند و من قدری از دانه های انار را جویدم و تصدیق کردم که انار مزبور بدون هسته است.

بعد از صرف غذا چون حس کردم امیر بجستان مرد کم بضاعت است دو هزار دینار روز باو بذل کردم و وقتی از بجستان براه افتادم امیر شهر و برادران و پسران او تا نیم فرسنگ پیاده مرا مشایعت کردند.

چند روز بعد نزدیک شهر بشرویه رسیدم که میگفتند تمام سکنه آن دانشمند هستند. همینکه سواد شهر نمایان شد دیدم که عده ای پیاده بسوی من می آیند و معلوم شد که از سکنه شهر هستند. من حدس زدم که آنان از بزرگان شهر میباشند و آمده اند تا مرا مورد استقبال قرار دهند .

ولی وقتی به نزدیک من رسیدند مشاهده نمودم که همه از نوع روستائیان میباشند و جامه همه آنها کرباس آبی است و چون هوا قدری سرد شده بود قبائی از پشم روی آن پوشیده اند. تمام جامه ها آبی و تمام قبا ها خاکستری بود و گوئی که در شهر آنها غیر از کرباس آبی رنگ و پارچه پشمین خاکستری پارچه دیگر وجود ندارد. همه دستار بر سر داشتند که سر پوش عمومی سکنه شهر های خراسان است. آنعده مقابل اسب من توقف کردند و یکی از آنها که ریش سفید داشت با صدای بلند شروع به خواندن شعر کرد و اشعاری بدین مضمون خواند ( ای امیری که خورشید و ماه و فلک در اختیار توست و جز به اراده تو گرش نمیکند قدم تو به بشرویه مبارکباد و ما سکنه مسکین این شهر تا آنجا که توانائی داشته باشیم از پذیرائی فروگذاری نمیکنیم.)

وقتی اشعارش تمام شد از وی پرسیدم امیر این شهر کیست؟ آنمرد گفت این شهر امیر ندارد گفتم چگونه ممکن است شهری امیر نداشته باشد و بدون امیر چگونه امنیت در این شهر حفظ میشود و احکام شرع و عرف را که اجرا مینماید. آنمرد گفت که ای امیر بزرگوار ما دراین شهر امیر نداریم و احکام شرع و عرف را خودمان اجرا میکنیم گفتم من وصف شهر شما را شنیده بودم ولی تصور نمیکردم که بشرویه امیر و حاکم نداشته باشد. آنمرد گفت ای امیر بزرگوار برای اینکه بدانی شهر ما امیر و حاکم ندارد خوب است قدم رنجه فرمائی و وارد شهر شوی و وضع شهر ما را ببینی.

وقتی قدم به شهر نهادم از وسعت معابر حیرت کردم زیرا در سمر قند هم آنگونه معابر وسیع وجود نداشت سکنه شهر که در سر راهم ایستاده بودند توبره ای داشتند و از آن توبره چیزی بیرون میآوردند و آنرا بدوقسمت میکردند و قسمتی را در یک جیب و قسمتی دیگر را در جیب دیگر می نهادند. من از مرد ریش سفید که معلوم بود در آن شهر ارشد میباشد و مرا رهنمائی میکرد پرسیدم برای چه مردم توبره ای از دوش آویخته اند و آن چیست که از توبره بیرون میآورند و قسمتی را در یک جیب و قسمتی دیگر را در جیب دوم میگذارند؟ آنمرد گفت ای امیر آنچه در توبره وجود دارد پشم بز است و کسانیکه می بینی آن پشم را از توبره بیرون می آورند و موی بز را از کرک جدا میکنند و مو را در یک جیب دیگر قرار میدهند تا از کرک بز برک ببافند و با موی بز جاجیم و گلیم ببافند.

گفتم برای چه از پشم گوسفند استفاده نمیکنند. مرد ریش سفید گفت برای اینکه در اینجا گوسفند پرورده نمیشود زیرا چراگاه نداریم ولی بز در بیابان های اطراف این شهر علف خشک یا خار میخورند و به ما شیر و پشم میدهند. از آن مرد پرسیدم نام تو چیست؟ جواب داد حسین بن اسحق . سئوال کردم در این شهر چه میکنی؟ جواب داد امام این شهر هستم و هنگام نماز مردم بمن اقتدا میکنند و نماز میگذارند و گاهی هم اختلاف مردم را رفع مینمایم.

در آن موقع به یک کارگاه نساجی رسیدیم و دیدم که درون کارگاه چهار نفر مشغول پارچه بافتن هستند. (حسین بن اسحق) گفت ای امیر کرک هائی که مردم این شهر جمع اوری میکنند صرف بافتن این کرکی که موسوم به برک است میشود. آنگاه دستور داد که یک طاقه از آن پارچه را برای من آوردند تا ببینم. و پارچه مزبور که با کرک بافته میشد از پارچه های ابریشمین چین که بخصوص در سمرقند فراوان است نرم تر و لطیف تر بود و من تا آنروز پارچه ای بآن نرمی و لطیفی ندیده بودم. از (حسین بن اسحق) پرسیدم که بها ی یک طاقه ازین پارچه چقدر است؟ جواب داد نیم دینار. بهای پارچه بسیار ارزان بود و هنگامیکه خواستم از کارگاه خارج شوم دست در جیب کردم که به هریک از نساجان که در آنجا کار میکردند چند سکه زر بدهم ولی هیچ یک از آنها عطیه مرا نپذیرفتند و گفتند ای امیر بزرگوار دیدار جمال تو ما را کافی است و ما به آنچه از راه کار بدست میآوریم قانع هستیم و بیشتر از آن احتیاج نداریم.

از کارگاه خارج شدم و بعد از طی ده قدم به یک دکان بقالی رسیدم و مشاهده کردم که زنی مشغول خریدن چیزی است و مرد بقال قبل ازینکه دست به ترازو ببرد گفت.(ویل اللمطففین الذین اذا کتالو علی الناس یستوفون) من از شنیدن کلام مزبور که آیات سوره (المطففین) در قرآن بود چون انتظار نداشتم آن مرد بقال قرآن بداند و آیات مزبور را هنگامی که دست به ترازو میبرد بر زبان بیاورد. صبر کردم تا مرد بقال چیزی را که آن زن خریداری میکرد باو داد و آن زن دور شد. به وی نزدیک گردیدم و گفتم ای مرد آیا تو معنای آیاتی را که خواندی میدانی بقال جواب داد بلی ای امیرالامراء. پرسیدم معنای (ویل اللمطففین)چیست؟ مرد بقال گفت: معنای آن اینست که ( بدا بر حال کم فروشان). پرسیدم معنای (الذین اذا کتالو علی الناس یستوفون) چه میباشد. مرد بقال گفت این معنای آیه اول را تکمیل میکند و خدا میگوید: (بدا بر حال کمفروشان آنچنان کم فروشانی که وقتی خود شان با پیمانه یا وزن، چیزی از مردم خریداری میکنند با پیمانه یا وزن تمام خریداری مینمایند اما)

پرسیدم منظورت از اما چه میباشد. مرد بقال گفت: بعد ازین آیه در قرآن آیه دیگر هست که معنای آیه دوم را تکمیل مینماید. گفتم آن آیه را بخوان مرد بقال چنین خواند (و اذا کالو هم او وزنو هم یخسرون) پرسیدم معنای این آیه چیست؟ مرد بقال گفت: این آیه که تکمیل کننده ای معنای آیه دوم است اینطور میگوید که(همان اشخاص که در موقع خرید یک جنس، آنرا با پیمانه یا وزن تمام خریداری میکنند و وقتی خود میخواهند جنسی را به دیگری بفروشند از پیمانه یا وزن کم میکنند و بر خریدار زیان وارد میآورند). و این سه آیه که در سوره مطففین آمده است باید یکی بعد از دیگری خوانده شود تا اینکه قرائت کننده قرآن معنای آنرا بخوبی ادراک نماید.

گفتم ای نیک مرد آنها که در کودکی آموزگار من بودند نمیتوانستند مثل تو و باین خوبی قرآن را معنی کنند ولی تو برای چه در این موقع این ایات را خواندی. بقال گفت ای امیرالامراء هروقت که من بخواهم دست به ترازو ببرم این آیات را میخوانم تا اینکه خدا را ناظر بدانم و کم نفروشم.

از آنجا گذشتم و به خانه ای رسیدم که برای سکونت من آماده شده بود و در آنوقت صدای اذان بگوشم رسید (حسین ابن اسحق) که عنوان شیخ را داشت گفت ای امیر، از تو اجازه میخواهم که برای نماز به مسجد بروم و بعد از خواندن نماز جهت خدمتگزاری مراجعت خواهم کرد. گفتم من هم باید نماز بخوانم و فکر میکنم بد نیست که در مسجد این شهر نماز بگذارم. (شیخ حسین ابن اسحق) گفت پس برویم زیرا اگر تأخیر کنیم دیر میشود. من باتفاق شیخ از خانه خارج شدم و مشاهده نمودم که دکاندارها جامه خود را عوض میکنند و هرکسی که جامه را عوض میکرد و لباس بهتر میپوشید راه مسجد را به پیش میگرفت بدون اینکه در دکان خود را ببندد زیرا در شهر بشرویه سارق وجود نداشت تا اینکه کسی از سرقت اجناس دکان خود بیم داشته باشد.

از یک دکاندار که جامه نو پوشیده و از دکان خود خارج میشد تا به مسجد برود پرسیدم برای چه جامه خود را عوض کردی و او بیدرنگ ای آیه قرآن را که یکی از آیات سورۀ اعراف است برای من خواند. (یا بنی آدم خذو ازینتکم عند کل مسجد و کلوا واشربوا ولاتسرفوا انه لا یحب المسرفین). به (شیخ ابن اسحق) گفتم من تا امروز بر خود میبالیدم که (حافظ القرآن) هستم و اینک می بینم که تمام سکنه این شهر (حافظ القرآن) هستند. بعد از آن مرد پرسیدم آیا معنای این آیه را میدانی؟ او گفت که خداوند میگوید( ای قرزندان آدم هنگامی که میخواهید عبادت میکنید زیور های خود را مورد استفاده قرار دهید و از نعم باری تعالی بخورید و بنوشید اما اسراف نکنید زیرا خداوند کسانی را که اسراف میکنند دوست نمیدارد.) ماهم بدستور خداوند قبل از اینکه برای نماز به مسجد برویم زینت خود را بکار میبریم و جامه نو میپوشیم تا اینکه باجامه نو نزد خداوند حضور بهم برسانیم. گفتم ای مرد تو درس مفید بمن دادی. من با اینکه حافظ القرآن و فقیه هستم متوجه نبودم که انسان هنگامیکه آماده عبادت میشود باید زینت خود را بکار ببرد و تو مرا ازین حکم الهی آگاه نمودی و به شیخ گفتم چون من باید لباس خود را عوض کنم بخانه بر میگردم و در همانجا نماز خواهم خواند و تو بمسجد برو و نماز بخوان.

بعد ازینکه بخانه رفتم لباس خود را عوض کردم و لباس نو پوشیدم و چون مسجد متحرک من هنوز به بشرویه نرسیده بود در خانه نماز گذاشتم و آنگاه خارج شدم زیرا میخواستم که باز سکنه آنشهر را ببینم و با آنها حرف بزنم. هنگامیکه از مقابل یک دکان عطاری میگذشتم شنیدم که مرد عطار میگوید: ( واوفوالکیل اذا کلتم وزنوا بالقسطاس المستقیم) از تعجب نتوانستم خودداری کنم و گفتم ای مرد آیا میدانی(قسطاس) یعنی چه؟ عطار گفت یعنی ترازو و پرسیدم معنای این آیه چیست؟ مرد عطار گفت معنایش اینست. (وهنگامیکه با پیمانه جنس میفروشید دقت کنید که پیمانه کامل باشد و موقعی که با وزن کردن جنس میفروشید با ترازوئی وزن نمائید که دو کفۀ آن«عمل» باشد.

(توضیح: شگفت آنکه بعد از هفت قرن هنوز اصطلاح عمل در صفحات خراسان متداول بوده است و ترازوی عمل یعنی ترازوئی که دو کفه ای ان موازی است ـ مترجم)

هردفعه که مقابل یک دکان میرسیدم و صاحب دکان میخواست چیزی را وزن کند یکی از آیات قرآن را که مربوط بود به رعایت وزن یا کیل کامل بر زبان میآورد تا اینکه خدا را ناظر بداند و کم نفروشد.  یکی دیگر از چیز هائی که در آنشهر کوچک مورد توجه من قرار گرفت این بود که تمام سکنه شهر خواه مرد خواه زن در تمام ساعات روز و شب جز موقعی که میخواستند بخوابند کار میکردند و آنهائیکه کاری نداشتند بی انقطاع پشم بز را از توبره ای که بدوش آویخته بودند بیرون میآوردند و موی آنرا از کرک جدا میکردند یا بوسیله دوک کرک بز را میتابیدند تا اینکه بعد آنرا به کارگاه نساجی ببرند و تبدیل به برک نمایند. (شیخ حسین بن اسحق) برای من حکایت کرد از روزی که که سکنه آن شهر بخاطر دارند در آنجا سرقت نشده و کسی دیگری را بقتل نرسانیده اند. هیچکس بخاطر ندارد که در آنشهر کسی هنگام مکالمه یا معامله صدا را بلند کرده باشد و هرگز اتفاق نیفتاده که در آن شهر مردی زن خود را طلاق بدهد. از روزی که سالخوردگان بیاد دارند هرگز راجع به ارث بین وراث اختلاف بوجود نیامده و یک وارث مبادرت به تصاحب اموال وارث دیگر نکرده است. در آنشهر هرگز گزمه و زندان و قاضی وجود نداشته و مردم برای حل مسائلی که بین انها پیش میآید به (حسین بن اسحق) مراجعه میکنند و فتوای او را بی چون و چرا میپذیرند.

شغل (حسین بن اسحق) هم زراعت بود و در بامداد بیل بر دوش مینهاد و برای زراعت از شهر خارج میشد و ظهر برای خواندن نماز در مسجد، بشهر مراجعت میکرد و بعد ازینکه از خواندن نماز فارغ میگردید باز راه بیرون شهر را پیش میگرفت. تمام سکنه شهر از خوردسالی خواندن و نوشتن قرآن را از یاد فرا میگرفتند و من دریافتم که زنها نیز مانند مردها قرآن میدانند و میتوانند بخوانند و بنویسند. در آن شهر دو چیز دیدم که هردو را از ریشه گیاهان صحرائی میگرفتند، یکی موسوم به کتیرا بود و دیگری بنام انقوزه خوانده میشد و برای هردو قائل بخواص زیاد بودند . دیگر از چیزهائی که در آنجا دیدم و برای من تازگی داشت روغنی بود سیاه رنگ دارای بوی تند و عجیب و آن روغن را از محلی واقع در بیست فرسنگی مغرب بشرویه میآوردند و در چراغ میریختند و فتیله بآن مینهادند و فتیله مثل چراغ معمولی میسوخت و هنگام شب خانه را روشن میکرد و بمن گفتند که روغن مزبور از زمین خارج میشود و مانند جوی در صحرا براه میافتد و هنگام روز که آفتاب برآن میتابد بوی آن از فاصله دور به مشام میرسد.

مقتضیات قشون کشی و فرارسیدن فصل سرما که نزدیک میگردید مانع ازین شد که بتوانم زیاد تر در بشرویه توقف نمایم و از صحبت سکنه شهر که همه اهل فضل و معرفت بودند لذت ببرم. در آنشهر من دانستم که برای تحصیل معرفت و فضل لزومی ندارد که انسان مدرس مدرسه یا چون من امیر باشد بلکه هر زارع و شبان میتواند مردی فاضل و با معرفت شود و قرآن را بداند و بفهمد و شعر بخواند یا بسراید.

روزی که میخواستم از بشرویه خارج شوم و بطرف جنوب بروم فرمانی صادر کردم و در آن گفتم تا روزی که اعقاب من سلطنت میکنند شهر بشرویه از خراج معاف باشد. من میدانستم که نام بعضی شهرها( دارالعلم) است و نام برخی از بلاد (دارالامان) و در آن فرمان حکم کردم که عنوان شهر بشرویه( دارالعلم والامان) باشد و نوشتم که هرگز و به هیچ بهانه اعقاب من شهر بشرویه را مورد حمله قرار ندهند. روزی که خواستم از بشرویه بروم یک اسب به (شیخ حسین بن اسحق) بخشیدم ولی او حتی حاضر به پذیرفتن یک اسب نشد و گفت ای امیر ما در آینجا سوار درازگوش میشویم و الاغ برای ما کافی است.

پس از خروج از بشرویه بسوی قائن براه افتادم زیرا در آنجا امیری حکومت میکرد که ممکن بود روزی در صدد تجاوز برآید و من میخواستم اطمینان حاصل کنم که وی از من اطاعت خواهد کرد. در روز سوم بعد از خروج از بشرویه بادی وزیدن گرفت که من تصور کردم باد پائیز است ولی بزودی مبدل به طوفان ماسه  شد و طوری هوا تاریک گردید که من جلوی اسب خود را نمیدیدم و نا گزیر توقف نمودم

ادامه فصل هشتم همراه با فصل نهم

هنگام نماز عصر جنگ سبزوار خاتمه یافت و مردانی که در شهر بودند یا بخانه شیخ حسام الدین سبزواری و مسجد میرفتند یا اینکه به سربازان ما تسلیم شدند. تا آنموقع کسی مبادرت به چپاول نکرد ولی چون جنگ خاتمه یافته بود فرمان غارت از طرف من صادر شد و همان روز شیخ حسام الدین سبزواری را باردوگاه من واقع در خارج شهر سبزوار آوردند. وقتی شیخ وارد اردوگاه من گردید سربازانم مسجد متحرک مرا که دارای دو گلدسته آبی و قرمز رنگ بود سوار میکردند تا اینکه نماز مغرب را در مسجد بخوانم. شیخ حسام الدین سبزواری که پیرمرد بود و ریشی سفید و بلند داشت، از مشاهده مسجد من حیرت کرد و رنگ گلدسته ها، او را  متعجب نمود و پرسید برای چه یکی ازین گلدسته ها آبی رنگ است و دیگری قرمز، گفتم رنگ آبی رنگ قدرت خداوند است و رنگ قرمز رنگ قدرت نوع بشر.

شیخ حسام الدین سبزواری گفت ای امیر ماوراءالنهر تو امروز نسبت بمن محبت کردی و خانه مرا بست قرار دادی و کسانی که بخانه من آمدند از کشته شدن معاف گردیدند این محبت تو بمن جرئت میدهد که از تو تقاضائی بکنم و بگویم که اینک تو فاتح شده ای و عده کثیر از سکنه شهر کشته شده اند از تاراج اموال سکنه شهر صرف نظر کن. گفتم ای شیخ تو فقط قتل سکنه سبزوار را بخاطر میآوری اما قتل سربازان مرا بیاد نداری در صورتیکه عده ای کثیر از سربازان من کشته شده اند و آنها طبق قانون جنگ باید خونبهای همقطاران خود را بدست بیاورند لذا من نمیتوانم تقاضای تو را بپذیرم.

شیخ حسام الدین سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت پس دستور بده که زنها و و پسران و دختران مردم را اسیر ننمایند و ببردگی نبرند. گفتم این دستور را هم نمیتوانم صادر کنم سکنه سبزوار چون مقاومت کردند کافر حربی هستند و مطابق نص آیات قرآن باید زنهای آنها اسیر و برده شوند.

آنگاه آفتاب غروب کرد و صدای مؤذن برخاست و من به شیخ حسام الدین گفتم آیا برای خواندن نماز بمسجد میآئی یا نه شیخ گفت ای امیر ماوراءالنهر تو در مسجد نماز بخوان و من همینجا نماز میخوانم. گفتم این مسجد مال من نیست بلکه خانه خداست. ولی شیخ حسام الدین چیزی از جیب خود بیرون آورد و بر زمین نهاد و آماده نماز خواندن شد. از وی پرسیدم این چیست که بر زمین نهاده ای؟ شیخ گفت این مهر است و ما در موقع سجده پیشانی خود را روی مهر میگذاریم. پرسیدم برای چه این کار را میکنید؟ شیخ گفت برای اینکه موضع سجده باید پاک باشد لذا ما در موقع سجده کردن سر را روی مهر میگذاریم تا اطمینان حاصل کنیم که موضع سجده پاک است گفتم ای شیخ حسام الدین تو بجای یک مهر باید هفت مهر فراهم کنی. شیخ پرسید برای چه باید هفت مهر فراهم کنم. گفتم بموجب نص صریح قوانین اسلام در موقع سجده میباید هفت موضع از زمین که هفت قسمت از بدن ما با آن تماس حاصل میکند پاک باشد زیرا در موقع سجده انگشتان دو پا و دو دست و زانو و پیشانی ما با زمین تماس حاصل مینماید. آیا تو قبول داری که در موقع سجده میباید هفت موضع از زمین که هفت عضو بدن ما با آن تماس حاصل میکند پاک باشد. شیخ گفت بلی گفتم پس چرا فقط پیشانی خود را روی مهر میگذاری و برای دو کف دست و انگشتان دو پا مهر فراهم نمیکنی شیخ جواب نداد و گفتم ای شیخ نماز گزار احتیاج به مهر ندارد و فقط باید موضعی که آنجا نماز میخوانی پاک باشد و پیغمبر ما در موقع سجده سر را بر زمین مینهاد و فریضه را بجا می آورد.

بعد ازینکه از نماز فراغت حاصل شد گفتم یا شیخ شیطان کیست. شیخ حسام الدین سبزواری گفت ای امیر شیطان عبارت از فرشته ای بود که از جانب خداوند مطرود گردید و از آن موقع تا کنون و از حالا تا پایان دنیا کوشش خود را صرف گمراه کردن بندگان خدا میکند. گفتم یا شیخ آیا تو این توضیح را میپذیری گفت بلی ای امیر، گفتم مردی چون تو که خود را دانشمند میداند نباید شیطان را اینگونه توصیف کند. من میدانم که در شرایع اسلام شیطان اینگونه توصیف شده ولی این را برای عوام گفته اند تا  اینکه عوام الناس بفهمند که شیطان چیست و قائل شوند که موجودی در کمین آنها هست تا آنان را براه شر سوق دهد.

لیکن شیطان واقعی عبارت از نفس اماره میباشد که در وجود همه هست و آن نفس انسان را وامیدارد که مرتکب منهیات شود. در وجود هرکس دو نیرو هست یکی نیروی رحمانی یا الهی و دیگری نیروی شیطانی و نیروئی که افراد را وادار به خوردن شراب و قمارباختن و سایر کار های نکوهیده و ممنوع مینماید نیروی شیطان میباشد و ازینجهت نماز و روزه وجوب پیدا کرده که بمناسبت اشتغال مسلمین به نماز و روزه، هرگز نفس اماره فرصت پیدا نکند که انسان را بسوی اعمال نکوهیده و منهیات سوق بدهد و کسی که نماز گزار میباشد و روزه میگیرد مرتکب گناه نمیگردد. برای اینکه وی باید همواره طاهر باشد و ارتکاب گناه و منهیات طهارت او را از بین میبرد. خداوند که دانا و توانای مطلق است کوچکترین احتیاج به نماز و روزه من و تو ندارد و ازینجهت نماز و روزه را واجب کرده که من و تو فرصت و آمادگی فکری برای ارتکاب گناه نداشته باشیم.

شیخ حسام الدین گفت ای امیر من میدانم که تو مرد دانشمند هستی و چیزهائی میدانی که من نمیدانم.

آنشب تا صبح زوزه کفتاران که در سبزوار لاشه مقتولین را میخوردند بگوش میرسید و بامداد پرندگان لاشخوار نمایان شدند و بطرف شهر رفتند تا اینکه سهم خود را از مقتولین بخورند. من میخواستم که غلبه من بر سبزوار برای همه درس عبرت شود و بدانند که هرکس مقابل من پایداری نماید گرفتار سرنوشت امیر سبزوار و سکنه آن آنشهر خواهد گردید. این بود که روز بعد امر کردم آنقسمت از سکنه سبزوار که زنده مانده اند سرهای مقتولین را از بدن جدا نمایند و قسمتی از سر ها را بطرف مشرق شهر و قسمتی دیگر را بطرف مغرب ببرند. من میخواستم که از آن سرها دو هرم (منار) بسازم که ارتفاع هریک از آنها صد گز باشد و شبها بالای آن دو هرم چراغ روشن کنم.

بعد ازینکه سرها در دو طرف شهر گرد آمد بمن اطلاع دادند که نود هزار سر در دو جهت شرقی و غربی سبزوار جمع آوری شده است. من معمارانی را که مامور نقب زدن بسوی شهر بودند بساختن دو هرم توظیف کردم، یکی در مشرق سبزوار و دیگری در مغرب آن . گفتم در ساختمان آنها آهک بکار ببرند تا اینکه محکم باشد و بر اثر مرور زمان ویران نشود. به معماران گفتم طوری حساب ساختمان را بکنند که در هر هرم چهل و پنجهزار سر چون آجر کار گذاشته شود و سر ها را باید طوری کار بگذارند که نمای خارجی هرم را تشکیل بدهد اگر سرها بیش از میزان ضروری برای ساختمان ها میباشد بقیه سر ها را در داخل هرم بکار ببرند ولی قسمت خارجی باید مستور از سر باشد بطوری که بیننده وقتی بپای هرم میرسد در اطراف آن از زمین تا قله هرم غیر از سر نبیند.

معمار ها شماره سرها را با وسعت بنا در نظر گرفتند و حساب کردند و گفتند بجای اینکه دو بنا بشکل هرم ساخته شود بهتر اینست که آن دو را بشکل مخروط بسازند و در وسط مخروط یک پلکان مارپیچ بوجود بیاورند که بتوان از آنجا بالای مخروط رفت و شبها چراغ روشن کرد من میدانستم سرهائی که در ساختمان مخروط ها بشکل نمای خارجی نصب میشود تازه است و بزودی گوشت آنها خواهد پوسید و استخوان باقی خواهد ماند و آنوقت سرها لق میشود و از ساختمان جدا میگردد.

این بود که گفتم سرها را طوری محکم نصب نمایند که بعد ازینکه گوشت از بین رفت و استخوان باقیماند لق نشود و فرو نریزد.

استخوان بندی مخروط ها با آجر و سنگ بوجود آمد و بعد سر ها را اطراف مخروط نصب کردند و آنچه از سرها زائد آمد در داخل مخروط کار گذاشتند. بعد ازینکه دو مخروط یکی در شرق و دیگری در غرب سبزوار ساخته شد امر کردم که روی هریک ار آنها کتیبه ای بدین مضمون نصب نمودند (بحکم امیر تیمور از سرهای کشتگان سبزوار ساخته شد.)

شبها بالای آن دو مخروط چراغ روشن میکردند و آن چراغها از فواصل دور دیده میشد. در سفر های بعد وقتی از سبزوار که ویرانه ای بیش نبود عبور میکردم مشاهده مینمودم که اطراف هردو منار سفید شده و مثل این بود که مجموع منار ها را با سرهای بریده سفید رنگ ساخته اند.

بعد از ساختن منارها حصار سبزوار را ویران کردم و شهر را با لاشه های آن گذاشتم و بطرف جنوب خراسان براه افتادم.


برچسب ها :


پست های مرتبط :


ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ورود به سایت
آمارگیر
    آمار مطالب
    کل مطالب : 581
    کل نظرات : 82
    آمار کاربران
    افراد آنلاين : 1
    تعداد اعضا : 29
    آمار بازديد
    بازديد امروز : 231
    بازديد ديروز : 218
    بازديد کننده امروز : 76
    بازديد کننده ديروز : 110
    گوگل امروز : 6
    گوگل ديروز: 6
    بازديد هفته : 1,774
    بازديد ماه : 6,556
    بازديد سال : 87,167
    بازديد کلي : 416,745
    اطلاعات شما
    آي پي : 54.162.10.211
    مرورگر :
    سيستم عامل :
مطالب جدید
  • ظـهـیرالـدیـن مـحـمـد بـابـر
  • انواع قرار های تأمین کیفری
  • افغان پسرک
  • اموزش قرار دادن لایک باکس فس بوک در وبلاک
  • توركان‌ و نظامی‌ گنجوی‌ شاعر بزرگ‌ آذربایجان‌!
  •  ظلم دولت برازیل به کارگران
مطالب پربازدید
  • داستان سريال فاطمه گل
  • بیوگرافی غزل سادات هنرمند محبوب دل ها
  • داستان سريال حرم سلطان
  • معلومات عمومی درباره  ولایت هرات
  • داستان پنج خواهر سریال ترکی جالب و دیدنی
  • زندگی نامه مختصر آریانا سعید هنرمند محبوب کشور ما افغانستان
مطالب تصادفی
  • دختر پاییزی …
  • نام یکصد امپراتور، فرمانروا و دانشمند تورک تبار!!!
  • نوروز در افغانستان
  • ويــــنستون چـــرچيل
  • کوک ترکلر دولتی
  • اس ام اس عيد سعيد فطر ۱۳۹۳