close
تبلیغات در اینترنت
امیر تیمور به زابلستان
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
موضوعات
آرشیو
لینک های روزانه
لینک های دوستان

امیر تیمور به زابلستان

200 بازدید جمعه 12 / 02 / 1393 تاریخ,تاریخ افغانستان,تاریخ ترک,تاریخ جهان,تاریخ اسلام,
لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

 

 

فصل دهم

زابلستان

گفتم که (جهانگیر) مأمور سیورسات بود و پیوسته جلو میرفت تا آذوقه قشون و علیق اسبها را فراهم کند. پسرم جهانگیر همیشه با دوسه نفر از اهالی محل حرکت میکرد که راهنمای او باشند و بگویند که در کجا آذوقه و علیق یافت میشود. بین من و جهانگیر رابطه دائمی برقرار بود و پیک های او بمن میرسیدند و پیک های من نزد او میرفتند. ولی بعد ازینکه طوفان ریگ آرام گرفت و هوا روشن شد خبری از جهانگیر دریافت نکردم. من یک شبانه روز برای دریافت خبر از جهانگیر توقف نمودم ولی باز پیکی از جانب او نرسید. جهانگیر با هزار سوار برای تهیه سیورسات جلو رفته بود ولی من میدانستم که سوارانش پراگنده هستند و به قراء و قصبات رفته اند و کسی مامور سیورسات است نمیتواند سواران خود را در یک نقطه گرد بیاورد. توقف خود من در صحرا اشکال داشت برای اینکه آذوقه و علیق ما تمام میشد و میباید راه بیفتم. من از راهنمایانی که با خود آورده بودم پرسیدم چه باید کرد. آنها گفتند که پسر تو و سوارانش باحتمال زیاد در صحرا بر اثر طوفان ریگ گم شده اند زیرا وقتی  طوفان ریگ وزیدن میگیرد جاده های صحرا را مستور از ریگ میکند و مسافر دیگر آن جاده ها را نمی بیند و در صحرا گم میشود و چاره ای نیست جز اینکه عده ای را مأمور کنی که پسرت و سواران او را در صحرا جستجو نمایند  و شکر کن که فصل پائیز است و هوا خنک است ورنه پسرت و همراهان او در صحرا از تشنگی و حرارت آفتاب تلف میشدند.

""""

چون توقف ما در آن نقطه متعذر بود من عده ای از سکنه محلی را مأمور یافتن جهانگیر و سوارانش کردم و خود براه افتادم و در نقطه ای موسوم به «بادامشک» توقف کردم. آن نقطه را ازینجهت بادامشک میخواندند که درخت های بادام وحشی در پیرامون آن زیاد بود و برای من یک چوب دستی از چوب درخت بادام وحشی آوردند و آن چوب بقدری سنگین مینمود که گوئی یک میله آهنین بدست گرفته ام. بادامشک قریه ای بود کوچک و نمیتوانست آذوقه و علیق سواران مرا فراهم کند و من ناچار شدم که دسته های سیورسات جدید به اطراف بفرستم تا برای ما خوار و بار و علیق بیاورد.

یک روز کاروانی متشکل از دویست و پنجاه شتر وارد بادامشک شد و من قافله سالار را احضار کردم که بدانم آیا پسر من و سواران او را در صحرا دیده اند یا نه؟ قافله سالار گفت ما از یزد می آئیم و کسی را ندیده ایم. از وی پرسیدم که ازینجا تا یزد چقدر راه است. قافله سالار گفت ما دوازده شبانه روز راه پیمودیم تا از یزد باینجا رسیدیم. پرسیدم آیا در راه شما آبادی و آب موجود است، یانه؟ قافله سالار گفت دوازده روز قبل ازین شتران ما در نقطه ای واقع در شش فرسنگی یزد آب خوردند و امروز هم در این جا آب میخورند و در سر راه ما نه آبادی بود و نه آب و نه یک بوته گون(خار بیابان ـ مترجم) که بتوانیم آتش بیفروزیم و اگر کسی فصل زمستان از این کویر بگذرد از سرما خواهد مرد، برای اینکه در طول شصت فرسنگ راه تو یک قطعه چوب و یک شاخه از خار پیدا نمیکنی که بدان وسیله دندان خود را پاک نمایی تا جه رسد باین که آتش بیفروزی و خداوند بیابانی خشک تر و بیحاصل تر و وحشت آور تر از این کویر نیافریده است.

من از اظهارات قافله سالار حیرت کردم و از او پرسیدم چگونه شما جرئت کردید ازین بیابان بگذرید. آنمرد گفت فقط در دو فصل میتوان از این بیابان گذشت یکی در بهار که باران میبارد و دیگری در این فصل که هوا خنک میباشد و شتر میتواند ده پانزده روز بدون آب بسر ببرد و در غیر ازین دو فصل هرکس قدم به این بیابان بگذارد از گرما و تشنگی هلاک خواهد شد. پرسیدم در مدت دوازده شبانه روز که شما از صحرا عبور کردید و از یزد خود را به اینجا رسانیدید به شتران خود چه دادید زیرا شتر گرچه در صحرا آب نمیخورد اما احتیاج به خار دارد و تو میگوئی که در طول شصت فرسنگ خار هم یافت نمیشود. قافله سالار گفت ما از یزد با خود بیده(یونجه خشک) آوردیم و در راه به شتران دادیم چون اگر به آنها نواله میخوراندیم تشنه میشدند ولی بیده در صحرا شتر را تشنه نمیکند(نواله عبارت بود از خمیر آرد جو که بشکل استوانه های کوچک در می آوردند و بدهان شتر میانداختند و گاهی با اسب هم نواله میدادند ـ مترجم)

من در آن روز متوجه شدم که نمیتوانم از راه صحرا خود را به کرمان و یزد برسانم زیرا هیچ قشون قادر نیست از صحرائی که در طول شصت فرسنگ آب و آبادی ندارد عبور کند. ممکن است که یک کاروان شتردار در بهار یا پائیز از آن صحرا عبور نماید ولی عبور یک قشون در هیچ فصل امکان ندارد. من در آنزمان قصد نداشتم به کرمان و یزد و فارس بروم ولی از آن سفر تجربه آموختم و دانستم که حمله کردن به کرمان و یزد و فارس از راه شمال امکان ندارد و باید از راه مغرب یعنی از راه ری و اصفهان به فارس و یزد و کرمان حمله ور گردید.

کاروانی که از یزد آمده بود بعد از دو روز توقف در (بادامشک) بسوی شمال براه افتاد و من همچنان در انتظار کسانی بودم که برای یافتن جهانگیر و قشون او رفته بودند. دو روز بعد از عزیمت کاروان یزد، یک کاروان دیگر از شترداران وارد بادامشک شد. کاروانیان بعد از اینکه شتران خود را رها کردند که بروند و در صحرا خار بخورند، آتش افروختند و اطراف آتش سنگ نهادند و بعد ازینکه دود از بین رفت یک طشت بزرگ روی آتش قرار دادند و از یک خیک روغن بیرون آوردند و به اندازه نیم من سمرقند روغن در آن طشت ریختند و آنگاه مقداری کشک را که آب کرده بودند با روغن مخلوط نمودند. بعد ازینکه مخلوط کشک و روغن بجوش آمد آن طشت را از آتش برداشتند و مقدار زیاد نان فطیر(یعنی نانی که خمیرمایه ندارد ـ مترجم) در آن خورد نمودند و مشغول خوردن شدند.

من از غذا خوردن آنها که هفت نفر (یک پدر و شش پسر بودند) در شگفت ماندم و حیرت میکردم که آن لقمه های بزگ را چگونه بر دهان میبرند و فرو میدهند. آنقدر اندام و غذاخوردن آنها عجیب بود که من نزد آنان رفتم و از پدر که ریش بلند و سفید داشت پرسیدم شما اهل کجا هستید؟ آنمرد جواب داد ما اهل زابلستان هستیم. گفتم آیا رستم از بین شما بوجود آمده پیر مرد گفت بلی و بعد دست بر پشت پسرهای خود زد و گفت تمام اینها رستم هستند. من مرد بلند قامت بشمار میآیم ولی وقتی کنار پیرمرد و پسرهایش ایستادم خود را کوتاه یافتم. انها بقدری بلند بودند که هنگامیکه کنار شتر میایستادند سر شان در محاذات کوهان شتر قرار میگرفت و بقدری قوت داشتند که وقتی خواستند شترهای خود را بار کنند و بروند شترها را  ننشانیدند بلکه در حالیکه شتر ها ایستاده بودند عدل های بار را بلند میکردند و روی جهاز مینهادند و می بستند.

از آنها پرسیدم برای چه شتر را نمینشانید و نشسته بار نمیکنید. مرد ریش سفید در جوابم گفت برای اینکه شتر درای طبع نازک است و اگر این حیوان را بنشانند و بار کنند هنگامیکه میباید از جا برخیزد آسیب میبیند و براستی که پیر مرد و پسرانش بقدری نیرومند بودند که شتر در قبال آنها ضعیف و دارای طبع نازک جلوه میکرد. من یقین حاصل کردم که آنها از نژاد رستم پهلوان بزرگ شاهنامه فردوسی هستند و رستم هم مردی چون آنها بوده است. با اینکه پیرمرد و پسرانش بیش از هفت نفر نبودند از قشون من که اردوگاه آنرا میدیدند کوچکترین هراسی نداشتند و مثل این بود که من و سربازانم را چون مورچگان میبینند. هنگامیکه کاروان آنها آماده عزیمت شد گفتم ای مرد آیا تو پسرانت بلندقامت هستید یا اینکه در زابلستان همه انطور بلند قامت هستند. پیر مرد گفت در زابلستان همه اینطور میباشند و آنجا مملکت مردان ایران است.

فهمیدم که آن پیرمرد نام ایران را از فردوسی فرا گرفته برای اینکه از روزی که وارد خراسان شدم تا آنروز نشنیدم که کسی نام ایران را برزبان بیاورد. طوری مشاهده آن پیرمرد و پسرانش مرا به هیجان آورد که قصد کردم بعد ازینکه به قائن رسیدم راه زابلستان را  به پیش بگیرم و سرزمین مردان بلند قامت را ببینم و از آنها یک سپاه بوجود بیاورم و به لشکریان خود بیفزایم.

من مدت ده روز در بادامشک توقف کردم تا اینکه بلد هائی که فرستاده بودم مراجعت کردند و جهانگیر را که از فرط تشنگی لاغر شده بود با هفتاد و دو نفر باز گردانیدند. معلوم شد که وقتی طوفان ریگ آغاز گردید، جهانگیر و سوارانش در یک نقطه متمرکز بوده اند و در آن روز بر حسب تصادف سواران جهانگیر متفرق شدند. جهانگیر بمن گفت وقتیکه طوفان شروع شد هوا تاریک گردید و ما مجبور شدیم توقف نمائیم. یک روز و یک شب طوفان ادامه داشت و بعد ازینکه باد متوقف شد و خورشید در بامداد دمید اثری از جاده ندیدیم با توجه به اینکه جاده های صحرا کوره راه است و بزودی بر اثر فرونشستن رهل از نظر ناپدید میشود ولی من میدانستم که تو در شمال هستی و ما هم بطرف جنوب میرفتیم لذا عده ای را برای اکتشاف بسوی شمال و جنوب فرستادم تا  جاده را پیدا کنند اما آنها مراجعت ننمودند نا چار عده ای دیگر از سواران را مامور کردم که بروند و جاده را پیدا کنند. بزودی جای سم اسبها روی رهل طوری مغشوش شد که انسان نمیتوانست بفهمد که سواران از کدام طرف رفته اند.

هر اقدامی که ما میکردیم تا اینکه راه را پیدا کنیم بیشتر دچار پریشانی میشدیم تا اینکه اسبهای ما از گرسنگی و تشنگی از پا درآمدند ولی خود ما به نسبت خنکی هوای پائیز از تشنگی زیاد رنج نبردیم و در عوض گرسنگی ما را میآزرد تا اینکه بلدها پیدا کردند و بازمانده مارا از خطر مرگ، از گرسنگی و تشنگی رهانیدند. واقعه مزبور برای جهانگیر و سردارانم درس عبرت شد و دانستیم که وقتی یک قشون در کویری مانند کویر ایران راهپیمائی میکند باید احتیاط نماید و محض اینکه طوفان رمل شروع گردید در هرنقطه که هست توقف کند و امتداد جاده را بوسیله ای نیزه یا تیر نشانه گذاری نماید و نباید هرگز از جاده هائی که دارای آب و آذوقه است منحرف شود و قدم به مرکز کویر گذارد زیرا خود و سربازانش را بدست مرگ خواهد سپرد.

بعید نبود که عده ای از سواران در بیابان گم شده اند خود را به بادامشک برسانند و از مرگ نجات یابند ولی من نمیتوانستم منتظر مراجعت آنها شوم لذا بسوی قائن براه افتادم و امیر قائن که مرد سالخورده بود پنج فرسنگ مرا استقبال کرد و وقتی از دور مرا دید از اسب پیاده شد و بطرف من آمد و خواست که رکاب مرا ببوسد لیکن چون سالخورده بود من به احترام پیری اش مانع از آن کار شدم و گفتم که سوار گردد. او گفت ای امیر تیمور من وصف تو را شنیده ام و میل داشتم که تورا ببینم و امروز از دیدار تو بسی شادمان میباشم وقتی وارد خانه او شدیم و جلوس کردیم، یکی از خدام امیر با یک سینی از زر پر از مسکوکات زر وارد اطاق گردید و آن سینی را مقابل من نهاد و امیر قائن گفت پیشکش است. گفتم من چشم طمع به مال تو ندارم و اگر میخواستم مال تو را بگیرم با غلبه میگرفتم. من اینجا آمده ام تا بدانم آیا امرای جنوب خراسان میخواهند از من اطاعت کنند یا سرکشی خواهند نمود. میزبان گفت من مطیع تو هستم و تو را بر تر از خود میدانم و هرچه بگوئی اطاعت میکنم.

بعد من در خصوص رفتن به زابلستان با او صحبت کردم و امیر قائن گفت اگر میخواهی به زابلستان بروی فصل بهتر را انتخاب کن تا تو به زابلستان برسی زمستان فرا میرسد و هنگام مراجعت از آنجا سربازانت در کویر از برودت آسیب خواهند دید زیرا همانطوری که در فصل تابستان هوای کویر خیلی گرم میباشد در زمستان بسیار سرد است و از اینجا تا زابلستان یک آبادی بزرگ وجود ندارد که قشونی چون قشون تو بتواند در خانه های آن اتراق کند.

ولی من که به دروازه زابلستان رسیده بودم نمیتوانستم از دیدار آن سرزمین صرف نظر کنم . فردوسی علاقه بدیدار زابلستان را در من بوجود آورده بود و میخواستم بروم و زادگاه رستم را ببینم. علاقه من بخصوص بعد از دیدن پیرمرد ریش سفید و پسران او زیاد شده بود و من از زبان او نام ایران را شنیدم و میخواستم بروم و ایران را ببینم.

قشون خود را بفرماندهی جهانگیر در قائن گذاشتیم و خود با سه هزار راه زابلستان را پیش گرفتم. سه هزار سوار برای یک جنگ کوچک کافی بود و تولید مزاحمت نمیکرد و من میتوانستم با سرعت به زابلستان بروم و مراجعت نمایم. امیر قائن چهار بلد بمن سپرد و گفت این چهار نفر تمام قسمت های کویر را میشناسند و میتوانند بدون خطر تو را از صحرا بگذرانند و به زابلستان برسانند از مواقع عادی دسته هائی از دزدان از مشرق خود را براهی که از قائن به زابلستان میرود میرسانند و راهزنی میکنند و گاهی کاروانیان را بقتل میرسانند ولی هیچ راهزنی جرئت نمیکند که به تو حمله ور شود زیرا میدانند که تو دارای قشون هستی.

وقتی من از قائن براه افتادم هوا سرد شده بود و برای اینکه زود تر به زابلستان برسم بروش راهپیمائی جنگی که شرحش را داده ام مسافرت میکردم. سربازان من چون به آن نوع راهپیمائی عادت داشتند شکایت نمیکردند ولی شکایت راهنمایان بلند شد و بمن میگفتند برای چه اینقدر شتاب میکنی؟ ما میدانیم که تو برای جنگ نمیروی و قصد تو از راهپیمائی تفرج است و کسی که میخواهد تفرج کند اینقدر شتاب نمینماید.

یکروز قبل از ظهر کوهی در مشرق نمایان شد و وقتی به آن نزدیک گردیدیم دیدیم که سیاه است و راهنمایان گفتند که این سیاه کوه میباشد و اول خاک زابلستان است. من بخاطر آوردم فردوسی در اشعار خود از سیاه کوه یا سیه کوه یاد کرده و گفته که کوه مزبور در مرز زابلستان قرار گرفته است. بعد ازینکه از سیاه کوه گذشتیم هوا گرم شد و هنگام شب صدای مرغابی ها را که از آسمان میگذشتند میشنیدیم. از راهنمایان پرسیدم مگر در این حدود مرداب وجود دارد که مرغابی ها پرواز میکنند تا خود را به مرداب برسانند. راهنمایان گفتند در زابلستان یک دریا هست باسم دریای هامون. هرقدر که جلو میرفتیم آثار آبادانی بیشتر میشد و هوا گرمتر میگردید، از وضع هوا میفهمیدم که زابلستان منطقه ایست گرمسیر چون فقط در گرمسیر فصل زمستان هوا گرم میشود. یکروز دریای هامون نمایان شد و من دیدم آنقدر وسعت دارد که ساحل مقابل دیده نمیشود. در پیرامون آن دریا تا چشم کار میکرد مرتع به نظر میرسید و در آن مراتع گاوهای نیرومند دارای شاخهای بلند مشغول چرا بودند و روی دریا کشتی های شراعی و زورق حرکت مینمود.

گاهی ندائی بگوشم میرسید و راهنمایان میگفتند که این ندای بحر پیمایان زابلی است و آنها هنگامیکه در کشتی یا زورق هستند بوسیله ای صداهای مخصوص با دیگران صحبت میکنند و صدای آنها بقدری قوی است که میتوانند از یک طرف دریا با کسانیکه در طرف دیگر دریا کشتی یا زورق در دریا یا در ساحل هستند صحبت نمایند. وقتی صدای بحر پیمایان را از نزدیک میشنیدم در گوش من مانند نعرۀ رستم جلوه مینمود و با خود میگفتم که رستم زابلی لابد آنگونه نعره میزده است .

من کنار دریای هامون توقف کردم و تصمیم گرفتم که یک ایلچی نزد امیر زابلستان بفرستم و به او بگویم که من برای جنگ نیامده ام و قصدی جز تفریح ندارم. نام فرمانروای زابلستان امیر(گرشاسب) بود و میگفتند که یکصد سال از عمرش میگذرد. ایلچی من رفت و مراجعت کرد و گفت ای امیر تیمور، (گرشاسب) میگوید اگر قصد جنگ نداری و به مهمانی آمده ای قدمت مبارک باشد، لیکن اگر برای جنگ آمده باشی برای کارزار آماده هستیم. من برای اینکه نشان بدهم که برای جنگ نیامده ام هدایائی جهت گرشاسب فرستادم و آنگاه خبر دادند که امیر زابلستان به استقبال من میآید. من چشم براه دوخته بودم که سواران امیر گرشاسب را ببینم ولی حیرت زده مشاهده کردم که یک عده گاوسوار از دور میآیند. گاوها مثل اسب چهار نعل حرکت میکردند و گاوسواران بسرعت بما نزدیک شدند. من تا آنروز قشون گاوسوار ندیده بودم و وقتی گاوها نزدیک گردیدند مشاهده کردم بقدری بلند و قوی هستند که انسان از مشاهده آنها دچار شگفت میشود.

پیرمردی که ریش سفید و بلند داشت و معلوم بود که برتر از سایرین میباشد از گاو فرود آمد و دست را بالای چشم نهاد که بتواند اطراف را ببیند و با صدای بلند بانک زد من گرشاسب از نواده گودرز سالار زابلستان هستم. امیر تیمور کیست؟

بعد از فرود آمدن آن پیر مرد تمام کسانی که سوار گاوها بودند و آنهائی که پیرامون من قرار داشتند از فرط تعجب انگشت بدهان بردند زیرا قامت مردها بقدری بلند بود که انسان تصور مینمود از نتاج دیوها میباشند نه آدمیزاد.همه ریش های بلند داشتند با این تفاوت که ریش بعضی از آنها سفید بود و بعضی سیاه و برخی خاکستری.

لباس آنها جامه ای بود بلند و یکطرف دامان جامه را روی شانه چپ انداخته بودند. وقتی گرشاسب سالار زابلستان نزدیک شد من چند قدم بسوی او رفتم و گفتم ای سالار زابلستان من فقط برای دیدن کشور تو باینجا آمده ام و قصد جنگ ندارم. امیر گرشاسب گفت قدمت مبارکباد و بیا تا تو را بخانه خود ببرم. گفتم ای امیر زابلستان شماره همراهان من زیاد است و ما سه هزار نفر هستیم و اگر بخانه تو بیائیم تولید مزاحمت خواهیم کرد.

گرشاسب گفت قشون تو سه روز مهمان من هستند و غذا را باردوگاه آنها میآورند ولی تو باید به خانه من سکونت کنی و آنجا غذا بخوری و بخوابی. گرشاسب و همراهانش سوار بر گاو شدند و من با عده ای از سواران خود بر پشت اسب براه افتادم و در حالیکه میتاختیم از دریای هامون بسوی شهر رفتیم.

در راه به مردان بلند قامت و چهار شانه دارای ریش بلند بر میخوردیم که بیل بر دوش داشتند یا در مزرعه با گاو های نیرومند شخم میزدند. همه جا مرتع بود و معلوم میشد که سرزمین زابلستان منطقه ایست حاصلخیز و سبز. شهری که ما دیدیم وسعت داشت و در روز های بعد در آن شهر مقداری زیاد از کالا های هندوستان را مشاهده کردم و معلوم میشد که آنشهر پیوسته با هندوستان تجارت میکند. گرشاسب بخوبی از من مهمانداری کرد و میکوشید بمن خوش بگذرد.

در روز دوم امیر زابلستان همچنان سوار بر گاو مرا که سوار بر اسب بودم از شهر بیرون برد و به قله ای رسیدیم که ویران شده بود و بمن گفت رستم در اینجا بدنیا آمده است. از او پرسیدم که آیا میتواند بگوید که رستم در چه تاریخ در آن قلعه قدم به جهان گذاشت. آن مرد گفت هزار و پانصد سال قبل از این، رستم در این قلعه متولد شد. بعد ازینکه قلعه ویران شده را دیدم مرا بطرف کوهی برد و گفت این کوهی است که رستم در کودکی از آن بالا میرفت و بالای کوه با عقابها پیکار مینمود و اینک بمناسبت زمستان عقابها از بالای کوه رفته اند و اگر فصل تابستان میبود تو میتوانستی آنها را ببینی.

گرشاسب سالار زابلستان چون فهمیده بود که من اشعار فردوسی را می پسندم از هر فرصت استفاده و شعری از فردوسی میخواند. در زابلستان من نواده های عده ای پهلوانان را که در اشعار فردوسی ار آنها نام برده شده است دیدم و با آنها صحبت کردم وقتی من قامت بلند مردان روستائی را میدیدم و گاو های ستبر آنها را از نظر میگذرانیدم و می شنیدم که با زبان فارسی صحبت میکنند یقین حاصل مینمودم که آنجا زادگاه رستم است. فردوسی در اشعار خود از یک رستم نام برده ول من در زابلستان هزارها رستم را دیدم. از چیزهائی که باعث حیرت من شد این بود که فهمیدم در زابلستان میتوان در سال سه محصول بر داشت زیرا هوا گرم و آب فراوان است ولی آنقدر زمین حاصلخیز میباشد که سکنه زابلستان به دو محصول و بعضا به یک محصول اکتفا میکنند و احتیاج ندارند دو محصول بردارند. امیر گرشاسب مرا سوار بر کشتی کرد و روی دریای هامون نیز گردش داد و بمن گفت در دورۀ رستم وسعت این دریا بیش ازین بود که می بینی و بتدریج دریای هامون کوچک میشود و قسمت هائی از آن که زیر آب بود مبدل به خشکی میگردد و شاید در هزار سال دیگر این دریا خشک شود و نواده های ما آنرا نبینند.

من نمیتوانستم در زابلستان زیاد توقف کنم زیرا قشون من در قائن بود و میباید مراجعت نمایم و قشون خود را از قائن برگردانم لیکن قبل از بازگشت از سالار زابلستان پرسیدم که آیا ممکن است که من عده ای از مردان بلند قامت و نیرومند زابلستان را اجیر کنم و یک سپاه از آنها بوجود بیاورم. سالار زابلستان گفت ای امیر تیمور تو میهمان من هستی و قبول درخواست میهمان بر میزبان واجب است لیکن من نمیتوانم این درخواست تو را بپذیرم زیرا سکنه این سرزمین در قشون اجنبی سرباز نمیشوند و اگر من به آنها بگویم که سرباز شوند نمیپذیرند. اینجا ایران است و مردان ایران از دوره رستم تا امروز عادت دارند که فقط در قشون ایران سرباز شوند و وارد قشون های اجنبی نخواهند شد.

روزی که میخواستم از زابلستان مراجعت نمایم سالار آنجا ده گاو سواری و یک دست لباس رزم متشکل از مغفر و زره و ساق بند بمن هدیه داد و من هنوز آن لباس رزم را دارم زیرا نتوانستم مورد استفاده قرار بدهم چون برای من بزرگ است و نمیتوانم آنرا بپوشم. موقع وداع سالار زابلستان که پیرمردی بود یکصد ساله بمن گفت ممکن است من دیگر تو را نبینم و از دنیا بروم ولی قبل از مرگ وصیت خواهم کرد که بازماندگانم پیوسته با تو دوست باشند. از او پرسیدم اگر روزی من از تو کمک خواستم بمن کمک خواهی کرد یا نه؟ امیر گرشاسب گفت من بتو قول دوستی میدهم ولی کمک کردن من به تو موکول به این است که بدانم با کی خواهی جنگید. اگر خصم تو خصم ما بود من بتو کمک خواهم کرد ولی اگر تو بایکی از دوستان ما جنگیدی من نمیتوانم بتو کمک کنم.

در آغاز زمستان من زادگاه رستم را ترک کردم و با سواران خود بسوی قائن براه افتادم. همینکه از سیاه کوه گذشتیم برودت هوا شدت کرد و طوری هوا سرد شد که بیم آن میرفت همه از سرما تلف شویم. هر شب بعد از توقف در استراحتگاه سربازان را مامور میکردم که بروند بوته های خشک صحرا را جمع آوری نمایند و بیاورند و با بوته آتشهای بزرگ میافروختیم. آنگاه برف بارید و سراسر کویر مستور از برف شد راهنمایان ما طوری بلد بودند که پس از باریدن برف هم راه را گم نکردند و ما بعد از تحمل رنج فراوان از  سرما به قائن رسیدیم.

برچسب ها :


پست های مرتبط :


ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ورود به سایت
آمارگیر
    آمار مطالب
    کل مطالب : 580
    کل نظرات : 82
    آمار کاربران
    افراد آنلاين : 4
    تعداد اعضا : 29
    آمار بازديد
    بازديد امروز : 180
    بازديد ديروز : 318
    بازديد کننده امروز : 82
    بازديد کننده ديروز : 120
    گوگل امروز : 10
    گوگل ديروز: 12
    بازديد هفته : 498
    بازديد ماه : 4,442
    بازديد سال : 92,789
    بازديد کلي : 422,367
    اطلاعات شما
    آي پي : 54.80.137.168
    مرورگر :
    سيستم عامل :
مطالب جدید
  • ظـهـیرالـدیـن مـحـمـد بـابـر
  • افغان پسرک
  • اموزش قرار دادن لایک باکس فس بوک در وبلاک
  • توركان‌ و نظامی‌ گنجوی‌ شاعر بزرگ‌ آذربایجان‌!
  •  ظلم دولت برازیل به کارگران
  • ابونصرمحمد فارابی
مطالب پربازدید
  • داستان سريال فاطمه گل
  • بیوگرافی غزل سادات هنرمند محبوب دل ها
  • داستان سريال حرم سلطان
  • معلومات عمومی درباره  ولایت هرات
  • داستان پنج خواهر سریال ترکی جالب و دیدنی
  • زندگی نامه مختصر آریانا سعید هنرمند محبوب کشور ما افغانستان
مطالب تصادفی
  • عاشق های تو خالی !
  • اقوام ساکن در افغانستان
  • معلومات عمومی درباره ولایت پکتیا
  • جنگ برلین قسمت دوم
  • ویتامین D (قسمت سوم)
  • مروری بر ویتامین‌های محلول در چربی